تسبيح حضرت رسول (صلي الله) پاره شد و دانه ها پخش شد. حضرت علي (عليهالسلام) به حسن (عليهالسلام) و حسين (عليهالسلام) كه كوچك بودند گفت: دانه ها را جمع كنيد. هر كس بيشتر جمع كند، رسولخدا او را بيشتر دوست دارد. بچهها دويدند و همينطور كه ميخواستند از هم جلو بزنند، دانهها را جمع ميكردند. حسين (عليهالسلام) كوچكتر از حسن(عليهالسلام) بود و به همين خاطر علي(عليهالسلام) و فاطمه (سلام الله) او را بيشتر تشويق مي كردند و رسول خدا (صلي الله) حسن (عليهالسلام) را. تعداد دانهها فرد بود و حضرت رسول (صلي الله) اين را ميدانست. دلش ميخواست هردوشان به يك اندازه بردارند. وقتي دانهها را پيش جدشان بردند، هر دو به يك اندازه جمع كرده بودند. جبرييل امين به اذن خدا يكي از دانهها را دونيم كرده بود.
¤ نوشته شده در ساعت ٢:۳۱ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٤/٧/٢٦
مثل آب
ليلي دوتا خط موازي كشيد و دوتا آدمك. داشت فكر مي كرد اين نقشه خدا بود كه او و مجنون را روي دو خط موازي گذاشت.
دخترك سرك كشيد روي كاغذ ليلي.
پرسيد «اينا چيه؟»
ليلي گفت «دوتا آدم كه دارن دو طرف يه جاده (شايد هم يه دره!) راه مي رن.»
دخترك پرسيد «چرا هر دوشون يه طرف نيستن؟»
ليلي نمي دانست چطور بگويد. خيلی وقتها جوابهای به ظاهر ساده، سالها طول میکشيد که به ذهنش برسد. فقط گفت «از اين طرف به اون طرف فاصله رفتن، راحت و ساده نيس. شايد هم اين دوتا اينطوری بنظرشون مياد! نمیدونم.» درست يا غلطش را نمی دانست.
دخترك كمي نگاه كرد و از توي كيفش يك جعبه مداد رنگي برداشت و با مداد آبي فاصله بين آنها را رنگ كرد. خنديد و به ليلي نگاه كرد و گفت «حالا درست شد. اينا شنا كردن بلدن؟» بعد انگار فهميد كه ليلي دنبال جواب میگردد، با تاكيد گفت «اگه بلد نيستن، ياد گرفتنش كار سختي نيست ها.»
و ليلي خنديد. باز هم كسي سر راهش آمده بود كه چيزي نشانش بدهد. انگار قفلي برايش باز شده بود. ليلي فهميد گاهي نقشه هاي خدا براي اين است كه آدمها راههاي جديد را پيدا كنند و نگاهشان را بگردانند سويي ديگر و سعی کنند جور ديگر ببينند. شايد خدا آدمهايي را دوست دارد كه به اين بازيها قدم بگذارند و دچار شوند. ليلي هم خدا و بازيهايش را دوست دارد.
¤ نوشته شده در ساعت ۱:٥۸ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٤/٧/٢٤
کو مسيحا که شبی خواب من آشوب کند
سینه ام را پر شور و شر محبوب کند
چند بگذشت به خاطر که شود معجزه ای
سکه جان حقيرم سره محسوب کند؟
بدمد روح نفس بر هوس آلوده دلم
ببرد دود و پر از آتش مطلوب کند
بگشايد سر صحبت که دل محتضرم
بکند زين قفس و راهی محبوب کند
بنشينم چو حواری به ره آن رهوار
که نسيم گذرش خلقت مطلوب کند
«من که باشم که بر آن خاطر عاطر گذرم»
او که فکرش ملکان واله و مجذوب کند
¤ نوشته شده در ساعت ٩:٥٥ ق.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٤/٧/٢۳
قيامت ريخت بر آيينه ام برق تماشايش
شعرهای بيدل خيلی نو هستند، پر از استعاره و ترکيبهای تازه. خيلی ها او را با سهراب سپهری مقايسه می کنند.
«حيرت دميده ام گل داغم بهانه ای است / طاووس جلوه زار تو آيينه خانه ای است
حسرت کمين مژده وصل است حيرتم / چشم به هم نيامده گوش فسانه ای است»
يک مصرعش برای آنکه تو را با خود به دنيای ديگری ببرد کافی است. ذوق آدم را تحريک می کند، با ذهن بازی می کند و انگار گرم يک بازی پر نشاط می شوی: رنگ آب از سيلی امواج می گردد کبود
بيدل سيصد و شصت سال پيش از ما زندگی می کرد. اولين شعرش را ده سالگی سرود. با صوفيان معاشرت داشت. طبق رسم خانوادگی در سپاه شاهزاده اعظم خدمت می کرد تا وقتی که ازش خواستند در مدح شاه شعری بگويد. نمی خواست سرنوشتش مثل بقيه شاعرهای دور و برش باشد. می گويند او منکر زندگی بعد از مرگ و افسانه بهشت و دوزخ بود. به هر حال شاعر بزرگی است. از همه جور وزن شعری هم چيزی دارد:
«من سنگدل چه اثر برم ز حضور ذکر مدام او / چو نگين نشد که فرو روم به خود از خجالت نام او»
«منفعلم، بر که برم، حاجت خويش از بر تو / ای قدمت بر سر من، چون سر من بر در تو»
خلاصه انگشت گذاشتن روی يک شعرش و دستچين کردن، کار ساده ای نيست. بازيگوشی هايش تمامی ندارد. ديوانش را که برداريد حداقل چند ساعت شما را به خود مشغول می کند.
«شور ليلی کو که باز آرايش سودا کند
خاک مجنون را غبار خاطر صحرا کند
می دهد طومار صد مجنون به باد پيچ و تاب
گردباد گرز آهم جلوه در صحرا کند
در گلستانی که رنگ جلوه ريزد قامتت
تا قيامت، سرو ممکن نيست سر بالا کند
آن سوی ظلمت، بغير از نور نتوان يافتن
روی در مولی است هرکس پشت بر دنيا کند
برده ام پيش از دو عالم دعوی واماندگی
آسمان مشکل که امروز مرا فردا کند
گفتگو از معنی تحقيق دارد غافلت
اندکی خاموش شو تا دل زبان پيدا کند»
¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:۱٤ ق.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٤/٧/٢٠
-
«يا بفرما به سرايم يا بفرما به سر آيم
-
قصد ديدار تو باشد چه بيايی چه بيايم»
-
¤ نوشته شده در ساعت ۳:٥٩ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٤/٧/٢٠
تب گلد کوييست همه گير شده. هر جا میروی درباره اين پديده حرفی میشنوی. امسال تابستان دانشگاه نسبت به هرسال شلوغ تر بود. آمار گرفتند دليلش را بفهمند. بيشتر دانشجوها بخاطر گلد کوييست مانده بودند! میگويند تجارت خوبی است. خدا نکند سر و کارتان با يکی از اين آدمها بيفتد که وارد اين کار شده اند و رنگ درخشان سکه ای را هم به چشم خود ديده اند. اگر احساس کنند کمی تمايل داری که بدانی روزگارت را سياه میکنند. تو را به جلسات آموزشی هم میبرند که روشن شوی. بعد هم میگويند «با کسی که به اين مباحث آشنا نيست حرفی نزن. چون اطلاعات اشتباهی به تو میدهند و گمراهت میکنند!»
خلاصه اين شپش مرموز که توی تن اين شهر بدجوری رخنه کرده و همينطور رشد میکند، معلوم نيست از کجا آب میخورد که به اين وضوح و قدرت پابرجا مانده و اين همه آدم را مبتلا کرده. هر از گاهی هم میگويند غير قانونی است اما هيچ اتفاق ديگری نمیافتد. امروز هم تيتر روزنامه شرق است. خدا رحم کند که «چون پرده برافتد ...»
¤ نوشته شده در ساعت ۸:۱٢ ق.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٤/٧/۱۸
مجنون به غار خود بود و ذکر لیلی گرفته بود. لیلی به در غار رسید. مسرور شد که مجنون، پر اوست.
شنيد « خوب بنگر و حال خویش و حال او دریاب. هر دو بر غیر صراط هستید. مجنون چنان غرق غم خویش است که نه خود بیند و نه لیلی. و لیلی چنان غرق شادی که نه خود بیند و نه مجنونی.»
¤ نوشته شده در ساعت ۸:٤٥ ق.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٤/٧/۱۸
در خبر است که رسول خدا به عبدالله بن مسعود رسید. او را تنگ دل و گرفته روی دید. گفت «یا اباعبدالله، خوش دل و گشاده رو باش که هرچه در تقدیر رفته به تو برسد و هرچه ترا نهاده اند به دیگری ندهند.»
خوشدلی را اسباب است: یکی قطع طمع، یکی قطع حرص، سه دیگر ترک حسد و حقد، چهارم رضا به قضا، پنجم اعتماد برحق تعالی.
شبلی را به بیمارستان باز داشتند. جماعتی نزدیک او رفتند.
پرسید «شما کیانید؟»
گفتند «دوستان توایم.»
دست فراز کرد و سنگ بدیشان می انداخت. آن جماعت بگریختند. شبلی خندید. گفت «اگر راست می گویید نگریزید که محب صادق از محبوب نگریزد.»
یحیی معاذ رازی گوید «یک ذره محبت در دل من بهتر از عبادت هفتاد ساله.»
¤ نوشته شده در ساعت ۸:٤٤ ق.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٤/٧/۱۳
«خدايا من ترا نمي فهمم
باز هم به من بگو
از من چه مي خواهي
شكر يا بخشش؟»
«نور را چنان شيفته بودم كه
شمعي مي توانست مرا روشن كند
اما آن كورسوي مات را هدر دادم
و پيش از چشيدن لذت آن
نااميدانه احساس كردم
كه برجاهاي ديگر ظلمتي مي پراكنم
چرا كه همانا نوري كه من داشتم
با سايه هيبتم
راههاي مرا از تاريكي آكنده بود.»
«زمان مي گذشت و من
طرح سفر را مي ريختم
ولي نه آنگونه كه در بندرگاه به من آموخته بودند
هرچند كه ناو من از آن زمان هم چيز ديگري بنظر مي رسيد
و بدينسان سفر من
سفري بود سواي آنها
بدون اضطراب لنگر انداختن
و رسيدن مال التجاره
حال ديگر بار كشتي درنظرم بيهوده بود
ولي به سفر ادامه دادم
ارزش ناو خود را مي دانستم
ارزش بار خود را مي شناختم.»
رد پاناگوليس را در «يك مرد» اوريانا فالاچي گرفتم. اما هيچ كجاي ديگر از او چيزي پيدا نكردم! او يك قهرمان يوناني است. مردي كه زياد مبارزه كرده، بخاطر دوستانش شكنجه ها كشيده، روح سركشي دارد و شعرهاي زيبا و عميقي سروده است. اما عجيب است كه رد پايي از او در هيچ جايي پيدا نكردم.
به هرحال «يك مرد» كتابي است كه خواندنش لذت تلخي به آدم مي دهد. و هر از گاهي دلت مي خواهد به آن ناخنكي بزني و چند صفحه آن را بخواني. دو سه سال است كه از پرده ممنوعيت درآمده و چاپ شده. نمي دانم چقدر سانسور دارد اما حتما پاناگوليس را دارد!
¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:٢۸ ق.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٤/٧/٥

«و كسي كه به دنبال نور است اين نور هر چه قدر كوچك باشد در قلب او بزرگ خواهد بود.»
¤ نوشته شده در ساعت ۱٢:٤٧ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٤/٧/۳
خانم حافظي داره از پيش ما ميره. از فردا ميره سايپا، با يه شرايط حقوقي بهتر.
ياد خودم افتادم كه رفته بودم ايران خودرو. سه روز هم كار كردم توي آزمايشگاه كاليبراسيون. اما دوام نياوردم! محيط كارگريش آزاردهنده بود. وقتي تعطيل ميشديم ياد فيلمهاي روسي ميافتادم. روز اول اين رو به زبون اوردم. كسي كه همراهم بود بهش برخورد و گفت: ما كارگر نيستيم. مهندسيم! چند روز پيش هم يكي از بچهها كه مدتي همكارمون بود و حالا افتاده توی خط صادرات و واردات لوازم اپتيكی (يه جور تجارت!)، زنگ زده بود كه دلم تنگ شده براي كار تحقيقاتي و هيچ جايي نيست براي نفس كشيدن و ... خلاصه خيلي خسته بود.
به هرحال هر كسي را بهر كار ساختند. چي ميشد كارهاي تحقيقاتي هم توش آب و نون بود كه آدم از همه نظر با خيال راحت زندگي ميكرد و تحقيق ميكرد و حالش رو ميبرد؟
هميشه يه جاي كار بايد بلنگه! دنياست ديگه.
¤ نوشته شده در ساعت ٤:٢٢ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٤/٧/٢

«ما ندانيم که دلبسته اوييم همه»
¤ نوشته شده در ساعت ٤:۳٧ ب.ظ توسط مریم برادران
