میگويند تمام اخلاق در اين شعر که شاعرش هم مجهول است و حدس میزنند کار رودکی باشد، خلاصه شده:
«گر بر سر نفس خود اميری مردی ور بر دگری خرده نگيری مردی
مردی نبود فتاده را پای زدن گر دست فتاده ای بگيری مردی»
¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:٥٤ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٥/٢/۳٠
«چنان بزی که اگر خاک ره شوی کس را
غبار خاطری از رهگذار ما نرسد»
¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:٠٢ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٥/٢/۳٠
روستای سرخ
روسریهای بزرگ سفید با گلهای سرخابی و برگهای ریز سبز، دامنهای کوتاه پلیسه و لپهای گلی. زنهای ابیانه ای همه این طور لباس میپوشند. مردها هم تنبانهای سیاه می پوشند؛ شلوارهای سیاه پاچه گشاد. دوخت پاچه تنبان جوانها دوختهای مورب دارد و پیرها دوخت صاف. جمعیت مسنی هستند. جوانها رفته اند پی درس و تحصیلات.
مسجدهایش گلدسته و گنبد ندارد. فقط حرم امامزاده هارون، فرزند امام موسی کاظم، گنبد کوچکی دارد. کناره امامزاده را که بگیری و صاف بروی، می رسی به یک چشمه. جای دنجی است و کمتر آدمی آنجا سر و کله اش پیدا می شود!
نخل کشی روز عاشورا در ابیانه هم مرسوم است. نخل را برمی دارند و روی دوششان می کشند تا کنار آن چشمه و بعد بالای تپه و از آنجا روستا را دور می زنند تا نخل را برگردانند سر جای اولش.
در دامنه کوه انبارهای کوچکی ساخته اند. روز تاسوعا و عاشورا دامها را آنجا نگه می دارند که بو، عزادارها را ناراحت نکند. بقیه سال انباری است.
خاله کشور، مسجد پرازه، آتشکده هارپاگ، مسجد حاجتگاه، مسجد جامع، لباسهای محلی، نقشهای چلیپا روی درها و خاک سرخ ابیانه همه دیدنی است. این روستا اخرین جایی است که دین اسلام را قبول کرده است. زبان مردم پهلوی دری است.
¤ نوشته شده در ساعت ٩:٥٦ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٥/٢/٢٧
«مجيد رشيد محمد، خادم كليساي كردزبان، كه سرپرستي مسيحيهاي كردزبان در شهر اربيل را به عهده دارد، ميگويد: گرويدگان به دين مسيح در حال افزايش اند، اما نزد ما نمي آيند و آن را بروز نميدهند.»
متن خبر: http://www.baztab.com/news/39183.php
¤ نوشته شده در ساعت ٢:۱۱ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٥/٢/٢٧
مرحوم رودابه
کتابفروشی رودابه، در میدان طالقانی بود. یک جای دنج و کوچک و قدیمی. دوتا پله می خورد، می رفتی پایین. دو طرف را قفسه های فلزی زده بودند، پر از کتاب. کتابهای قدیمی خوبی داشت. یکیش را برداشتم و قیمتش را پرسیدم. گفت «فروشی نیست.» تعجب کردم. خانم فروشنده که جوان بود و خیلی آرام به نظر می رسید گفت «این قفسه کتابهای قدیمی برای مطالعه است. شما می توانید همینجا هر کدامشان را که می خواهید بگیرید و بخوانید؛ مثل کتابخانه. البته کتابها را بیرون نمی دهیم.» قیمت ناچیزی هم می گرفتند. جالب بود. گاهگداری که مسیرم می افتاد، می رفتم و سری می زدم. اما دیر پیدایش کرده بودم. چون مدتی است که آنرا بسته اند! انگار نه انگار روزی موجودی در آنجا بوده. فکر می کردم حافظه ام دچار اختلال شده که پیداش نمی کنم. اما نه. درش را گل گرفته اند، دقیقا به رنگ دیوارهای اطرافش. کنارش یک کبابی است که حالا دود و دمش بیشتر به چشم می آید.
¤ نوشته شده در ساعت ۱:٥٤ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٥/٢/٢٤
کاش گوشه دلت
جايی برای من بود
که دمی آنجا میآسودم.
¤ نوشته شده در ساعت ٩:٠٧ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٥/٢/٢۳
و خدا دوست دارد که همه شاد باشند.
¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:٠۳ ق.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٥/٢/٢٢
«هان ای مردمان! نور از سوی خداوند عزوجل درجان من، سپس در جان علی بن ابی طالب، آن گاه در نسل او تا قائم المهدی که حق خدا و ما را می ستاند، جای گرفته. چرا که خداوند عزوجل ما را بر کوتاهی کنندگان، ستیزه گران، ناسازگاران، خائنان، گنهکاران، ستمکاران و غاصبان از تمامی جهانیان دلیل و راهنما و حجت آورده است.
هان ای مردمان! هیچ سرزمینی نیست مگر اینکه خداوند عزوجل به خاطر تکذیب حق اهل آن را، پیش از رستاخیز نابود می کند و به امام مهدی خواهد سپرد. و هر آینه وعده خود را انجام خواهد داد.
آگاه باشید! همانا آخرین امام، قائم مهدی از آل ماست. هان! او بر تمامی ادیان چیره خواهد شد.... درستی و راستی تنها درنزد اوست. آگاه باشید که او ولی خدا در زمین، داور او در میان مردم و امانتدار امور آشکار و پنهان است.
هان مردمان! آنک با خداوند بیعت کنید و با من پیمان ببندید و با علی امیرالمومنین و حسن و حسین و امامان پس از آنان، از نسل آنان که نشانه ای پایدارند در دنیا و آخر.»
قسمتهایی از خطبه غدیر حضرت رسول در حجه الوداع
¤ نوشته شده در ساعت ٦:۳٦ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٥/٢/٢٠
نوشتن را بايد زيست
مادر وقتی بچه اش را به دنیا می آورد، مدتی افسرده می شود. می گویند انگار چیزی را از دست داده باشد، احساس خلاء می کند. برای همه مادرها اینطوری است. البته شدت و ضعف دارد و مدتش برای هرکس فرق می کند.
نوشتن هم اینطوری است. وقتی چیزی می نویسی و تمام می شود، تا چند وقت گم شده داری. با آدمهای قصه ات – چه واقعی باشند و چه ساختگی- مدتها زیسته ای و حالا دیگر قصه شان متولد و از تو جدا شده. طول می کشد تا بتوانی وارد دنیای دیگری شوی و قصه دیگری ساز کنی. البته بعضی ها خیلی زود برای فرار از این بحران خودشان را در دنیای دیگری پرتاب می کنند. اما این رسم خوشایندی نیست. باید این حس در تمام وجود نویسنده ته نشین شود و طعم خودش را به او بچشاند.
نوشتن مثل زندگی کردن است. استاد ایوبی همیشه می گفت «من چطوری به شما نوشتن را یاد بدهم. مگر می شود زیستن را به کسی آموخت؟»
¤ نوشته شده در ساعت ۸:٤۸ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٥/٢/۱٩
باب الوفاء
«وفا رعايت ميثاق است و غايت وفاق. وفا دستگاه مشتاق است و پايگاه عشاق. مايه اخلاص است و پيرايه اهل اختصاص، وفاي عام پيداست و وفاي خاص جداست. وفاي عام آن است كه دوست را باشد و وفاي خاص آن است كه با ياد دوست باشد. چنانكه در دوستي خلل نيارد و اين بر دوست به دل نيارد. چنانكه اين دوست به جفا نگريزد و آن در عطا نياويزد.»
¤ نوشته شده در ساعت ۱٢:٠٤ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٥/٢/۱٩
باب المحبة
«اي عزيز ولايت محبت، عادت و عبارت نيست و اهل اصول از اين آگاه نيست. منازل اين كوي و مناهل اين جوي بر تفاوت عظيم است. اين شراب را آشاميدن بايد نه شنيدن. و محبت سه است: علتي و خلقتي و حقيقتي: علتي هوا است و خلقتي قضاست و حقيقتي عطاست. آن محبت كه از علت خيزد در نفس نزول كند و نفس را پست كند، و آنچه از خلقت خيزد در دل باشد، و آنچه از حقيقت خيزد در جان قرار گيرد تا وي را از وي نيست كند و به خود هست كند.»
¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:٥۳ ق.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٥/٢/۱٦
بوی توت، بوی علفهای تازه کوتاه شده، بوی گلهايی که رنگشون روح آدمو شاد میکنه، سکوت و صدای افتادن ميوههای آبدار توت و خنکای نسيم باغ.
ارديبهشت ماه و تجربه بهشت.
¤ نوشته شده در ساعت ٩:٠٢ ق.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٥/٢/۱۳
یک امانت بزرگ دست لیلی بود. آنقدر بزرگ که وقتی گرفتش، چشم همه چهارتا شد؛ انگشت به دهان که : وای بر لیلی!
لیلی گرفت. بهای آن قرارش بود. بیقراریها بعد از قبول امانت سر و کله شان پیدا شد. شب و روزش یکی شده بود. لیلی شاید خیلی نمی فهمید چه کرده (یعنی وقتی گرفت نمی دانست چه می کند.) اما می دانست خیلی ها به دنبال آن گوهرند، کمین کشیده اند. پنهانش می کرد چون آنطور که حالا کمی می دانست، تاوانش را نمی توانست بدهد.
پنهانش می کرد اما انگار بو داشت این امانت! آشکار می شد گهگاهی. و شايد باید آشکار می شد.
اصلا دلیل بودن لیلی آشکار شدن همین گوهر بود. و اگر در دست لیلی می ماند، عزیزش می کرد، کرامتش می داد و اگر از دستش می دزدیدند، لیلی محو می شد.
نه که لیلی از محو شدن بترسد. نه. نمی خواست خدا نگاهش را از او بگیرد. نمی خواست چشم بگرداند و دیگری بشود دردانه اش!
همه اینها قرارش را می ربود. لیلی بود و گوهر و بیقراری. و نگاه خدا که قرار را به دل لیلی می آورد.
¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:٤٩ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٥/٢/۱۳
هفته تئاتر دارد تمام می شود. از دستش ندهید. تئاتر دشمن مردم، با نمایشنامه قوی ایبسن است که زنجانپور آن را کارگردانی کرده است و در تالار تئاتر شهر در حال اجراست. کار خوبی است. قصه پیروزی قدرت به خاطر حماقت مردم. این تئاتر تا آخر اردیبهشت اجرا دارد. اما اگر این هفته بروید، می توانید از تخفیف ویژه استفاده کنید.
¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:٤۸ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٥/٢/۱٢
خنده و گریه در این بزم جزایی دارد
غم و غصه را گذاشته اند که بخوری. تا ته بخورش. با اشک یا قنبرک یا خلوت و سفر. هر جور که دلت میخواهد. این چیزها مال آدمیزاده است دیگر. به شرط اینکه وقتی شادی آمد، با کمال میل قبولش کنی. برایش قیافه نگیری. بگذاری همه درونت را پر کند. والا غمهایت حقیر می شوند. هر دو به یک اندازه در زندگیت هستند. هر دو را بچش، با کمال میل. وگرنه تعادلت به هم می ریزد. غم و شادی ضد هم نیستند. زوج همند. به هم کامل می شوند.
¤ نوشته شده در ساعت ۸:٤٩ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٥/٢/۸
امیرالمومنین خواست مردم را قبول کرد و آنها با او بیعت کردند. آنگاه کارگزاران خود را به شهرها اعزام کرد. طلحه و زبیر وقتی حکم خود را از دست او گرفتند، گفتند «از این صله رحم جزای خیر بینی.»
علی برآشفت و گفت «زمامداری مسلمین با صله رحم چه کار دارد؟»
و حکم را از آن دو پس گرفت.
مرجع: تاریخ یعقوبی
¤ نوشته شده در ساعت ٥:٠٠ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٥/٢/٧
پدر را کم می دیدند؛ چند ساعت شب و صبحهای زود. بعد از نماز صبح دو زانو می نشست و بلند قرآن می خواند. احمد و علی دوست داشتند بنشینند روی پای پدر و آیه های قرآن را که او با ترتیل می خواند گوش کنند. از کتاب انگلیسی قطورش که عکسهای عجیب و غریب داشت و هر روز بعد از قرآن چند صفحه اش را مرور می کرد، سر درنمی آوردند. فقط دلشان می خواست زودتر تمامش کند تا باهم بروند حیاط و کمی ورزش کنند و دور باغچه و استخر بدوند. بعد از صبحانه تا پدر کت و شلوار طوسیش را که یک هوا از پیرهنش تیره تر بود، بپوشد، کراواتش را مرتب کند، موهایش را شانه بزند و کفشش را دستمال بکشد، سوییچ ماشین را بر می داشتند و ماشین را روشن می کردند تا گرم شود.
خوش ترین روز برایشان روزی بود که با پدر به مطب می رفتند. سر اینکه این بار نوبت احمد است یا علی دعواشان می شد. اغلب دوتایی باهم می رفتند. با او بهشان خوش می گذشت. مادر می خواست مواظبشان باشد اما همراه پدر که بودند، می توانستند آتش بسوزانند. مطب پدر قلمرو پادشاهی شان بود. پنبه های الکلی مطب را می بردند بالای پشت بام و آتش می زدند و گل آتش را که درون پنبه سرخ می شد تماشا می کردند.
زندگینامه دکتر فیاض بخش را بعد از دوسال، تمام کردم! مصاحبه ها بیشتر از همه وقت گرفت. تشخیص درستی حرفها و کم کردن غلوها هم که جای خودش را داشت. کار کردن درباره این جور آدمها سخت است. آدمها هرچه معمولی تر باشند، دسترس پذیرترند. به هرحال کار کوچک، اما خوبی است. کسی تا به حال سراغ او نرفته و همین باعث شده موضوع بکر بماند. امیدواریم سالگرد (هفتم تیر) کتاب درآید.
¤ نوشته شده در ساعت ٧:٤٥ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٥/٢/٥
خانم ناديا مفتونی، همسر آقای حسين نوري، در گالری بهزاد نمايشگاه نقاشی دارد. تا آخر هفته (هفتم ارديبهشت) بيشتر وقت نداريد. خودشان هم بعدازظهرها از ساعت ۵ به بعد حضور دارند. ناديا، نقاشی را از آقای نوری ياد گرفته است. جنس کارها شبيهاند.
آدرس: بلوار كشاورز، نبش خيابان 16 آذر، گالری کمالالدين بهزاد

¤ نوشته شده در ساعت ۸:٤٤ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٥/٢/۳
اتوبوس جاي بدي پنچر شد. همه غر ميزدند و پياده ميشدند. يك تاكسي نارنجي رسيد و چند نفري سوار شديم. تا نشستيم، راننده سلام كرد و خوش آمد گفت. صداي گرمي داشت. گفت «اگه دانشجو يا كارمندين، ميتونين از تخفيف استفاده كنين.»
وقتي ديد همه ميخندند و به هم نگاه ميكنند گفت «شما سوار ماشين خوشروترين راننده تهران شدهايد.»
اسمش را پرسيدم. گفت «دهباشي. اگه به فكر مردم روستايي باشي، اسم منو هيچ وقت يادت نميره.»
بعد مجله و يك آلبوم عكس درآورد و گفت «ببينين. اينا مصاحبهها كه تا حالا از من شده و تقديرنامههايی که بهم دادن. حمل بر خودستايي نباشه. پيرو سئوالتون نشون دادم.»
جالب بود. حتا اگر اين مدارك را هم نشان نميداد، واضح بود كه از كميابترين هاست. بدون سئوال به همهمان تخفيف داد!
¤ نوشته شده در ساعت ٢:۳۱ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٥/٢/۱
حکايت
«شکر لب جوانی نی آموختی
که دلها در آتش چو نی سوختی
پدر بارها بانک بر وی زدی
به تندی و آتش در آن نی زدی
شبی بر ادای پسر گوش کرد
سماعش پریشان و مدهوش کرد
همی گفت و بر چهره افکنده خوی
که آتش به من در زد این بار نی
ندانی که شوریده حالان مست
چرا برفشانند در رقص دست
گشاید دری بر دل از واردات
فشاند سر دست بر کاینات
حلالش بود رقص بر یاد دوست
که هر آستینیش جانی در اوست
گرفتم که مردانه ای در شنا
برهنه توانی زدن دست و پا
بکن خرقه نام و ناموس و زرق
که عاجز بود مرد با جامه غرق
تعلق حجاب است و بی حاصلی
چو پیوندها بگسلی واصلی»
¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:٢٩ ق.ظ توسط مریم برادران
