امشب سر همه شلوغه! دورهم نشينی و گپ و گفت و سورسات خوردن و تفال به حافظ و .... يه چيز ديگه هم يادمون نره: جوجههامون رو بايد امشب بشمريم.
¤ نوشته شده در ساعت ٩:۱٥ ق.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٤/٩/٢۸
«دوستای خوب مثل ستارهها هستن. حتا وقتی نمیبينيشون خيالت راحته که سر جاشون هستن.»
پيغام يه دوست
¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:۱٠ ق.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٤/٩/٢٧
پيازهای نرگس رو که کاشتم، بهم گفتن «چه موقع کاشتن پيازه؟ دونه و پياز گياه رو بهار ميکارن.» گفتم «يه ذره صبر کنين تا ببينين.» با تعجب نگاهم کردن. هر شب بايد آبشون بدم و مواظبشون باشم. حالا برگهاش شده پونزده بيست سانت. خيلی خوشگل شده. منتظر گلش هستم. بايد تا ماه ديگه گل بده.
دونههای محبت توی دل آدمها هم اينطوريه. کاشته میشن؛ نه خيلی سخت. اما مواظبت میخواد. يه سهل انگاری کوچولو میتونه دونهها رو نفله کنه. کاشتنش زمان خاص میخواد، نه خيلی زود نه خيلی دير. آخرش هم اينکه اگه دونه بگنده و خوب رشد نکنه، اين دله که خراب میشه. اما اگه بار بده، بزرگترين هديه نصيب صاحبش شده.
¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:٢٩ ق.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٤/٩/٢۳
خدا کجای زندگی ماست؟
¤ نوشته شده در ساعت ۸:٥٠ ق.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٤/٩/٢٢
گروه متخصص و محققی دریک تحقیق از گروهی کودک خردسال پرسيده بودند: معنی عشق چيه؟
عشق مثل یه پیرزن کوچولوو یه پیرمرد کوچولو می مونه که هنوز با هم دوست هستن، حتی بعد از اینکه همدیگر روخیلی خوب می شناسن. تامی - ۶ ساله
موقع تکنوازی پیانو، منتنهایی روی سن بودم و خیلی هم ترسیده بودم. به تمام مردمی که منو نگاه می کردننگاه کردم و بابام رو دیدم که وول می خوره و لبخند می زد اون تنها کسی بود که اینکار رو می کرد. من دیگه نترسیدم. کیندی - ۸ ساله
عشق زمانیه که مامان،بابا رو خندان می بینه و بهش میگه که هنوز هم از رابرت ردفورد خوش تیپ تره. کريس- ۷ ساله
عشق همون باز کردنکادوهای کریسمسه به شرطی که یه لحظه دست نگه داری و فقط با دقت گوش کنی. بابی - ۷ ساله
اگه می خواهی دوست داشتنرو بهتر یاد بگیری، باید از دوستی که بیشتر از همه ازش متنفری شروع کنی. نیکا - ۷ ساله
عشق اون موقعس که تو بهپسره می گی که از تی شرتش خوشت اومده، بعد اون هر روز می پوشتش. نوئل - ۷ ساله
عشق یعنی وقتی که مامانمن برای بابام قهوه درست می کنه و قبل از اینکه بدش به بابا امتحانش می کنه تامطمئن بشه که طعمش خوبه. دنی - 7 ساله
عشق اون چیزیه که لبخندرو وقتی که خسته ای به لبت میاره . تری - 4 ساله
می دونم که خواهر بزرگترممنو خیلی دوست داره بخاطر اینکه تمام لباسهای قدیمی خودشو می ده به من و خودش مجبورمی شه بره بیرون تا لباسهای جدید بگیره. لورن - 4 ساله
وقتی شما کسی رو دوستدارید موقع حرکت از مژه هاتون ستاره های کوچولویی خارج می شن. کارل - ۷ساله
عشق وقتیه که شما برایغذا خوردن می رین بیرون و بیشتر سیب زمینی سرخ شده خودتون رو می دهید به دوستتونبدون اینکه از اون انتظار داشته باشید که کمی از غذای خودشو بده به شما. کریستی - ۶ ساله
وقتی کسی شما رو دوستداره، اسم شما رو متفاوت از بقیه می گه. وقتی اون شما رو صدا می کنه احساس می کنیکه اسمت از جای مطمئنی به زبون آورده شده. بیلی - ۴ ساله
مادر بزرگ من از وقتیآرتروز گرفته نمی تونه خم بشه و ناخن هاش رو لاک بزنه پدر بزرگم همیشه این کار روبراش می کنه حتی حالا که دستهاش ارتروز گرفتن، این عشقه. زبکا - ۷ساله
و بالاخره آخریش؛ تو رقابتی که هدفشپیدا کردن مسئول ترین بچه بوده، پسر بچه ۴ ساله ای برنده می شه. همسایه دیوار بهدیوار این آقا پسر یک مرد مسن یود. این آقا به تازگی همسر خودشون رو از دسته دادهبودند. پسر بچه وقتی پیرمرد رو تنها در حال گریه کردن دیده بوده به حیاط خانهپیرمرد وارد می شه و می پره بقلش و همونجا می مونه، وقتی مادرش ازش می پرسه که پیکار کردی؟ میگه که هیچی من فقط کمکش کردم تا راحت تر گریه کنه.

¤ نوشته شده در ساعت ۸:۱٥ ق.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٤/٩/٢۱
چرا امسال اينقدر پاييز نداريم؟! دلمون رو خوش كرديم به دوتا دونه برگ خشك كه زير پامون خش خش ميكنه و برگهاي زرد درختها كه معلوم نيست از آلودگي هوا اينطوري شدهن يا واقعا رنگ و لعاب پاييزيه و كاپشن و شال و كلاهي كه فقط چون فكر ميكنيم «خب پاييزه ديگه» پوشيديم و .... اين كه نشد. خداي خوب پاييز كجاست؟ به قول مريم كوچولو بايد پيداش كنيم و بهش بگيم ما دلمون پاييز ميخواد. همين.
آهاي آدما، يه ذره بگردين دنبالش، دنبال خداي خوب پاييز. كمتر دود كنيد و كمتر دروغ بگيد و كمتر سر خودتون رو شيره بماليد، لطفا! شايد بياد و دلش برامون بسوزه و ابرهاش رو بفرسته و پاييز قدم رنجه كنه.
¤ نوشته شده در ساعت ٩:۱۳ ق.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٤/٩/۱٩
‹‹چنگ خميده قامت میخواندت به عشرت
بشنو كه پند پيران هيچت زيان ندارد.››
¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:٤٦ ق.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٤/٩/۱٩
يه مدت تب «اوشو» همه رو گرفته بود. حالا كمي فروكش كرده هر چند هنوز هست. چيزهاي خوبي هم دارد. تا باشد از اين تبها! البته به شرط اينكه فقط به اندازه خودش و سرجاي خودش بمونه. هرچه هست نكتههاي انساني زيبايي داره:
چهار مرحله عشق- اول: حضور در لحظه، دوم: صبر، سوم: بخشيدن و تقسيم كردن شاديها و زيباييها با ديگران، چهارم: هيچ بودن
¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:۳۸ ق.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٤/٩/۱٤
و خدا واحد بود.
خلقت تمام شد. جمعه بود؛ نوبت انتخاب ليلي و مجنون. هر دو بر سر راه انتخاب بودند. همه چيز را تا ته ديده بودند. او نشانشان داده بود.
ديده بودند خطرهاي راه را، رنجها و غمهاي خود را كه از رنج ديگري ميديدند. ديده بودند گرماي روشن زندگي را كه همه تاريكيها را ميبرد و سرما را ذوب ميكرد. مسير گرچه سنگلاخ، نهايتش حقيقت بود؛ نور. غمهايشان شاد بود.
مجنون دلش قرار نداشت. غم ليلي را ديدن برايش احتضار مرگ بود و نبود ليلي احتضار زيستن بي نور و گرما. و ليلی غرقه در روشنی و گرمی نور.
جمعه بود، روز آخر. مجنون در تنهايي خويش انتخاب كرد و ليلي در تنهايي مجنون.
جمعه بود، شب آخر، شب قدر.
انتخاب كردند، مجنون فرض آسايش ليلي را و ليلي شوق وحدت را.
¤ نوشته شده در ساعت ۳:٠٤ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٤/٩/۱٤
یه کارگاه کوچولو راه انداختیم. یه جمع خودمونی (و البته بچه های جدیدی که حالا اونها هم شده اند خودمونی) و چند ساعت گپ و گفت و داستان خواندن و شنیدن و نقد و .... خلاصه یه سه ماهی هم یه استاد نازنین همراهمون بود. یه وبلاگ کوچولو هم داریم. البته همه ما تازه کاریم و ناشی(راستی می دونین معنی کلمه ناشی در عربی کاملا متضاد این کلمه در فارسی است؟) قراره به مرور هرکس کارش رو بگذارد روی وبلاگ. اینطوری همه مون می توانیم نوشته های هم را به سر صبر بخونیم و نظر بدیم. دوستان گفتن اونم معرفی کنم. بد نيست اگه وقت کرديد سر بزنيد.
¤ نوشته شده در ساعت ۳:٠٠ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٤/٩/۸
ميگويند شبهاي مهتابي روح آدمها سركش میشود و هيجانات بيشتر است؛ بخاطر تاثير ماه. چطور میشود حال تو در من بياثر باشد؟
¤ نوشته شده در ساعت ٩:۱٠ ق.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٤/٩/٦
«عشق جنون الهی است، نه مذموم است و نه محمود.»
امام صادق (عليهالسلام)
منبع: تذکره الاولياء
¤ نوشته شده در ساعت ٢:۳٠ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٤/٩/٦
آقاي آهن پوشه، توي كارگاه ساخت عدسي كار ميكند. بعدازظهرها رياضي درس ميدهد. شاگرد خصوصي دارد. گاهي از دانش آموزهايش ميگويد و روشهايي كه براي هر كدامشان پيدا ميكند كه چطور مفاهيم را بهشان بفهماند. چه كيفي هم ميكند. وقتي از موفقيتهايش ميگويد چشمهايش ميدرخشد.
هميشه لبش به خنده باز است. از كرج ميآيد و هيچ وقت نديدهام دير سركار برسد. اينطور كه ميگويد، صبحهاي زود ورزش ميكند و يك دست واليبال ميزند و صبحانه خوبي ميخورد و بعد با مترو ميآيد سركار.
درباره هرچيز حرفي براي گفتن دارد! تكنسين ماهري است و يك آدم معمولي است كه سرش به كار خودش است. در كارهايش هم ابتكارهايي دارد كه به راحتي در اختيار ديگران ميگذارد. مدير ما خسته كه ميشود ميگويد «آهن پوشه يه خنده خوشگل بكن ببينم.» و او هم سرخ ميشود، به موهای جو گندميش دستی میکشد، نگاهي ميكند و مثلا با تعجب ميگويد «چي كار كنم؟» و ميزند زير خنده.
ميگويند بهشت هم اينطوري است. خستگيها را ميبرد.
¤ نوشته شده در ساعت ٢:٢٥ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٤/٩/٢
پنج سال پيش درست همچين روزي منوچهر مدق شهيد شد. آن روز هم چهارشنبه بود؛ دوم آذر 79.
¤ نوشته شده در ساعت ۱:٥٦ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٤/٩/٢
«شير چون قدرت خود بيند، به سعي خود اتكا دارد و نخجير چون ضعف خود بيند، سراپا توكل است. نه شير باش و نه نخجير. سعي كن متوكلانه، توكل كن ساعيانه.»
تا وقتي هستي، بايد جات رو پيدا كني و همانطور باشي كه بايد باشي. اما راحت شدن از همه اين قيل و قالها راه داره. چاره خلاص تو چيه؟
¤ نوشته شده در ساعت ۱:٥٦ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٤/٩/۱
گفتا تو بندگی کن...
- همه مردم هلاک میشوند مگر عالمان
همه عالمان هلاک میشوند مگر عاملان
همه عاملان هلاک میشوند مگر مخلصان
مخلصان همگی در خطر عظيماند.
- اما در قران آمده که شيطان تنها در مخلصين راه ندارد. آنها رستگار میشوند.
- در قرآن آمده که عباد مخلص رستگارند. آن هم به خاطر بندگيشان، نه چيز ديگر.
¤ نوشته شده در ساعت ۸:٥٥ ق.ظ توسط مریم برادران
