ليلي به يك مهماني دعوت شده؛ يك مهماني باشكوه. دو هفته وقت دارد. هرچند كه از دو ماه پيش خبرش همه جا پخش شده. اما هرچقدر هم آدم خودش را آماده كند، باز نزديك لحظه موعود، حال و هوايش جور ديگري است. و لحظه قرار و بيقراريها .... تازه ليلي طبق معمول هيچ كاري نكرده. او هميشه دنبال بهترين كار ميگردد و فرصت همان كارهاي كوچك خوب را از دست ميدهد! خلاصه ليلي است و بي تدبيريهايش. (ليلي را با تدبير چه كار؟)
مهماني نزديك است و شايد ليلي به آن مهماني برسد. آنوقت اگر آمادگيش را نداشته باشد، اگر دلش براي اين سفره كه سالي يكبار مياندازند گرسنه نباشد، اگر نداند ذائقهاش براي خوردن كدام غذا آماده است، اگر ... واي، نگرانيهاي ليلي زياد شده. حق ندارد؟ مهماني بزرگ است و ميزبان بزرگتر.
ليلي ميداند آن مهماني بهانه ديگري است براي جمع كردن آدمها دور يك سفره پر نعمت و تقسيم روزي برحسب .... راستي تقسيم نعمت براساس چيست؟ سعي؟ حتما. اما نه كاملا! ديده بود خيلي وقتها اين ميزبان پر راز و رمز، نعمتي ميدهد باور نكردني! نعمتي كه در حد هيچ سعي و تلاشي نيست. از اين ميزبان هركاري برميآمد. به هرحال يك چيز مسلم است. اينكه بايد به دل ميزبان نزديك شود. آنوقت شايد بشود فهميد چه كاري بكند كه از آن مهماني به اندازه كافي بهره ببرد.
ميداني مشكل بزرگ ليلي چيست؟ اينكه حتا نميداند چه ميخواهد. هميشه فكر ميكرد خيلي بيادبي است كه مهمان براي ميزبان تكليفي تعيين كند و از او چيزي بخواهد. هرچند كه ميزبان خود گفته باشد «بخواه، حتا نمك آشت را.» ليلي به اينجا كه رسيد سكوت كرد. ليلي دلش ميخواهد فقط به ميزبان آن مهماني فكر كند و به دلش نزديك شود. همين بزرگترين هديه براي او بود. يعنی ليلی چطور باشد، به دلش راهش میدهد؟
¤ نوشته شده در ساعت ۱:۳۱ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٤/٦/٢٧
.... قلبم گواست عاقبت نيكو سلام تو
خواهد رسيد يك سحر بر كلبهام به ناز
¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:٠٢ ق.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٤/٦/٢٦

گاهی دل برايش تنگ میشود....
¤ نوشته شده در ساعت ۱:٤٦ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٤/٦/٢۳
به خورشيد چشم ندوز،
پشت هم نكن،
چراغ دلت را به نورش بيفروز.
¤ نوشته شده در ساعت ۱٢:۱٧ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٤/٦/٢۱
«... چو يار ناز نمايد، شما نياز کنيد.»
چيزی نمونده. مهمون خوبی میشيم؟
¤ نوشته شده در ساعت ٤:٥۱ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٤/٦/٢٠
«يافتن آب به عشق است نه به سعی، اما پس از سعی.» حالا اگه پيدا کردی و نتونستی بنوشی، چی؟ هميشه جاهای خوبش رو ميگن، بعد که گول میخوری و به دام میافتی، از بقيه راه هيچی نمیدونی! بد هم نيست. ندونستن و از هول حليم رفتن و گير افتادن، خودش يه راهی رو باز میکنه. مثل وقتايی که سر امتحان رياضی با يه مساله جديد روبرو میشی و با کلنجار راهشو پيدا میکنی. خيلی حال میده، نه؟ مزهاش با همه مسالههای ديگه زمين تا آسمون فرق داره.
اما نتونستن يه طعم تلخ برات ميذاره؛ يه تلخی فراموش نشدنی. به شرط اينکه همه سعيت رو کرده باشی، تا پای جون، تا آخرين لحظه امتحان. اين هم میتونه خوب باشه. چه جوری؟ خودت و حدت رو میشناسی، ضعفهات رو میبينی. کم نيست.
هيچ وقت نترس. زندگی جسارت میخواد نه هيچ چيز ديگه. اصلا توکل يعنی همين.
¤ نوشته شده در ساعت ۳:٠۱ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٤/٦/۱٩
غمهايم چه سركش اند و اميدوار هنوز
لبريز ميشوند
تسخير ميكنند
فتح ميكنند قلههاي بودنم را
و چه در اشتباهند!
پيروزي بايد بزرگ باشد
لطفا كمي براي شاديهايم جا باز كنيد، لشگر شكست خورده كوچك.
¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:٤٧ ق.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٤/٦/۱٩
و ابراهيم گفت: من چيزهای تمام شدنی را دوست ندارم.
¤ نوشته شده در ساعت ۸:۱٤ ق.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٤/٦/۱٥
«سبك مثل پر، روي اقيانوس»
تئاتر «پنجرهها» كاري از ‹فرهاد آييش›، در حال اجراست. طراحي صحنه و لباس، بازيگران و عكسهايي كه دورتادور تالار به ديوار زدهاند، همه خوب است و گوياي اينكه بالاخره پول خرج كردهاند و البته به جا و حرفهاي. موضوع هرچند تكراري است اما نمايش به نسبت پر جاذبه و گيرايي از آب درآمده.
قصه، قصه زندگي است و آدمها كه براي فردا زندگي ميكنند و امروزشان را از دست ميدهند، حلال همه مشكلات را پول ميدانند و هيچ تكاني به خود و زندگيشان نميدهند. به ديدنش ميارزد. كار چاشني طنز هم دارد.
پنجرهها، فرهاد آييش، ساعت 19، تئاتر شهر، مدت 120 دقيقه، قيمت 4000 تومان (يكشنبهها نيم بهاست.)
¤ نوشته شده در ساعت ۱٢:۳۸ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٤/٦/۱٤
«شبی مجنون به ليلی گفت که ای محبوب بیهمتا
ترا عاشق شود پيدا ولی مجنون نخواهد شد.»
¤ نوشته شده در ساعت ۸:۳٢ ق.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٤/٦/۱٢
آسمان بلند و عميق، زمين گسترده و پر جنب و جوش، كوه استوار و محكم و عظيم، بيابان وسيع و ساكت و گاه توفاني، جنگل انبوه و سبز و پر راز، دريا بيانتها، آرام و گاه متلاطم، باد روان و لطيف؛ بشارت دهنده و بيم دهنده، ....
همه اينها در تو جمع. تو چگونهاي؟
¤ نوشته شده در ساعت ۱:۳٥ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٤/٦/٩
امروز هيچ به آسمان بالا سرت نگاه کردهای؟
و زمين زير پايت؟
و خودت؟
¤ نوشته شده در ساعت ٧:٥۳ ق.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٤/٦/٦
باد ميوزد، ابرها ميآيند و هوا منقلب ميشود. بشارت باران است كه «هاي كاسههاتان كو؟ رحمت در راه است.» بيسر و صدا نميآيد. نكند كه اين شور و هياهو را نشان نگيريم. مبادا كه رحمتش بگذرد و ما دست خالي مانيم؛ تشنه و حسرت زده.

¤ نوشته شده در ساعت ۸:٢٢ ق.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٤/٦/٤
ليلی مجنون بود يا مجنون ليلی؟
¤ نوشته شده در ساعت ٦:۳۱ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٤/٦/۳
قصه جزيره پاها را شنيدهاي؟ من برايت ميگويم.
جزيرهاي بود كه ساكنانش پا بودند. از صبح تا شب ورجه وورجه ميكردند، دنبال هم ميدويدند، به فكر كفش و شلوار بودند. گاهي هم سر كفشها دعوا ميكردند. بعضي وقتها اگر كسي كفشي پيدا ميكرد كه اندازهاش نبود، از خيرش نميگذشت. به زور ميخواست به پاش بخوراند! خلاصه شبها هم هر پا يه گُله گلوله ميشد و ميخوابيد. توي عالم رويا هم خواب همين ورجه وورجههاي روزش را ميديد. توي اين شهر يك درخت هم بود. اما پاها به آن توجهي نميكردند. آنقدر بياعتنايي ديد كه خشك شد.
از ريشه درخت خشك شده، كلهاي با دو دست بوجود آمد. كله كه دورو برش را نگاه كرد، اولش وحشت كرد. «اينجا چه خبره؟» اما كمكم به خودش آمد. انگار بايد زندگي ميكرد. كمي فكر كرد. با باقيمانده چوبهاي درخت خشكيده، يك قايق ساخت. با قايق رفت دريا. كارش اين بود كه طلوع خورشيد را نگاه كند، فكر كند، كتاب بخواند، از غروب لذت ببرد، ماهي بگيرد و تاجايي كه ميتوند از پاها كه هيچ منطقشان را نميفهميد (و نه آنها منطق او را!) دوري كند. وقتي به جزيره برميگشت، شب بود و پاها از خستگي خواب بودند. شايد همانقدر كه پاها براي او عجيب بودند، آنها هم وقتي او را ميديدند، نميفهميدندش. (اِ، ببخشيد. اما آنها كه چشم نداشتند ببينند! پس فقط او رنج ميكشيد.)
آن شب، شب خاصي بود. دلش براي پاها خيلي سوخته بود و براي تنهاييش يك دل سير گريه كرده بود. توي عالم رويا هم خواب ستارهها را ديده بود. صبح چشمش را كه باز كرد، فهميد اتفاقي برايش افتاده. خوب كه نگاه كرد ديد، دوتا پا درآورده! «خداي من، من كامل شدهام!» و از آن جزيره رفت.
¤ نوشته شده در ساعت ۱٢:٥٥ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٤/٦/۱
هي ميگي اگه يه روز به آخر عمرم مونده باشه اين كارو ميكنم، به فلاني اينو ميگم، فلان چيزو ياد ميگيرم .... از كجا معلوم امروز همون روز نباشه؟
آدمهايي كه هر روز به ياد مرگ هستن، خوب زندگي ميكنن. پس «بميريد قبل از اينكه بميريد.»
¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:٠٢ ب.ظ توسط مریم برادران
