تا باشد از این کوری ها
عشق آدمها به هم وقتی پایدار و حقیقی است که هر دو یک عشق مشترک والا داشته باشند، نگاهشان به یک سمت باشد، جهت رشد و نموشان یک چیز باشد. در غیر اینصورت جایی، چیزی، کسی هست که این رابطه را ببرد. اگر گره دلها بر چیزی عزیز باشد، کم کم این گره آنقدر کور می شود که هیچ دستی نتواند بازش کند، آنقدر کور که اصلا گره به چشم نمی آید. انگار یکی هستند. آنوقت بیناترین کورها هستند. چون نگاهشان فقط به یک چیز است و اطرافشان را نمی بینند. شاید این است که می گویند عشق آدمها را کور می کند.
¤ نوشته شده در ساعت ٦:٤٢ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٥/۱٢/٢۸

¤ نوشته شده در ساعت ۱٢:۳٩ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٥/۱٢/٢٦
صدای سياه
ترافیک امروز عجیب وحشتناک بود. انگار فلسفه نو شدن در شروع سال جدید، مثل همه چیز دیگر، فقط پوسته خودش را در ذهن ها تداعی می کند و بس. هرچه پول دست مردم است باید صرف خرید چیزهایی شود که گاهی اصلا لازم هم نیستند. این یعنی مصرف گرایی صرف. انگار باید و ضرورتا با آمدن عید همه چیز نو شود، حتا دمکنی آشپزخانه! چرا؟ فروشندگان عاقل هم که جای خود دارند. هرچه جنس بنجل دارند به اسم حراج آب می کنند. سناریوی غریبی است. حتا غریب تر از فیلم صدای سفید! من نیمی تا قسمتی عصبانیم! پس این عید کی می رسد که این هجوم سرسام آور تمام شود؟
¤ نوشته شده در ساعت ٩:٠٤ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٥/۱٢/٢٤
«نفس نفس اگر از باد بشنوم بويت
زمان زمان کنم از غم چو گل گريبان چاک»
¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:۱٥ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٥/۱٢/٢۳
مجنون تشنه بود
از زیر قرآن رد شد و بوسیدش و بر پیشانی گذاشت؛ مثل روزی که می خواست به حج برود. با مادر و آقاجون خداحافظی کرد. مادر آب را پاشید پشت پایش. ابراهیم برگشت، خندید و دستش را بالا آورد و دوباره خداحافظی کرد.
مهدی بازیش گرفته بود. آنقدر کم پدر را می دید که همیشه از او غریبی می کرد اما این بار اخت شده بود و دور و بر ابراهیم می پلکید. ابراهیم به رختخواب تکیه داده بود و تند تند دانه های تسبیح دانه اناریش روی هم می افتاد. منتظر ماشین بود که بیایند دنبالش و برود منطقه اما دیر کرده بود. مهدی پایش گیر کرد به پای او و افتاد زمین. اما ابراهیم تکان نخورد. ژیلا اصلا نمی فهمید از دیشب که آمده چه اش شده! همیشه وقتی بود، خانه پر از محبت او بود. آنقدر که ژیلا گاهی به شوخی می گفت «وقتی می روی تا برگردی، من هنوز مشغول جمع کردن محبت های دفعه پیشت هستم.» اما این بار انگار سنگ شده بود. ژیلا دیگر نتوانست تحمل کند. گفت «خیلی بی عاطفه شده ای. چه ات شده؟»
ابراهیم صورتش را برگرداند و چیزی نگفت. ژیلا رفت جلو که چیزی بگوید. اما نتوانست. صورت ابراهیم خیس از اشک بود. یک آن ته دلش خالی شد. قبلا گفته بود «روزی که مساله محبت شما را با خودم حل کنم، روز رفتن من است.»
صدای زنگ در آمد. ابراهیم از جا پرید و ساکش را برداشت. اما وقتی پوتینش را پوشید، نشست و با حوصله بندهایش را بست. همیشه این کار را توی ماشین می کرد. مهدی را بغل گرفت، ژیلا هم مصطفی را. ابراهیم به مهدی گفت «بابایی تپل شده ای ها! فکر نمی کنی مامانی چطوری می خواد بزرگت کنه؟» و بوسیدش. دستی به سر مصطفی کشید و او را هم بوسید. بغض داشت ژیلا را خفه مِی کرد. کوتاه خداحافظی کردند.
با این عملیات موافق نبود. چندبار هم بحث کرده بود درباره نقشه عملیات. اما نتوانسته بود راضیشان کند. روزی که دستور قطعی رسید، با سکوت پذیرفت.
از شب عملیات خیبر که رزمنده ها آماده می شدند تا به خط بروند، ابراهیم یک لحظه هم از آنها جدا نشد. پا به پایشان کار می کرد و می رفت و می آمد. هر چه می گفتند «حاجی جون اقلا شما خط نرین. یه کم مراعات کنین. مواظب خودتون باشین» گوش نمی داد.
از خواب و خوراک هم افتاده بود؛ آنقدر که روز سوم، سر نماز بیهوش شد و مجبور شدند بهش سرم بزنند. یک دستش سرم بود و با دست دیگرش بی سیم را گرفته بود که از منطقه بی خبر نماند.
کلافه بود. نگاهش را از رزمنده ها می دزدید. خجالت می کشید. مجنون زیاد شهید گرفته بود. اما هنوز تشنه بود! از پشت جبهه هم کمکی نمی رسید. بچه ها از شدت عطش، قمقمه هاشان را از آب لب هور که پر از جنازه بود، پر می کردند و می خوردند. ابراهیم که این منظره را دید، رنگش پرید. هفت هشت تا قمقمه برداشت و زیر آن آتش رفت وسط هور. قمقمه ها را از آب آنجا که زلال تر بود، پرکرد و برگشت. آن روز خیلیها گریه او را دیدند و دعایش را که از خدا می خواست ببردش، شنیدند.
کم می شد کسی برود خط و سالم برگردد. دلش طاقت نیاورد. بلند شد و با میرافضلی سوار موتور شد که بروند خبر بگیرند. حالا کسی از او خبری نداشت. بالاخره توی معراج پیدایش کردند. صورتش رفته بود. از روی لباسش شناختند؛ بادگیر آبی و شلوار پلنگی با عرق گیر قهوه ای.
او را بردند دوکوهه که برای آخرین بار دوکوهه و رزمنده ها او را ببینند. هیچ کس حال خودش را نمی فهمید. حاجی را گذاشتند توی آمبولانس که ببرند. بسیجی ها می دویدند دنبالش. انگار نمی خواستند این بار آخری از دستشان قصر در رود تا مثل همیشه دور و برش را بگیرند، سر و صورت و دستهایش را ببوسند و لپ هایش را برای تبرک بردارند
¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:٥٥ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٥/۱٢/٢۳
خلاقيت در کار
زن ميانسالي است. وارد مترو که میشود از تمام هیکلش كيف گردني، تسبيح چشم و نظر، ذكرهاي روز، دعاهاي بخت و روزي و ... آویزان است! به قول خودش برای امر خير مي فروشدشان. هرچه كه هست او آدم خلاقي است! هر بار كه مي بينمش و به تبليغاتيش گوش مي دهم، عباراتش (برخلاف صدایش) روان و جالب اند. خواص همه دعاها را ذکر میکند و گاهی معجزاتی از آنها میگوید. امروز از کیفهایش مي گفت: «كيف هاي چرم نرم گردني براي اينكه بغل دستي تان دزد نشود.»
¤ نوشته شده در ساعت ٩:٥٧ ق.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٥/۱٢/٢٠
تقصير
آقای «جیم» در نیم سال گذشته چهار جا عوض کرده است. یعنی جایش را عوض کرده اند. اول میزش در اتاق معاونت پژوهشی بود. بعد به دانشگاه جامع، بعد به معاونت آموزشی منتقل شد. متاسفانه هیچ کس میل همکاری با او ندارد. تا اینکه هفته پیش به اتاقی آمد که من دو روز در هفته در آنجا مستقر هستم و روزهای دیگر در حد سر زدن و سرکشی به کارها می روم. البته در این اتاق دو نفر دیگر هم هستند. یکیشان دائما نیست و دیگری دختر صبوری است که با هم کار می کنیم.
روزی که آقای «جیم» آمد، روز کاری من در آن اتاق بود. اقرار می کنم که آدم عجیبی است. هر وقت او را دیده ام مشغول به يک تقویم است یا کیف بزرگش را جلویش باز کرده، طوری که کسی نمی فهمد واقعا او به چه کاری مشغول است. مدتهاست که کاری ندارد و هرکاری به او واگذار می کنند آنقدر شاید و اما و اگر می آورد و بعد از پذیرفتن آنقدر خرابکاری می کند که طرف پشیمان می شود. این هم از مزایای رسمی بودن آدمهاست.
خلاصه آن روز ورودش یک ریز حرف زد و ما هم سرگرم کارها بودیم، تا جایی که می شد گوش می دادیم و البته زیاد وارد بحثهایش نمی شدیم. فردای آن روز هم آمده بود و انگار آنقدر مته شده بود که همکار صبور مرا از کوره بدر کرده بود. هرچند با اطمینان می گویم که حرف ناجوری نشنیده بود، اما روز بعد او را ندیدیم.
پنج روز می شد که از او خبری نداشتیم. گاهی حرفش که می شود واقعا احساس غم انگیزی به مان دست می دهد. امروز آنقدر کار داشتم که نتوانستم به اتاق مذکور سر بزنم. عصر که کارم تمام شد، یادم افتاد که باید از اتاق چیزی بردارم و با خود ببرم خانه. در اتاق باز بود و آقای «جیم» نشسته بود. ساعت حدودا 5:30 بود و تقریبا همه رفته بودند.
کیفش باز بود و سرش گرم. سلام کردم و پرسیدم «چرا نیستید؟» خندید و گفت «شما همکار خوبی هستید که فهمیده اید نیامده ام. آدمهای دیگر یادشان رفته بود که اصلا من قبلا وجود داشته ام.»
بعد هم فهمیدم برای مکدر نشدن اوقات آدمها سعی می کند دیر بیاید. حوالی ظهر می آید و از آنطرف تا دیر وقت می ماند. هرچند کار خاصی ندارد اما زن و بچه که دارد.
آقای «جیم» همه موهایش سفید است و روزگاری کلی پروژه انجام می داده و کارهایی از دستش برمی آمده. یادم هست که قرار بود کارهایی در زمینه بورس انجام بدهد و نمی دانم چرا انجام نداد. می دانم که دانشجوی دانشگاه صنعتی شریف بوده و این یعنی احتمالا آدم علافی نبوده است. به هرحال وجود این آدم مرا آزار نمی دهد. اما خیلی مغزم را فعال می کند که چرا ... ؟
¤ نوشته شده در ساعت ٩:٤٠ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٥/۱٢/۱۸
شهر آشوب
چه رازها که چشمها افشا نمیکنند!
¤ نوشته شده در ساعت ٤:٢٠ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٥/۱٢/۱٥
اصالت خیر و شر
باران می بارد؛ پاک پاک. اما به پیرهن سفیدت که می نشیند، وقتی خشک می شود رد گل به جا مانده است! آسمان دنیایمان، باران پاک را گل آلود می کند.
¤ نوشته شده در ساعت ٩:۱٤ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٥/۱٢/۱٢
بارانی
روحت آبدار است.
وقتی که می گذری از دلم
گل شادی متولد می شود.
شاید گلزار شوم روزی،
شايد!
¤ نوشته شده در ساعت ٧:۳٩ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٥/۱٢/٦
حساب سرانگشتي
خیلی کوچولو بود. فکر کنم چهار پنج سال بیشتر نداشت. از سر واگن تا ته واگن از همه پرسید «فال میخوای؟»
پول خرد هم نداشت. هرکی بهش پول میداد، مثلا ۲۰۰ تومنی، میگفت « این دویست تومنه. فال من ۱۰۰ تومنه. خرد ندارما.»
خلاصه که چند دقیقه بعد دوستش اومد. ازش پرسید «چندتا فال فروختی؟»
پسر کوچولو یه ذره فکر کرد بعد انگشتاش رو آورد جلو و گفت «این قدر. این چندتاست؟»
دوستش زد توی سرش و گفت «همش چهارتا!»
¤ نوشته شده در ساعت ٥:٤۳ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٥/۱٢/٤
عروسک زنده
اين عروسك ساخته علم مهندسي ژنتيك است؛ تركيبي از ژنهاي خرگوش، شامپانزه و خوك. با استفاده از القاي خواب زمستاني، در جعبه نگهداري مي شود و اين جعبه ضربان قلب و ميزان تازگي آن را نشان مي دهد. در دو مدل يكي با طولعمر يكسال و يكي با طولعمر سهسال ساخته شده است. قيمت این عروسکها هنوز مشخص نيست و تنها به صورت آزمايشي در اختيار اعضاي شركت قرار گرفتهاست. اين موجود زنده طوري ساخته شده كه حركات محدودي مانند يك نوزاد داشته باشد. مدفوع بسيار مختصري دارد و غذاي كمي میخورد. قدش حدود بيست و قطر هفت سانت است. جثه اش از اين بزرگتر نمي شود. كاملاً درد را حس ميكند ولي نميتواند اصوات بلند توليد كند. داري خون عضله و استخوان است. بعد از خروج از جعبه ظرف بيست دقيقه بيدار مي شود و چشمهاش را باز ميكند!
¤ نوشته شده در ساعت ۱:٤٠ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٥/۱٢/۳
آخر خوبیها
اینکه کاری را از روی میل انجام ندهیم چندتا ضرر دارد. یکی اینکه عمر تلف کردن است. چیزی از نوع لذت گیرمان نمی آید. یکی اینکه احتمالا دچار خودخوری می شویم و کلنجار و فرسایش روح و جسم و جان می آورد. یکی هم اینکه حتما آن کار آنطور که باید، به سرانجام نمی رسد. شاید اینکه می گویند کار را برای رضای خدا انجام دهید، منظور این است که با رضایت از ته دل و با طیب خاطر و لذت باشد.
¤ نوشته شده در ساعت ۸:۱٢ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٥/۱٢/۱
«بیگانه با تمامی این حرفهای سرد
من همچنان صبور
با عشق، شور
انبوه خفتگان را
آواز میدهم.
پیغام صبحدم را
پرواز میدهم.
هر سو که میروم
در گوش این و آن
حتی در ازدحام خیابان
از نور حرف میزنم
از نور...»
¤ نوشته شده در ساعت ٧:٠۸ ب.ظ توسط مریم برادران
