وقتی نیست ...


 

«... هر وقت تو يه غروب خردادي دلم گرفت يادم افتاد بايد عاشق بشم و براي عاشق شدن توي اين حوالي زياد نبايد دنبال بهونه گشت. اينجا پر از بهونه عاشقيه! اونم وقتي که خرداد باشه. اين ماه يه دوم داره که انگار توش يکي سر ما داد زد، شماها زنده اين و بايد زندگي کنيد.
اين ماه يه سوم داره که تا دنيا دنياست، براي ما بوي آزادي ميده. براي من که از ديار خوزستانم. خونين شهر توی اين روز باز خرمشهر شده. و جاي همه برادرهاي من که خونشون زمين اونجا رو  رنگين کرده خالي.
اين ماه يه پانزدهم داره پر از آدمهاي عاشقي که فقط خاطره مظلوميتشون مونده. يه بيست و نهم داره با ياد مرد ماندني آمده از کوير "علي شريعتي" که يه عالمه رموز عاشقي ريخته توي حرفهاش براي ما .... و يک سي و يکم داره با يک شهيد عاشق، چندانکه همه افتخارها و نام ها رو رها کرد براي من و تو و خاکمون. آره...مصطفي چمران....خرداد ماه عاشقهاست. باور نمی کني يه نگاه به تقويم تاريخ بنداز.»

 

از وبلاگ يک خرمشهری

 

 

من هم يک اتفاق ديگه به تقويم اضافه می‌کنم: تولد شهيد منوچهر مدق هم امروزه، سی و يکم خرداد. 

 

 


مریم برادران

 

 

گاهی وقتها چیزی را می گذارند جلویت. می تواند مال تو بشود. اما شرط دارد. اگر شرط را ببری، مال توست والا برش می دارند. اگر چیزی را که برداشته اند خیلی دوست داشته ای، بهتر است ناله و ندبه را بگذاری کنار و بنشینی با خودت رک و راست همه چیز را مرور کنی. دلیل گرفتنش را پیدا کنی و سعی کنی رفعش کنی. اگر موفق شوی، مطمئن باش آن چیز به تو برمی گردد، اگر مال تو بوده باشد. والا فقط عامل محرکت بوده و در هر دو حال بهروزی و سعادت از آن توست. 

چندتا چیز را هیچ وقت نباید فراموش کرد:

قسمت هیچ کس را به کس دیگر نمی دهند.

آدمها هیچ چیز را از دست نمی دهند چون چیزی از آن خودشان نیست. اما می توانند خیلی چیزها را برای مدتی از آن خود کنند.

تنها چیزی که به درد آدم می خورد داراییهایش نه داناییهایش. اگر دانایی به دارایی رسید، می شود از آن خود خودش که دیگر جدا شدنی نیست. والا باید منتظر باشد که یکروزی کسی بیاید و توبره دانایی ها را با خودش ببرد و آدمی بماند و ناداریهایش؛ با داناییهایی که به دارایی تبدیل نشده.

بدترين چيز نا اميدی است. يک حديث خوشگل هست که می‌گويد «به چيزی که به آن اميد نداري، اميدوارتر باش از آن چيزی که به آن اميدواری. زيرا موسی رفت که آتش بياورد، با خداوند حرف زد.»

 

 


مریم برادران

 

می خواستم بروم خانه یکی از دوستانم. یک دختر دو سال و نیمه دارد که تا حالا ندیده بودمش! تعریفش را زیاد شنیده بودم که «مینو یک فیلسوف است.» هرچند همه بچه ها فیلسوفهای واقعی هستند اما همه می گفتند او فرق دارد. می خواستم برایش چیزی ببرم که باب میلش باشد و بتوانیم زودتر دوست شویم. خیلی فکر کردم و آخر یک مداد که سه رنگ داشت و یک پازل ویولن (از آنهایی که باید قطعات را سر هم کنیم) برایش خریدم.

مینو وقتی هدیه هایش را دید، اول همینطوری نگاهشان کرد. بعد گفت: «اتفاقا دفتر نقاشی نداشتم.» فکر کرده بود بسته پازل دفتر نقاشی است. شاید هم منطقی این بود که یک مداد سه رنگی با دفتر نقاشی همراه باشد. برایش گفتیم که نه، این پازل است و .... بعد کاغذی را که توی بسته پازل بود برداشت. پشتش سفید بود. گفت: «ا، این هم دفتر نقاشی.» و شروع کرد به کشیدن.

خلاصه من و مینو با هم اخت شدیم و درباره خیلی چیزها که دوست دارد باهم حرف زدیم. اما من یک چیز مهم را فراموش کرده بودم که اگر یادم بود اینقدر فکر نمی کردم و این همه بیهوده فسفر نمی سوزاندم. و آن اینکه: فیلسوفها هم اسمارتیز و بلال دوست دارند.

 


مریم برادران

غم از دل برود چون تو بيايی

 

سیل اشک است امشب از دیدار ما

یا وجیها عنده اشفع لنا

هاتفی گفتا: مرادت با خدا

یا اله العالمین اغفر لها

منگر این گلگون رخم کم کن جفا

من نیم ایوب رویت وا نما

گر برد یوسف دل از صاحبدلان

بیدلان را عشق یوسف شد بلا

پای لنگان، راه پر تب، دیو شب

دل پر از امید و جان بی مدعا

نی زنم بر تار دل، دستم جدا

تار دل با زخمه هایت خوش نوا

گر حقیران را کنی حاجت روا

نغمه هاشان مینوازد  زهره را

 

 

 


مریم برادران

 

شکر يا شکايت؟

 


مریم برادران

 

 

«خوش بياسای زمانی که زمان اين همه نيست.»

 


مریم برادران

 

 

کنار باغچه ایستاد و به گل و گیاه ها نگاه کرد. هر روز که برای پیاده روی می آمد، آنها را وارسی می کرد، ببیند چه تغییری کرده اند. چندتا از برگهای گل ریخته بود. به اشاره، نشان احمد داد و گفت «این منم و اون که هنوز غنچه است، پسرت علی.» و لبخند روی لبش آمد.

رفت طرف پله ها. پیاده روی امروز تمام شده بود. سالها بود این عادت را داشت؛ روزی سه بار، هربار نیم ساعت. کمی روی صندلی کنار تراس نشست و خستگیش را گرفت و رفت توی اتاق. تازگیها کسل بود. تاب و توانش کم شده بود. امروز سر سفره احساس می کرد حتا قاشق را به سختی دستش می گیرد. توی ادرارش هم لکه های خون دیده بود. دکترها از او آزمایش گرفته بودند و معده اش را آندوسکوپی کرده بودند. گفته بودند معده اش دوتا زخم دارد و همان ها خونریزی کرده اند. آنطور که فهمیده بودند بیماری داشت زود پیش می رفت. جراحی بهترین راه بود که می توانست جلویش را بگیرد و نگذارد درد بیشتر بشود. اول به احمدآقا و چندنفر از مسئولین گفتند. آنها که راضی شدند، به امام گفتند. امام گفت «هرطور صلاح است عمل کنید.»

ساعت هفت صبح دوم خرداد، برای عمل آماده اش کردند. شب قبل هم دو واحد خون به او زدند که کم خونیش را جبران کند. خانواده اش و چندنفر از نزدیکان پشت در اتاق منتظر بودند و عمل را از تلویزیون مدار بسته می دیدند. زخم بزرگ، جداره معده را نازک کرده بود. غدد لنفاوی کنار معده هم بزرگ شده بودند. قسمت میانی معده و قسمتی از کبد را که غده کوچکی داشت، برداشتند. دو ساعت طول کشید.

احمدآقا خبر سلامتی امام را ساعت دو بعدازظهر همان روز به مردم رساند. از شب قبل که گفته بودند قرار است امام را عمل کنند، مردم دست به دعا برداشته بودند. روزه نذر کرده بودند و ختم امن یجیب گرفته بودند. تصویر امام که روی تخت دراز کشیده بود و ذکر می گفت و آرام به اطراف نگاه می انداخت، نگرانیها را کم کرد. امام به موقع به هوش آمد و وضع عمومیش خوب بود. مردم نماز شکر خواندند و برای سلامتی امام گوسفندهای نذری را ذبح کردند. این چیزها که به گوش امام رسید، گفت «سلام مرا به مردم خوبمان برسانید و تشکر کنید. بگویید من انشاء الله به زودی جواب محبت ها را خواهم داد. از آنها بخواهید دعا کنند خدا مرا بپذیرد.»

دو روز بعد، از تخت بلند شد و روی صندلی نشست. می خواست خودش برود به دستشویی. اما ضعف داشت. تکیه اش را داد به دیوار. رنگش پرید. دکتر عارفی ترسید و دستپاچه گفت «امام حالش خوب نیست. کمک کنید بگذاریمشان روی تخت.» امام به دکتر نگاه کرد و گفت «آقای دکتر از شما بعید است. حال من خوب است. نگران نباشید.»

هر روز تیتر اول روزنامه ها و خبر اول، وضعیت امام بود که رو به بهبود است. همه امام را می دیدند که روی تخت نشسته، روی پاهایش که چهارزانو جمعشان کرده، شمد سفیدی کشیده و قران یا نمازهای نافله اش را می خواند. یا کنار تخت با همان سرم توی دستش به نماز ایستاده. هیچ کس از بحرانهایی که می گذشت، خبری نداشت. گاهی بی نظمی ضربان قلب و گاهی اختلال تنفسش دکترها را تا دم احتضار می برد.  

نه روز از عمل گذشته بود. این چند روز حبس مانده بود گوشه اتاق. خسته شده بود. دلش خواسته بود برود بیرون. به دکتر گفت و او قبول کرد. نمازش را توی حیاط خواند و همانجا ناهارش را خورد؛ ناهاری که از خانه برایش آورده بودند.

همه چیز خوب به نظر می رسید اما شمارش گلبولهای خون دکترها را نگران می کرد. شیمی درمانی را باید شروع می کردند. چاره ای نداشتند.

جمعه شب، سیزدهم خرداد شصت و هشت، منحنی قلب تغییر کرد. آزمایشها هم امیدوارکننده نبود. دکتر فاضل به احمدآقا گفت بیشتر پیش امام بماند و این روزها را از دست ندهد. از وقتی یادش می آمد، به خصوص بعد از آقا مصطفی، امام را هیچوقت تنها نگذاشته بود. چه برسد به این لحظه ها. می دانست او علی را خیلی دوست دارد. شاید شادترین لحظه هایی که امام را از همه چیز فارغ می دید، وقتی بود که با علی بازی می کرد. خواست علی را هم بیاورد. اما امام به تاکید گفت نمی خواهد این روزها او را ببیند. نمی خواست علی و هرچه می تواند دلبستگی برایش بیاورد، ببیند. بعد به احمدآقا سفارش کرد «مادرت جز خدا کسی را ندارد. مبادا برخلاف میلش کاری انجام بدهی.» احمدآقا یقین کرد پدر دیگر ماندنی نیست.  

آن شب خواست خانواده اش بیایند دورش. وقتی همه جمع شدند، گفت «این راه واقعا سخت است. مواظب اعمال و گفتار خودتان باشید.» بعد انگار خیالش آسوده شده باشد، گفت «دیگر کاری با شما ندارم. چراغ را خاموش کنید. هرکس می خواهد بماند و هرکس مایل است برود.» تا چراغ را خاموش کردند، امام بیهوش شد. دکترها دوبار به او شوک دادند. اما فایده نداشت. چشمها به صفحه ضربان قلب بود و لبها امن یجیب می خواند. ساعت ده و بیست دقیقه شب صدای گریه و شیون بلند شد. نوار قلب یک خط مستقیم  شده بود. اتاق را که خالی کردند، احمدآقا برگشت. می خواست با پدر تنها باشد. بالای سرش نشست. دست بر پیشانی او که هنوز گرم بود کشید. صورتش را بوسید. آهسته در گوشش نجوا کرد و گریست. امام آرام دراز کشیده بود.

 


مریم برادران

 


«يه بار از کنار دريا عبور کنی، يه عمر امواجش برای بوسيدن جای پات ميان و ميرن.»

 


مریم برادران

 

بعضی روزها برایمان بامعنی اند، با روزهای دیگر فرق دارند، آبستن خاطره ای هستند. بعضی روزها سبک‌اند و بعضی روزها عین بختک روی دلمان سنگینی می کنند.

روزها هم سعد و نحس دارند چون حقیقی اند. نمی دانم چرا، اما بعضی روزها هرچند با خود خاطره ای غم انگیز دارند، یادآوریشان سبکی می آورد. شاید غم زیبا یعنی همین سبکی که از یک غم زاده می شود.

 

 

 


مریم برادران

مسلمان شوید، جایزه بگیرید.

 

با شور و حرارت می گفت «خانم شما را به خدا نگذارید حضرت علی در سرزمین خودش اینطور مهجور باشد. از علی برای دور و بریهایتان بگویید.»

کتاب کوچکی که خطبه غدیر را به فارسی و عربی چاپ کرده بودند داد به دستم. قیمت بدی نداشت. اما جاذبه خاصی هم نداشت. همینطور که داشتم کتاب را ورق می زدم، تعریف کرد که مدتی است درحوالی بزرگراه صدر، عده ای کتابچه ها و نوارهایی را بین جوانها پخش می کنند؛ یعنی تبلیغ مسیحیت می کنند. گویا شعارشان هم این است «بچه های خود را بین سیزده تا پانزده سالگی به ما بسپرید. اگر مسیحی نشدند، تا آخر عمر مسلمان هم نخواهند شد.» (این حرفش بو می داد. مطمئنا آنها مسیحی نبوده اند و تبلیغ مسیحیت در کار نبوده.)

بعد هم یک بسته نوار آورد و گفت «این خطبه غدیر است. به عربی و فارسی توی این نوارها یک نفر خوانده‌اش. بیرید، گوش بدهید. اگر متن عربی را حفظ کنید، جایزه یک سفر کربلا برنده می شوید.» ....

 

 


مریم برادران

 

نمی دانم به این جور آدمها چه می گویند. بعضیها می گویند شیرین عقل و بعضی می گویند دیوانه. اما هیچ کدام از اینها نیست. کلاه بافتنی بنفش بلندی سر می‌کند. زمستان و تابستان سرش نمی شود. همیشه یک جليقه طوسی کهنه می پوشد و یک توبره پر از کبریت روی دوشش می کشد. کبریت می فروشد. همه ش دهانش می جنبد، انگار وردی می خواند. کلماتش را زیاد نمی شود فهمید.

چند وقت پیش یک نفر می خواست مهربانی کند. رفت جلو و با لبخند اسکناسی گذاشت کف دست او. انگار فحشش داده بودند. دادش در آمد. یارو را صدا زد و پول را پرت کرد و گفت «مگه من گدام!» من و خیلیهای دیگر برای اولین بار بود که صدایش را می شنیدیم و کلمات واضحی از او به گوشمان می خورد. معلوم بود خیلی دردش آمده.

از آن روز خیلیها به چشم احترام نگاهش می کنند و کبریتهایش را می خرند. مرد تنها و عجیبی است. کسی از او چیزی نمی داند.

 

 


مریم برادران

 

اخمهاي دخترك تا دماغش آمده بود. همينطور كه آدامس مي‌جويد، يكريز جلوي نيمكت ايستگاه كه مادرش نشسته بود رژه مي رفت. گاهي زير چشمي نگاهش مي‌كرد كه تاثير غرزدنهايش را ببيند. مادر هم خيالش نبود. برادرش كمي از خودش بزرگتر بود و پشت سر دخترک و پا به پاي او راه مي‌رفت. دخترك فهميد غر زدنش به جايي نمي‌رسد و اين مادر برايش تاكسي نمي‌گيرد كه زودتر به خانه برسند. كيف كوچكش را كه يك گربه كوچولو روش تكه دوزي شده بود، انداخت جلو، ايستاد، خنده موذيانه‌اي كرد و آدامسش را باد كرد. پسر هم نامردي نكرد و با كف دست زد به بادكنك بزرگ صورتي جلوي دهان دخترك و پهن صورتش كرد! اولش كمي خنديد و دندانهاي نصفه و نيمه اش كه به قول خودش كرمهاي منصف (!) نصفشان را خورده بودند، پيدا شد. اما وقتي ديد خواهرش همينطور هاج و واج مانده و بر و بر نگاهش مي كند و اخمهاي مادر بدجوري گره خورده، خنده‌اش روي لبش ماسيد. دستمالي از توي كيف مدرسه‌اش درآورد و خودش صورت خواهرش را پاك كرد.

بالاخره اتوبوس رسيد و سوار شديم.

 


مریم برادران

 

«هنگامي ‌که ناسا برنامه فرستادن فضانوردان به فضا را آغاز کرد، با مشکل کوچکي روبرو شد. آنها دريافتند که خودکارهاي موجود در فضاي بدون ‌جاذبه کار نمي‌کنند. (جوهر خودکار به سمت پايين جريان نمي‌يابد و روي سطح کاغذ نمي‌ريزد.) براي حل اين مشکل آنها شرکت مشاورين اندرسون را انتخاب‌کردند. تحقيقات بيش‌از يک دهه طول‌کشيد، 12ميليون دلار صرف شد و درنهايت آنها خودکاري طراحي‌کردند که در محيط بدون جاذبه مي‌نوشت، زير آب کار مي‌کرد، روي هر سطحي حتي کريستال مي‌نوشت و از دماي زيرصفر تا 300 درجه‌ سانتيگراد کار مي‌کرد.
روسي‌ها راه‌حل ساده‌تري داشتند: آنها از مداد استفاده کردند!

اين داستان مصداقي براي مقايسه دو روش در حل مسئله است؛ تمرکز روي مشکل يا تمرکز روي راه‌حل. مشكل نوشتن در فضا و راه‌حل نوشتن در فضا با خودكار.»

 

 


مریم برادران

 

همه چیز تمام شدنی است، عمری دارد. حتا مرگ که در قیامت ذبح می شود. همه چيز پايانی دارد، جز زندگی که بی انتهاست.

 


مریم برادران

 


گر برد يوسف دل از صاحبدلان
                           بیدلان را عشق يوسف شد بلا


مریم برادران

 

با رسول خدا در مسجد نشسته بودند. کمی جابجا شد و پای راستش را دراز کرد و پرسید «این پا شبیه چیه؟»

هرکس چیزی گفت؛ از ستون هستی تا عصای موسی. لبخند زد و پای دیگرش را هم دراز کرد و گفت «شبیه این یکی.»

 


مریم برادران

 

هیچوقت برای نماز دیر نمی رسید! نگرانش شدند و دنبالش رفتند. بین راه دیدند بر زمین نشسته و بچه ای را سوار کولش کرده و شتربازی می کنند. گفتند «یا رسول الله، وقت نماز است!»

به بچه گفت «شترت را به چند گردو می فروشی؟» بچه چیزی نگفت.

رسول خدا به اصحاب گفت «بروید چند گردو بیاورید و مرا بخرید.»

 


مریم برادران

 

شنید ذکر خدا را بلند می گویند و تسبیحشان را فریاد می زنند. گفت «آرام بگیرید. کسی که او را می خوانید، نه گوشش کر است و نه جای دوری رفته. همیشه و همه جا با شماست؛ شنوا در کنارتان. آرام ذکرش را بگویید.»

 


مریم برادران

 

هدیه را می پذیرفت حتا اگر جرعه ای شیر بود. انگشتر نقره اش را دست راست می کرد و لباس سفید می پوشید. خربزه و انگور دوست داشت. به شیر و خرما می گفت غذاهای پاکیزه.

 


مریم برادران

 

پیرزن گفت «ای رسول رحمت، بهشت را برای من پیر، از خدا بخواه.»

گفت «بهشت جای پیرزنان نیست.»

پیرزن سر به زیر انداخت، غمگین.

پیامبر خندید و گفت «اول جوان می شوند، بعد می روند بهشت.»

 

 


مریم برادران

صفحه نخست
آرشیو وبلاگ
پست الكترونيك

مریم برادران


نویسندگان
مریم برادران


آرشیو من
آذر ٩٥
مهر ٩٥
شهریور ٩٥
تیر ٩٥
خرداد ٩٥
اردیبهشت ٩٥
فروردین ٩٥
اسفند ٩٤
بهمن ٩٤
دی ٩٤
آذر ٩٤
آبان ٩٤
مهر ٩٤
شهریور ٩٤
امرداد ٩٤
تیر ٩٤
خرداد ٩٤
اردیبهشت ٩٤
فروردین ٩٤
اسفند ٩۳
بهمن ٩۳
دی ٩۳
آذر ٩۳
آبان ٩۳
مهر ٩۳
شهریور ٩۳
امرداد ٩۳
تیر ٩۳
خرداد ٩۳
اردیبهشت ٩۳
فروردین ٩۳
اسفند ٩٢
بهمن ٩٢
دی ٩٢
آذر ٩٢
آبان ٩٢
مهر ٩٢
شهریور ٩٢
امرداد ٩٢
تیر ٩٢
خرداد ٩٢
اردیبهشت ٩٢
فروردین ٩٢
اسفند ٩۱
بهمن ٩۱
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
تیر ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
فروردین ٩۱
اسفند ٩٠
بهمن ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
آبان ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
اسفند ۸٩
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤
امرداد ۸٤
تیر ۸٤
خرداد ۸٤
اردیبهشت ۸٤
فروردین ۸٤
آبان ۸۳
مهر ۸۳
شهریور ۸۳
امرداد ۸۳
تیر ۸۳
خرداد ۸۳
اردیبهشت ۸۳
فروردین ۸۳
اسفند ۸٢
بهمن ۸٢
دی ۸٢
آذر ۸٢
آبان ۸٢
مهر ۸٢
شهریور ۸٢
امرداد ۸٢
تیر ۸٢
خرداد ۸٢
اردیبهشت ۸٢
فروردین ۸٢


لینک دوستان
GOODREADERS
تجربه های مدیریتی من
دیکشنری
ليست وبلاگ ها
قالب هاي وبلاگ
اخبار ایران
فناوری اطلاعات
پردیس من


آمار وبلاگ


وبلاگ فارسی
  RSS 2.0