
«همه تار جانم صد آواز هست...»
¤ نوشته شده در ساعت ۳:٤٤ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٥/۱/۳۱
سنگی کوچک، سی در چهل سانت
اسم پسر خفته در گور و اسم پدر
بیست و یک ساله
و تنها یک کلمه ديگر
دلیل مرگ : عشق
¤ نوشته شده در ساعت ۳:٢٩ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٥/۱/٢٩
يک تجربه
دو روز در هفته در بخشی هستم که اتاق دلگیری دارد. در را که باز می کنم، روبرویم یک پنجره کوچک رو به دیوار است. همیشه یاد آن کارتونی می افتم که مردی زیر باران برای امیدوار کردن کودکی بیمار، دیوار روبه رویش یک برگ نقاشی کرد و .... خلاصه من و همکارم همیشه از این اتاق که خیلی هم دنج است و به قول معاون آموزشیمان جان می دهد برای فکر کردن و نقشه کشیدن، فراری بودیم. دیروز به همکارم گفتم می خواهم کمی فضای اتاق را تغییر بدهم. اشکالی ندارد؟ خیلی خوشحال شد و گفت که با هر پیشنهادی برای خلاصی از این اوضاع موافق است.
خلاصه امروز اتاقمان تبدیل شد به اتاقی دلپذیر که حتا همکاران دیگر هم دوست داشتند بیایند و به هوای گپ زدن چند دقیقه آنجا بنشینند. کار عجیبی نکردیم. یکی از نیروهای خدماتی دیوارها را با آب و تاید شست و سیاهی ها را پاک کرد، همکارم یکی از تابلوهایی که کشیده بود، آورد و به دیوار اتاق زد، یکی دوتا عکس شاداب، رومیزی تمیز و روشن، یک گلدان کوچک و چند شاخه گل اتاق را خیلی عوض کرده است. دیروز هر کس فهمید ما چه تصمیمی داریم، خندید و گفت: باید پول خرج کنید. کسی هم به حرف شما گوش نمی دهد و از این ولخرجیها نمی کند. اما امروز خیلیهای دیگر به این فکر افتادند که کاری بکنند! امروز اتاق کوچک ما خیلی بزرگ شد.
¤ نوشته شده در ساعت ٩:٤٦ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٥/۱/٢٥
رسول اکرم و حضرت امیر باهم در بازار راه می رفتند و خرما می خوردند. حضرت رسول هر چندتا هسته خرمایش را یواشکی می انداخت توی جیب علی (علیه السلام). خرماها که تمام شد، گفت: بیا هسته هایمان را بشماریم. هرکس بیشتر داشت معلوم می شود شکمو است. علی (علیه السلام) گفت: اما من فکر می کنم هرکس خرمایش را با هسته خورده باشد، شکموتر باشد. حضرت رسول خنده اش گرفت. علی (علیه السلام) هم خندید.
¤ نوشته شده در ساعت ٧:۳۸ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٥/۱/٢٤
«ماهي»
نوشته: دکتر استفان سی لاندين، هری پاول، جان کريستنسن
ترجمه: مامک بهادرزاده
«کتاب تمثيلی که به شما کمک میکند عاشق کارتان شويد حتا اگر نتوانيد کاری انتخاب کنيد که واقعا دوستش داريد!»
البته تعريفی که نوشته کمی غلوآميز است. اما کتاب خوبی است. چيزهايی که می گويد همهمان میدانيم اما گاهی فراموش میکنيم. خستگی را درمیبرد.
¤ نوشته شده در ساعت ۸:٥٦ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٥/۱/٢۳
لیلی شاد بود. دلش پر شده بود از شادی گناه!
مگر گناه هم شادی دارد؟!
برای لیلی دارد. برای لیلی همه چیز می تواند شادی بیاورد! او طعم گناه را چشیده بود و تلخی دوری را خوب حس کرده بود.
خدا دوست داشت آدمها به هم نزدیک باشند و این بود که حتا لیلی را گاه به بدیهایش آشنا میکرد، میگذاشتشان توی کاسه اش، جلوی چشمش که کور نشود، که ببیند، که بشناسد.
میدانست او پرده میکشد روی بدیهای لیلی، میپوشاند؛ حتا از نگاه ملکش. نمیخواهد آنها ببینند. نمیخواهد بگویند ما که گفتیم او، این موجود ضعیف چونین و چنان کند. دوست دارد به چشم آنها بزرگ باشد. به چشم همدیگر هم. اینها، این بدیهای ظهور کرده، چیزی بود بین خودش و لیلی. آن هم به قصدی.
لیلی پر شده بود از شوق و شکر. دوری هرچند سخت، اما می دانست «تا نیست غیبتی ندهد لذتی حضور.»
¤ نوشته شده در ساعت ۸:٤٢ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٥/۱/٢٠
فکر نمی کنم هیچ دانشجوی دانشکده فیزیک از دکتر صمیمی خاطره بدی داشته باشد. همیشه به چشم ما استاد متین و آرامی بود که درسش را می داد و انقدر بزرگمنش بود که به خاطر نرفتن دانشجو سر کلاسش هیچ واکنش غریبی نشان نمی داد. تخصصش در کیهان شناسی است. موهای سرش یکدست سفیدند اما سنش آنقدری نیست.
امروز بعد از مدتها دیدمش. شنیده بودم سکته کرده اما تصورم این نبود که امروز دیدم. عضلات طرف چپ بدنش کاملا لخت شده، حتا پلکش افتاده بود. به کسی تکيه کرده بود و به اتاقش می رفت. هرچند دلم خیلی تنگ شده بود و از دیدنش خوشحال شدم، نتوانستم جلو بروم و سلام کنم. نمی دانم چرا. حس عجیبی بود. به چشمم بزرگ است که با این حال و روزش به دانشکده می آید و هرچند کلاس درسی ندارد، اما می آید. فکر کنم اینکه نمی تواند سر کلاس برود خیلی برایش سخت است؛ سخت تر از تحمل این بیماری.
¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:٤٤ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٥/۱/۱٩

«دوش دست طلبم سلسله شوق تو بست...»
¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:۳۳ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٥/۱/۱٩
پرسید: چرا خداوند به ابلیس اینقدر داد؟
گفت: به خاطر دو رکوعی که چهارهزار سال (به سالهای آن نشئه) به جا آورد.
¤ نوشته شده در ساعت ٩:٤۳ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٥/۱/۱٦
ابلیس گفت: مرا از سجده به آدم معاف کن. آنوقت ترا چنان عبادت کنم که کسی نکرده باشد.
خدا گفت: مرا آنطور که می خواهم عبادت کن نه آنطور که خودت می خواهی.
ابلیس گفت: پس این همه عبادتی که تا به حال کرده ام چه می شود؟ به ازای آن حوائجم را برآورده می کنی؟
خدا گفت: حوائج دنیایی ات را.
ابلیس گفت: به من تا یوم الدین مهلت بده.
خدا گفت: دادم.
ابلیس گفت: مرا بر بنی آدم مسلط گردان.
خدا گفت: دادم.
ابلیس گفت: مرا در او چونان خون در رگهایش جاری کن.
خدا گفت: دادم.
ابلیس گفت: به ازای هر فرزند به آدم، دو فرزند به من بده.
خدا گفت: دادم.
ابلیس گفت: بنی آدم مرا نبیند و من او را ببینم.
خدا گفت: دادم.
ابلیس گفت: به هر شکل که بخواهم بتوانم تمثل پیدا کنم.
خدا گفت: دادم.
ابلیس کمی فکر کرد. چیز دیگری به ذهنش نمی رسید. گفت: زدنی، تو زیادش کن به فضل خودت (این را اون بالا یاد گرفته بود.)
خدا گفت: در سینه ابناء بشر برای تو اوطانی (جمع وطن) قرار می دهم.
اینجا بود که ابلیس گفت: من همه ابناء بشر را گمراه خواهم کرد مگر بندگان مخلصت را.
¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:٤٩ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٥/۱/۱٥
درخت دوستی بنشان...
مجتبی یک چوب خشکیده پیدا کرد. توی حیاط با بچه ها شمشیر بازی کرد و با این چوب به توپ زد و خاکهای باغچه را زیر و رو کرد. آخر سر هم چوب را فرو کرد توی خاک و رفت.
چند روز بعد که رفت سراغ باغچه دید جوانه های کوچکی روی چوب پیدا شده! تعجب کرد. اما یادش آمد سر چوب ریش ریش بود و احتمالا آنها ریشه بوده اند که حالا سر و کله جوانهها پيدا شده. این چوب خشک حالا درختی است، یک درخت گردو که هر سال بار می دهد.
¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:٢٦ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٥/۱/۱٤
«بگذار که بر شاخه این صبح دلاویز
بنشینم و از عشق سرودی بسرایم
آنگاه به صد شوق چو مرغان سبکبال
پرگیرم از این بام و به سوی تو بیایم
خورشید از آن دور از آن قله پر برف
آغوش کند باز همه مهر همه ناز
سیمرغ طلایی پر و بالی است که چون من
از لانه برون آمده دارد سر پرواز
پرواز به آنجا که نشاط است و امید است
پرواز به آنجا که سرود است و سرور است
آنجا که سراپای تو در روشنی صبح
رویای شرابی است که در جام بلور است
آنجا که سحر گونه گلگون تو در خواب
از بوسه خورشید چو برگ گل ناز است
آنجا که من از روزن هر اختر شبگرد
چشمم به تماشا و تمنای تو باز است
من نیز چو خورشید دلم زنده به عشق است
راه دل خود را نتوانم که نپویم
هر صبح در آیینه ی جادویی خورشید
چون می نگرم او همه من من همه اویم
او روشنی و گرمی بازار وجود است
در سینه من نیز دلی گرمتر از اوست
او یک سر آسوده به بالین ننهاده ست
من نیز به سر میدوم اندر طلب دوست
ما هر دو در این صبح طربناک بهاری
از خلوت و خاموشی شب پا به فراریم
ما هر دو در آغوش پر از مهر طبیعت
با دیده جان محو تماشای بهاریم
ما آتش افتاده به نیزار ملالیم
ما عاشق نوریم و سروریم وصفاییم
بگذار که سرمست، غزلخوان من و خورشید
بالی بگشاییم و به سوی تو بیاییم»
¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:٤٩ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٥/۱/۱۳
«نغز رويان سوی زشتان کی روند بلبل اندر گلستان آيد همی»
¤ نوشته شده در ساعت ٧:٤۳ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٥/۱/۱۳
حنيف يعنی کسی که چشم به يک نقطه دارد و ذرهای به اينطرف و آنطرف نمینگرد.
¤ نوشته شده در ساعت ٧:٤۳ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٥/۱/۱٢
هرگز خودخواه نباش. اما نگذار مثل يک کرگدن ارزون باهات رفتار کنن.
¤ نوشته شده در ساعت ٦:٢۱ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٥/۱/۱۱
خیلی وقتها نمی شود با مصالحه و مسامحه پیش رفت. مبارزه هم لازم است. چه بسا بیش از صلح و دوستی! حتا اگر همه چیز بر وفق مراد باشد، رهایی از خود و کشمکشهای درونی آدم را رها نمی کند.
می گویند در این زمانه حق و باطل آنقدر به هم آمیخته است که گاهی تشخیص درست از نادرست ممکن نیست. اما این حرف نمی تواند منطقی باشد. همیشه خط کشی هست که می شود همه چیز را با آن سنجید. شاید اینکه آدمها و نسبتها را ملاک می گذاریم کار را سخت می کند و مستاصل می شویم. اگر نگاهمان به خط کش باشد، راحت تر و درست تر تصمیم می گیریم و آرامش می شود همزادمان. خلاصه اینکه این خط کش به شاقول عدالت نزدیکتر هم هست و عدالت به آرامش نزدیک.
¤ نوشته شده در ساعت ۱:۳٧ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٥/۱/٩
«تسليم حظ قلب است و علم حظ عقل.»
¤ نوشته شده در ساعت ٤:٢٢ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٥/۱/۸
اخلاص یعنی دوست داشتن بی هیچ چشمداشتی.
¤ نوشته شده در ساعت ۱٢:٥٥ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٥/۱/٧
امروز خيلی بهار بود؛ خنکای هوا و رگبارهای ناگهانی. بهار فصل کوتاهی است. حظش را ببريم.
¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:٠٢ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٥/۱/٦
می گویند کرمی هست که صبح سر از تخم در می آورد، تا ظهر به بلوغ می رسد و عصر تخم ریزی می کند. شب هم می میرد. همه عمر او یک روز است.
می گویند ملائکه خواب ندارند و همواره به عبادتند، گویی روزشان تمامی ندارد و همه ایامشان روزی است.
می گویند عاشق شب و روز نمی شناسد، خوابش هم بیداری است و این است که چون مرگ به سراغش بیاید و پس از آن بیداری ابدی، می گوید: دنیا روزی بیش نبود! (البته برای بقیه آدمها دنیا چند ساعتی بیش نبوده!)
می گویند قیامت نیز روزی است.
¤ نوشته شده در ساعت ٤:۱۱ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٥/۱/۳
«خوبی آن است و لطافت که فلانی دارد»
¤ نوشته شده در ساعت ٦:۳٠ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٥/۱/٢
خواندن زندگینامه بزرگان، صرفنظر از جذابیتهایی که دارد، راه و رسم زندگی را یادمان می دهد و شگفتیهای آدمیزاده و سرنوشت را جلوی چشممان درشت می کند. اگر دوست دارید این کار را بکنید این چند زندگینامه خواندنی است.
- چخوف : نوشته هانری تروایا
- کلمات : خود نوشته سارتر
- مردی که خورشید را دوست داشت : زندگی ون گوگ، نوشته ريموند جونز
- یک مرد : زندگی پاناگولیس، مبارز یونانی و همسر اوریانا فالاچی که فالاچی خود آنرا نوشته است.
- مجموعه سمرقند که سیزده شماره آن چاپ شده است. هر شماره به یکی از نویسندگان اختصاص دارد و فعلا بین آنها از نویسندگان ایرانی خبری نیست. متاسفانه نوشتن زندگینامه در ایران خیلی کم و خالی از نقاط شفاف و برجسته شخصیت آدمهاست. (لطفا اگر فکر می کنید روزی آدم مهمی می شوید، جزییات مهم زندگیتان را مکتوب کنید که برای آیندگان بماند.)
- عطش : زندگینامه نه چندان کامل اما نسبتا خوب، علامه قاضی است که مرکز مطالعات شمس الشموس دو سالی است آن را منتشر کرده است. این مرکز هر سال پنج شش تا بزرگداشت برای علمای بزرگ برگزار می کند و کتابی از شرح حال آنها منتشر می کند.
در همه این زندگینامه ها یک جمله مشترک است : رنج ستودنی است.
¤ نوشته شده در ساعت ۱٢:٥٢ ب.ظ توسط مریم برادران
