انگار هر چه قريب تر غريب تر
يکی بود که هميشه خودش رو گم میکرد. خسته شده بود. با يک نفری درد دل کرد و مشکلش را گفت. او هم بهش يه راه نشون داد: «يه کدو بنداز گردنت. هر وقت گم شدی دنبال کدو بگرد. کدو هم که به گردن خودته، پس خودت رو پيدا میکنی.» به نظرش عالی بود. همين کار رو کرد.
يه روز که يه گوشه خوابيده بود، يه مردم آزار اومد و کدو رو از دور گردن او برداشت. مرد که از خواب بلند شد، احساس کرد خودش رو گم کرده. همينطور که داشت دنبال کدو میگشت چشمش افتاد به کسی که کدوش رو برداشته بود و انداخته بود گردن خودش. جا خورد. به او گفت: «اگه من توام، پس کو کدوی گردنم؟ اگه تو منی، پس من کيم؟»
¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:۱۱ ق.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٤/۸/٢٥
«آن دل که پريشان شود از ناله بلبل
در دامنش آويز که در وی خبری هست»
¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:۳۱ ق.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٤/۸/٢٤
GODISNOWHERE…
اين رو ميتوني بخوني: “GOD IS NO WHERE”
يا بخوني: “GOD IS NOW HERE”
همه چيز به نگاه تو بستگي داره. زندگي به تو اون چيزي رو ميده كه ميخواي؛ اون چيزي رو كه دنبالش ميگردي. اصلا تكوين يعني همين. فقط درست بايد جاي خودت رو پيدا كني. كجايي و كجا باشي بهتره.

¤ نوشته شده در ساعت ۸:٠٧ ق.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٤/۸/٢۳
بچه بوديم و از اولين شعرهايی که ياد گرفتيم و با چه شوری میخوانديم اين بود: «نا برده رنج گنج ميسر نمی شود.»
بزرگتر شديم و مشاعره يکی از سرگرميهامان بود. اولين نون که بهمان میافتاد (زير نگاه مشکوک ديگران که يعنی ای ناقلا! الان میخونيش...) میخوانديم: «نابرده رنج گنج ميسر نمیشود.»
بزرگتر شديم و جک و شوخی چاشنی جمعمان بود: «نا برده رنج گنج پنج شش...»
اما آنهايی که سالها تجربه کرده اند و موی سپيدی دارند و نگاهشان پر از حرف است، میگويند: تا به سن و سال ما نرسيد نمیفهميد :«نابرده رنج گنج ميسر نمیشود.»
¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:٠٢ ق.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٤/۸/۱۸
اين بيت رو جوری بخون که صدای خودت رو بشنوی:
«خواهی که سخت و سست جهان بر تو بگذرد بگذر ز عهد سست و سخنهای سخت خويش»
¤ نوشته شده در ساعت ۱:٥٥ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٤/۸/۱٦
پر قلم مويش را زده توي رنگ سفيد و بازي بازي كشيده روي سقف نيلي. محشري است. بالاي سرت را نگاه كن.
¤ نوشته شده در ساعت ٧:٤٧ ق.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٤/۸/۱٤
يک نفر (بدون عنوان) برای يادداشت «مثل آب» نوشته: «فاصله رسيدن است، هر بار كه به آن فكر میشود.»
اما چه رسيدنی؟ چه فاصلهای؟ بين چه کسانی و چه چيزهايی؟ چه فکری؟ چطور فکری؟
... فاصله هميشه هست. حتا اگر به رسيدن فکر نشود. «آب کم جو تشنگی آور به دست» اما تلاش برای رسيدن چيزی است و فکر رسيدن چيز ديگر. من فکر میکنم تلاش برای رسيدن (رسيدن به هر چيزی)، آدمها را میسازد. راه هر کس را همين تلاشها تعريف می کند. وجه تمايزها و اصلا کل زندگی آدمها در همين يافتن راهها برای به دست آوردن خلاصه میشود؛ به دست میآوری و از دست میدهی و برآيند آنها می شود تو.
¤ نوشته شده در ساعت ۳:٤٢ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٤/۸/۱۱
وقتی به بچهای خوراکيهای جوراجور میدهی، اونی که بيشتر دوست دارد، آخر میخورد يا گوشه لپش نگه میدارد که کمکم تمام شود و مزهاش توی دهانش بماند. معمولا خيلی بهتر از بزرگترها حافظهشان در حفظ و يادآوری خوشمزگيها کار میکند. طوری که با يادآوريش هم دهانشان حسابی آب میافتد و انگار لذتش را دوباره تجربه میکنند. حتا حاضرند بخاطر بدست آوردن خوراکی دلخواهشان دست از شيطنتهای دلچسب بکشند و بچه خوبی شوند (البته معمولا تا رسيدن به هدف)!
حالا ما چطوری طعم شيرينیهای اين يک ماه را توی دلمان نگه داريم؟ حافظهمان کمکی میکند؟
¤ نوشته شده در ساعت ٢:٠٢ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٤/۸/۱٠
خواب ديده بود همه حريمها را برداشته اند. نه در و ديواری وجود دارد و نه حرمتی!
خواب ديده بود مرد بشارت آمدن کسی را میدهد، بشارت آمدن عدالت را و آمدن خودش را به همراه او!
او در خواب مرد را ديده بود که سر تا پا سفيد پوشيده، آنقدر سفيد که درخشش سپيدی لباسش، صورتش را هم نورانی کرده؛ خوش قامت و محکم، مثل هميشه.
خواب ديده بود و برای آرامشش به حافظ تفال زده بود «افسر سلطان گل پيدا شد از طرف چمن/ مقدمش يارب مبارک باد بر سرو و سمن...» و حالا ديگر آرامی برايش نمانده بود!
پس کی...؟
¤ نوشته شده در ساعت ٢:٤۸ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٤/۸/٩
اگر میخوای توی دل آدمی ترس بندازی و خلع سلاحش كنی كه هر چی میگی قبول كنه، قلمبه سلمبه حرف بزن و فلسفه بباف. چيزی كه زياد باب شده. فقط بپا طرفت از تو قدرتر نباشه.
¤ نوشته شده در ساعت ۸:٢۳ ق.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٤/۸/۸
استاد هر از گاهی یادمان می اندازد: «اعوذ بالله من الشيطان الرجيم را زیاد بگویید. انبیاء زیاد می گفته اند. پس در آن رازی است.»
......
«او یک فرشته بود» واقعا سریال وحشتناکی است. تازه از سه قسمت گذشته می بینمش. دلم نمی خواهد ببینم اما نمی توانم. چرا؟ نمی دانم. شاید یک دلیلش این است که دوست دارم بدانم کارگردانی که به این وسعت و سرعت آدمی را به چاه ویل می برد (البته برایم غیر قابل باور نیست)، آخرش را چطوری می خواهد جمع کند.
مرا به یاد کتاب نامه های اسکروتیپ (نامه های شیطان بزرگ به یک شیطان دون پایه) می اندازد. سالهاست که تجدید چاپ نشده. اگر اشتباه نکنم سال 69 اولین و آخرین بار این کتاب چاپ شده (حیف. نمی دانم چرا این کتاب مفید نباید در دسترس باشد). همه کتاب نامه هایی است که یک شیطان بزرگ برای شیطان کوچکی می نویسد و او را راهنمایی می کند که چطور آن کسی را که مامور ضلالتش شده، از دشمنشان (خدا) دور کند. هر نامه آنقدر نزدیک و واقعی است که موی تن راست می شود. می بینی که چقدر شیطان نزدیک است و با ما زندگی می کند؛ یک همزیستی مسالمت آمیز.
نویسنده کتاب می گوید: لطفا نپرسید چطور این کتاب را نوشته ام. حق دارد. بعضی نامه ها آدم را میخکوب می کند که مگر کسی غیر از شیطان می تواند به این ظرافت و دقت از کارش بگوید؟ به هرحال پیدا کردن رد این موجود قریب کار زیاد سختی نیست. مگر اینکه آنقدر با ما مانوس شده باشد که نتوانیم از خودمان دور و جدا ببینیمش. واقعیت هم این است که او از ما جدا نیست. با ماست. از وقتی متولد می شویم تا آخر آخر. یعنی حتا در قیامت با ماست. مثل فرشته های محافظمان.
حالا چرا آنقدر که به شیطان فکر می کنیم از فرشته ها سراغ نمی گیریم؟ این را هم نمی دانم. اما حداقل میتوانيم آخر نماز که به همه فرشته ها سلام می کنیم، به دو ملک روی شانه هامان سلام مخصوص بدهیم، یادشان کنیم؛ حداقل روزی پنج بار. زیاد نیست. شاید آنجا که پامان بلغزد، فرشته مان به دو دست دعا نگهمان دارد.
¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:۱۱ ق.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٤/۸/۸
آقای حسینی یکی از شاگردهایم است. شاگرد که چه عرض کنم، یه جورایی استادم است. چهارتا بچه دارد. همین روزها اولین بچه اش باید خودش را برای کنکور آماده کند.
آقای حسينی شش کلاس درس باقیمانده اش را بعد از سالها خوانده و امسال دانشجوی نرم افزار دانشگاه علمی کاربردی است. تازه نادل گران است که چرا دانشگاه سراسری قبول نشده! «نمی دونستم نمره منفی داره. همه تستها رو زده بودم. والا قبول می شدم.» وقتی می بینمش شرمم می آید. پنج دقیقه به شروع کلاس پشت در است. از میدان خراسان می آید اشرفی اصفهانی. آن هم پنجشنبه ها و جمعه ها که سر کار نمی رود. مدار که می بندم و توضیح می دهم شگفت زده نگاه می کند و گاهی با تعجب «احسنت» می گوید. بچه ها از دستش شاکی می شوند! اما او برای من آدمی است که دل زنده ای دارد. با آن موهای تک و توک سفید و دستهای کارکرده اش شاگرد نازنینی است که برایم استادی می کند. این هفته سر کلاس چشمهایش پر از خواب بود. کمتر هیجان زده می شد و ساکت و آرام فقط ناظر فعالیت بچه ها بود. به هرحال این ترم با دیدن او هوس درس خواندن و سر کلاس نشستن بدجوری به کله ام زده. از او خجالت می کشم.
¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:٠٦ ق.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٤/۸/٤
«خانه مجنون به رفت و روب پر محتاج نیست
گردباد اکثر خس و خار از بیابان می برد»
¤ نوشته شده در ساعت ٩:۳۳ ق.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٤/۸/۱
«روز ماه رمضان زلف ميفشان که فقيه
روزه خود بگشايد به گمانش که شب است»
¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:٢۱ ق.ظ توسط مریم برادران
