بانوی من اين روزها خيلی غمگين است. کسی اکسيری برای کم کردن طعم تلخ دلتنگی سراغ دارد؟
¤ نوشته شده در ساعت ٤:۳٩ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٥/۱٠/٢٧
چای با طعم خدا!
وقتی از راه میرسی خونه، وقتی خستهای هیچی به اندازه یه چای داغ نمیچسبه. یعنی توی بهشت هم چایی هست؟
¤ نوشته شده در ساعت ۳:٥٢ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٥/۱٠/٢٦
حدس، قضاوت و انصاف
بعضيها دوست دارند بيرون را نگاه كنند؛ چه وقتي توي ماشين باشند يا توي اتاقي كه پنجره دارد. اما وقتي باران مي بارد كم هستند آدمهايي كه حوصله اين كار را داشته باشند. چون بخار شيشه مزاحم است. بعضیها اما با گوشه لباس پلوخوريشان هم كه شده، بخار را پاك مي كنند تا واضح تر ببينند. بعضيها از پشت بخار به حدسهاشان اكتفا مي كنند، كاري كه از حقيقت البته دورتر است و قضاوتی که بر اساس حدس باشد، فاجعه است. اصلا قضاوت در هر حالتی کار سختی است چه برسد به اينکه با حدس آميخته باشد. اما شايد پرستيژ واقعا مهمتر از همه چيز باشد. نمیدانم.

¤ نوشته شده در ساعت ۳:٤٠ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٥/۱٠/٢٥
انگشت اشاره
خدا میخواست دیده شود، شناخته شود، عاشق پیدا کند. لیلی آفرید. دید او هم زیبا شد. حالا کی لیلی را ببیند؟ مجنون آفرید تا دور کامل شود. اگر مجنون نباشد، صدای این دایره زنگی که گوش فلک را پر کرده، چطور لیلی را به رخ دیگران بکشد که «های! من خوشبختترینم.» شکرانه مجنون اینجوری است. گوش کن. نمیشنوی؟ کمی پا بلند کن تا بشنوی.
¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:۱۸ ق.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٥/۱٠/٢٤
لب شیرین شکر بار
رفته بودم مشهد؛ یه سفر خوب اتفاقی.
اتاقی که توی هتل بهمون افتاد، دقیقا روبه روی حرم بود. یعنی تا در اتاق رو باز کردیم، چشممون افتاد به گنبد امام و صدای نقاره که داشت طلوع رو خبر می داد، اتاق رو پر کرد؛ یه اتاق خوب اتفاقی.
تازه باب الرضا سر کوچه هتلمون بود؛ یه هتل خوب اتفاقی.
توی جلسه هایی که دور هم می نشستیم، تازه معلوم شد که مثلا اون کسی که بارها اسمش رو شنیدی یا کاری ازش دیدی و خوندی، اینه؛ آشنایی های خوب اتفاقی.
کلی اطلاعات کسب کردم و با جاهایی آشنا شدم که نمی دونستم اصلا وجود دارن؛ اطلاعات خوب اتفاقی.
همسفریهامو نمی شناختم. مهمون بودم، مثل بقیه آدمها. حالا یه عالمه دوست خوب دارم؛ دوستهای خوب اتفاقی.
¤ نوشته شده در ساعت ٩:٢٩ ق.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٥/۱٠/۱٦
زمين پر از نقل است. از همان نقلهای سفيد ريز که سر عروس میريزند. کمی که جلوتر میروم، شک میکنم. چقدر زياد! خيليهای ديگر هم مثل من. حتا بعضیها دولا میشوند که نقلها را بردارند.
نقلهای آسمانی است که باريده، قبل از آنکه ما از خواب بيدار شويم!
¤ نوشته شده در ساعت ۸:٢۱ ق.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٥/۱٠/۱٥
کسی که انصاف ندارد، منتظر نيست.
سوار تاکسی که شدیم به همه خسته نباشید گرمی گفت. کمی جلوتر پشت ترافیک عذرخواهی کرد که مجبوریم معطل شویم و احتمالا حوصله مان سر برود. بعد گفت «می خواستم برم خونه. اما خیلی هوا سرده. دلم نیومد مسافرا بمونن توی راه.»
طبق معمول هیچ کس باور نکرد. مسافرها خندیدند و باهم پچ پچ کردند. احتمالا می گفتند «آره جون خودت. پول وسوسه ات کرد!»
هرکس پیاده می شد، خداحافظی می کرد و او را به پناه خدا می سپرد. من آخرین مسافر بودم. پیاده شدم و دویست تومنی را دادم. می خواستم بروم که گفت «صبر کن دخترم.»
بقیه پولم را پس داد؛ بیست و پنج تومن! و گفت «در پناه خدا باشی.» عید را تبریک گفتم و تشکر کردم.
انگاری اینقدر همه را طلبکار دیده ایم که دیگر باورمان نمی شود باید هرکس به اندازه حقش بردارد. نه اعتراضی می کنیم و نه تعجب. متاسفانه برعکس شده. آدم که می بینیم جا می خوریم. خدا را شکر هنوز آدم حسابی وجود دارد (البته بلانسبت شما)!
¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:٠٠ ق.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٥/۱٠/۱٢
برای یاس کوچولو
فرشته می گوید خدا نعمت های بزرگ و هدیه های خوب دنیا را برای آدمهای خوبش گذاشته که طعم شیرین آنها را بچشند و گوارای وجودشان بشود.
طعم نوه دار شدن، آن هم نوه اول، باید خیلی دلچسب باشد. پدربزرگ و مادربزرگ ها اینطور می گویند. دیروز فرشته مادر بزرگ شد. اگر منوچهر بود، حتما طعم این مغز بادام لذیذ در دهان فرشته بیشتر می آمد.
شاید همه لحظه هایی که فرشته کنار تخت یاس کوچولو ایستاده یا نشسته است و احتمالا دنبال شباهت او با پدربزرگ می گردد، منوچهر هم هست و حتما اولین اذان را خودش در گوش او خوانده است.
¤ نوشته شده در ساعت ٩:٢۱ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٥/۱٠/۱٢
«عاشقی کار سری نيست که بر بالين است.»
¤ نوشته شده در ساعت ٩:۱٠ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٥/۱٠/۱٠
نقل از استاد
فضل فرای عدل است. مثل این است که بروی شکر بخری. هزار تومن می دهی. فروشنده به همان اندازه هزار تومن شکرت می دهد. این عدل است. گاهی دوست دارد به اندازه هزار و پانصد تومن شکر بدهد به تو. این می شود فضل.
این قصه همه ماست نسبت به خدا. وقتی پای حساب و کتاب پیش می آید، او همه کارهای ما را می گذارد توی ترازوی عدل و بنا به وعده ای که داده، بعد از حساب و کتاب عمل می کند.
اما گاهی هست که به تفضلش کار می کند، بی حساب؛ و گاهی قبل از حساب و کتاب عادلانه اش. هرچند این کار را کتره ای نمی کند و کتابی در کار است. خدا کم نمی فروشد اما اگر بخواهد بیش از آنچه که باید، می دهد. این ظلم نیست.
***
سلیمان به خدا گفت «همنشینم را در آخرت نشانم بده.»
سپس به نشانی که خدا گفت، رفت. دربیابانی خارکنی دید (او پدر یونس نبی بود). دید که او هر خار را که می کند می گوید «خدایا شکر که زمین را آفریدی که خار برویاند و ما از آن روزی بخوریم.»
¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:۱۱ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٥/۱٠/٩
ابراهیم خوش روزی بود؛ خوش قلب و خوش اراده.
من هم مثل تو به ابراهیم حسودیم می شود. نه به خاطر اینکه خلیل الله است، بلکه بخاطر اینکه اینقدر مطمئن قدم برمی دارد. شاید بخاطر همین خدا خواست جای پایش روی آن سنگ، روبروی کعبه، بماند تا ببینیم او هم قد و قواره ما بود اما همت و پایمردیش از جنس دیگری بود. راستی چون اینجوری بود، ابراهیم شد یا وقتی ابراهیم شد، آنقدر انرژی گرفت که اینطوری شد؟
به هرحال من هم به او حسودیم می شود. شاید همت هرکس را یک روزی تقسیم کردند و گذاشتند توی مشتش، همان موقع که عقل و قلبش را. و هر سه اینها به هم ربط دارند، باهم متناسب اند. به خیلی چیزهای دیگر هم ربط دارند. و هر روز، روزی آدمها قسمت می شود.
¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:٠٥ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٥/۱٠/۸
«ز دوری تو نمردم چه لافِ عشق زنم
که خاک بر سر من باد و مهربانی من»
¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:٠٥ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٥/۱٠/٧
ترافيک (به معنای متداولش)
ترافیک هم می تواند اتفاق خوبی باشد. در این روزگاری که همه سرشان شلوغ است و وقت نگاه کردن به دور و برشان را ندارند، ترافیک فرصتی برای نگاه کردن به مردم، فکر کردن و یافتن فرهنگ جامعه ای است که در آن زندگی می کنیم و هر لحظه در حال تغییر و تحول است که اگر فقط چند روز ازش غافل شویم، تغییراتش متعجبمان می کند و اتفاقهایی که می افتد برایمان غیرقابل پیش بینی و شگفت انگیز می شود.
بجز اینها پشت ترافیک می شود کتاب خواند، مطلب نوشت، به حرف آدمها گوش داد، کمی سر از لاک درآورد و به اطراف نگاه کرد و به قول دوستی از نزدیک به آدمها نگاه کرد!
¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:٠٠ ب.ظ توسط مریم برادران
