ميگن زير آسمون خدا هيچ اتفاقي نميافته كه جديد باشه. همهش تكرار مكرراته. مگه اينكه بتوني زاويه ديدت رو كمي بچرخوني و جور ديگه ببيني. تو ميشي يه خالق، يه كسي كه حداقل براي خودش دنيا رو جور ديگه ميبينه.
يه چيز ديگهم مهمه. اينكه بتوني چيزهايي كه خودت بهشون رسيدي، به زبون عام براي بقيه هم بگي. انيشتين يكي از اين آدمهاست. همه گفتن نسبيت چه سخته! يه جوري بگو ما هم بفهميم. گفت: «دستت رو روي آتش بگير، چند ثانيه به اندازه يك عمر طول ميکشه. كنار دلبرت بنشين، يك ساعت میشه چند لحظه. اين يعني تئوري نسبيت.»
¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:٢٢ ق.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٤/٥/۳٠
پنج شنبه شب زنگ زدم كه عيد را تبريك بگويم. اما تو فقط گريستي؛ با هر كلمه، با هر خبر. دلت چقدر گرفته بود. مثل هميشه باراني از رحمت و رنج بر سرت ريخته بود. مادرت باز هم حالش خراب بود و توي بيمارستان بستري، خاله هم ناغافل بدتر از مادر! از حاجي خبرهايي رسيده بود و بعد از بيست و سه سال باز به اين زخم هميشه تازه، نمكي ريخته بودند.
چقدر اشكهايت را دوست دارم. براي من هميشه به درٌي ميماني كه با زخمههای او صيقل ميخوري. و زبان شكرت هميشه باز است. امروز صبح هم خبر فوت مادرت بهم رسيد.
مريم عزيزم، رنجهاي تو در اين «سياره رنج» هيچ وقت تمامي دارد؟ چرا اينطور انتخاب كردي؟ اول خط، قبل از اين سياره، چه ديدي كه اينطوري خواستي؟ حتما ترا به انگشت نشان ميدهد. خوب پيداست. ليلي شدن كار آساني نيست. ليليهاي خدا كم نيستند. چقدر هم عزيزند.
¤ نوشته شده در ساعت ٩:۳۱ ق.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٤/٥/٢٧
اعطني بمسالتي اياك جميع خير الدنيا و جميع خير الاخره
واصرف عني بمسالتي اياك جميع شرالدنيا و شر الاخره
و اين كدام شر است كه با همه شرهاي دنيا مقابله ميكند؟
¤ نوشته شده در ساعت ٩:٥٥ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٤/٥/٢٧
آدمهايي كه جنگ را انتخاب كردند، زندگيشان را معامله كردند. وقتي برگشتند، با جامعه بعد از جنگ و آدمهاي دور و برشان غريبه بودند. خاطراتشان از آن دوران توي دلشان ماند. كم پيش آمد كه بتوانند آن چيزي را كه ديدند و از نزديك حس كردند و با گوشت و خون و روحشان زندگي كردند، همانطور كه دوست دارند بگويند. يا كسي حوصله اين حرفها را ندارد و يا اصلا بعضي چيزها وقتي به زبان ميآيد، از دست ميرود و يا آدمها دوست دارند فقط چيزي را بشنوند كه ميخواهند، نه چيزي كه واقعيت دارد.
آدمهايي كه جنگ را انتخاب كردند شايد هرگز نتوانستند بعد از آن مثل باقي مردم زندگي كنند. قبل از آن هم فرقهايي داشتند كه اين طور انتخاب كردند. اين آدمها هميشه تنهاترينها ميمانند. حق ندارند؟ چشمشان چيزها ديده كه دين و عقلشان هم جور ديگري بر زندگي حكم ميكند. مرگ را از نزديك ديدهاند، دل كندهاند، از دست دادهاند، طعم تلخ بيرحمي منطقي را چشيدهاند، بنا بر وظيفه به چيزهايي گردن نهادهاند كه اشتباهش مثل روز برايشان روشن بودهاست، به اجبار به كارهايي تن دادهاند كه هرگز فكر نميكردهاند روزي بتوانند.
اما هيچ وقت دنيا را بدون جنگ ميشود تصور كرد؟ اصلا زندگي بدون جنگ هم معني دارد؟ جوهره آدمها در همين جنگ و جدلها محك ميخورد؛ در همين مواجهه با نفرت، زندگي، مرگ و عشق.
¤ نوشته شده در ساعت ٩:٥٤ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٤/٥/٢٦
برنارد شاو : «آدم برنده کسی است که با دنيا سازگاری کند. آدم بازنده کسی است که بخواهد ديگران را با خودش سازگار کند و همه پيشرفتهای دنيا در گرو بازندگان است.»
¤ نوشته شده در ساعت ٩:٠٤ ق.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٤/٥/٢٤
افسرده شده بود چون فکر میکرد بود و نبودش برای ديگران فرقی ندارد. «خود»ش را از زندگی حذف کرده بود!
¤ نوشته شده در ساعت ۸:٥۸ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٤/٥/٢۳
مجنون رفته بود و پشت سرش را هم نگاه نکرده بود. آنقدر تند رفته بود که کسی به گردش نرسد. دعای ليلی به او رسيده بود؟
سفره گسترده بود و انواع خوراک بر سفره نهاده و مجنون بر صدر نشسته! ليلی نگاه میکرد. طعام آشنا نبود. ليلی مهمان بود يا ميزبان؟
ماه صورت مجنون شده بود و ماه نزديک به ليلی! يا ليلی نزديک به ماه؟
خواب ليلی عين بيداری بود. حالا ليلی خواب بود يا بيدار؟
¤ نوشته شده در ساعت ٥:٠٧ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٤/٥/٢٢
اين روزا اگه آرزويی بکنی، ممکنه برآورده بشه. مواظب باش چی میخوای.
¤ نوشته شده در ساعت ٩:۳٥ ق.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٤/٥/۱٩
«خار ار چه جان بکاهد، گل عذر آن بخواهد
سهل است تلخی می در جنب ذوق مستي»
¤ نوشته شده در ساعت ۱٢:٢٧ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٤/٥/۱۸
مرد روزي وزير بوده. از اون آدمهاي نازنين كه جاش خاليه. ميخوايم زندگينامهش رو بنويسيم. نه ماهه گير همسرش هستيم. وقت نداره! همه مصاحبهها تموم شده، الا او. از روز اول هم خط و نشون كشيد كه «ببين، از رمانتيك بازي خوشم نمياد. هر چيزي رو هم ازم نپرسين. هر چيزي به شما مربوط نيس ...» بماند. برخلاف تصورم، همون جلسه اول كمي يخش وا شد. اما همچنان شق و رق جلوم مينشست و من بايد كلي پولتيك ميزدم كه از زير زبونش حرف بكشم. اون هم حرفهاي خيلي رسمي! دفعه پيش اجازه ورودم رو مشروط كرد به اينكه يكي از كارهام رو بخونه. گفتم چشم.
خلاصه امروز باز قرار داشتيم. ديگه تصميم گرفته بودم هرطوري هست كار رو جمع كنم. از خير جزييات بگذرم و خلاص. با چيزهايي كه داشتم و مصاحبههاي ديگه ميشد كار رو نوشت.
وارد كه شدم برخلاف هميشه لبخند زد! حين مصاحبه هم خوب ميگفت و زياد. اما من واقعا ميخواستم همين امروز جلسه آخر باشه و شد. آخرش كه ميخواستم بيام گفت «كارتون رو خوندم. ميخواستم پيشنهاد بدم زندگي خودم رو هم بنويسين. فكر كنم زندگيم برا خانما نكتههاي خوبي داشته باشه.»
شما بودين چي ميگفتين؟ خنديدم و خداحافظي كردم. خدايا توي اين دنيا چه خبره؟
¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:٢٧ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٤/٥/۱٧
محمدحسين به پری نگاه میکرد و شعر میگفت. با او که بود، شعرهايش رنگ و بوی ديگری داشت. شعرش که تمام میشد، انگار کوه کنده باشد همه بدنش درد میکرد. از شيره جانش کلمهها میريخت توی قالب شعر. پری شعرها را دوست داشت. محمدحسين میگفت «نمیدونم چرا اينجوری ميشه! من برای تو نمیگم. برای....» و میماند که چه بگويد و چطور بگويد. پری میفهميد. لازم نبود زياد توضيح بدهد.
پری قرار بود برود سر زندگيش! آن شب تا صبح پری محمدحسين را که روی پا بند نبود میرساند خانه و محمد حسين پری را که دل دل میکرد میبرد تا دم عمارتی که روزی خانه اميدش بود. سپيده زد و ديگر پری بايد میرفت.
خبر داده بود که میآيد. برای آخرين بار میآيد که هم را ببينند و خداحافظی کنند. محمدحسين کنج اتاق نشسته بود. چراغ يکباره خاموش شد. يقين که او ديگر نمیآيد. تا صبح در تب سوخت و وداع را در دل کرد.
خواب ديده بود که بالای کوهی بلند طبل میکوبد؛ طوری که همه مردم صدای آن را میشنوند و خودش از اين صدا متعجب بود. تعبير شهرتی بود که برای محمدحسين میآمد.
و او شد شهريار. اما خدا وکيلی «بيستون را عشق کند و شهرتش فرهاد برد...»
¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:۱٤ ق.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٤/٥/۱٦
باقرالعلوم (عليهالسلام)
«همانا خداوند بندهاى را كه دشمن داخل خانهى او شود و او با وى مبارزه نكند دشمن دارد.»
....................................................................................................................................
هشام بن حكم، امام باقر (عليه السلام) را به شام احضار نمود. او همراه امام صادق (عليه السلام) به طرف شام حركت كردند. بين راه راهبي را ديدند كه ارادتمندان به دور از جمع اند و راهب آنان را نصيحت میكند. حضرت باقر (ع) و امام صادق (ع) هم بين آنها نشستند. راهب ساکت شد و از حالشان پرسيد. سپس سئوالاتی پرسيد:
ـ ساعتي كه نه از روز است و نه از شب؟
- بين الطلوعين كه از ساعتهاي بهشت است. در آن ساعتها مي توان آخرت را آباد كرد و سعادت دو جهان را به دست آورد.
ـ مي گويند اهل بهشت فضولات ندارند، نشانة آن در اين دنيا چيست؟
- نشانة آن بچه اي است كه در شكم مادر است.
ـ مي گويند نعمتهاي بهشت پايان ناپذير است، نشانة آن در دنيا چيست؟
- نشانة آن علم است كه هر چه از آن بهره گيرند نقصان ندارد.
ـ آن دو برادر كه با هم متولد شدند و با هم مردند، اما عمر يكي از آنان پنجاه سال و عمر ديگري صد و پنجاه سال چه كساني بوده اند.
- آن دو برادر عزيز و عزيز بوده اند كه قرآن از آنها خبر مي دهد كه عزيز چون در زنده شدن مرده ها در روز قيامت ترديد كرد، پروردگار عالم جان او را صد سال گرفت سپس زنده كرد.
آن راهب پس از شنيدن جوابهاي حكيمانه با اطرافيانش مسلمان شد.
¤ نوشته شده در ساعت ٤:۱٢ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٤/٥/۱٤
دخترك سه ساله بود. موهاي طلاييش تا روز شانههايش آمده بود و فرهاي درشتي داشت. قلندوش بابايي بود. اما صورتش از ترس در هم رفته بود. چشمش را از آبشار كه سه چهار متر ازش فاصله داشت، برنميداشت. ميلرزيد. با دوتا دستهاي كوچولوش سفت چانه باباييش را گرفته بود. تا باباش ميخواست قدمي بطرف آبشار بردارد، ميگفت «نه. من ميترسم.» انگار عظمت را بهتر از همه ما درك كرده بود.
¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:٥۱ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٤/٥/۱۱
حق تو را از بهر شادي آفريد
شادي از اين هفت ميآيد پديد عشق و خوش بيني، گذشت آنگه اميد
خـــــيرخواهي و رضـــايت از خدا شـــــــكر ايزد روز و شــــــب در هر كجا
حاجي كمال مشكسار
¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:۳٢ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٤/٥/٩
چخوف از نويسندگان دوست داشتنی است. آنقدر واقعی از زندگی روايت میکند که حتا اگر قصه غيرممکنی را بگويد، باور میکنی حتما رخ داده و او هم در آنجا حضور داشته! معمولا روده درازی نمیکند و جزييات را به اندازه میگويد. توصيفات روشن و کافيست.
من که هر وقت حوصله خواندن هيچ چيزی را نداشته باشم، مطمئنا حوصله چخوف را دارم. گاهی نوشتههايش حسادتم را تحريک میکند. به هر حال برای من او يکی از بهترينهاست.
دوئل يکی از داستانهای اوست که تازگی به دستم رسيده و دارم میخوانمش. قصه ارتباط چند آدم و تفکراتشان و تضادها و رفاقتهای آنهاست. مثل هميشه روان، واقعی و پر از نکتههای زيبا. هنوز تمامش نکردهام. اما خواندنش را توصيه میکنم!
¤ نوشته شده در ساعت ۳:٥۱ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٤/٥/۸
-
اسم از سموٌ است، يعنی علوٌ. يعنی علامتی که علوٌ و بزرگی میآورد.اسم شيء مرتبهای از شيء است که در آسمان وجود دارد؛ در آسمان ملکوت يا جبروت.اسم، ملکات و شئونات است.پس اسم شيء میشود حقيقت شيء در آسمان. مرتبهای از او که بعد ملکوتی دارد.
حالا اين حديث را يکبار ديگر بخوانيد:
«پدر بايد اسم نيکو بر فرزند بگذارد.»
¤ نوشته شده در ساعت ٩:٤٦ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٤/٥/٧
پدر مجنون دوره افتاده بود و دست از سر خدا برنميداشت كه «خدايا عشق ليلي را از سر پسرم بينداز.» حتا او را با خود به حج برد كه خدا رحمش آيد و به ريش سفيدش و حرمت حرمش چنين كند. اما مجنون باز هم هماني بود كه بود. (يعنی خدا حرمت نگه نداشت؟ چرا. اما حرمت دل که بزرگتر بود. اميد بود پدر مجنون هم اين را بشناسد.) با همهی جايي كه پدر در دل مجنون داشت، به پدر گفت «بخواه كه خدا اين عشق را شمشير قتلم كند.»
مجنون از ليلي ميگفت و ميگفت و همه انگشت حيرت ميگزيدند. روز به روز عطششان بيشتر ميشد كه بدانند ليلي كيست. و ديدند. آنروز روز تلخي بود. تلخ بود؟ ميخواستند تلخ باشد. اما نشد. مجنون ايستاد و گفت: «اگر در گوشهي چشمم نشينيد/ بجز از خوبي ليلي نبينيد» و باز همه را ساكت كرد. ليلي فقط نگاه ميكرد. نميتوانست خرده بگيرد. آنها نميدانستند ليليِ مجنون، كيست چون چشم و دل مجنوني نداشتند. (بعضي چيزها يافتني است، نه گفتني.)
ليلي را از مجنون دور نگه داشتند. به اين اميد كه چشمش او را نبيند و هوايش از دل مجنون برود. اما ليلي هميشه در چشم مجنون بود. براي مجنون، ليلي وقتي از چشمش ميافتاد كه از دلش برود. چشم و دل او يكي بود. ليلي اين را ميدانست و صبوري ميكرد. ميدانست دلايل دل آنقدر محكم هستند كه نميشود روي آن پا گذاشت. ليلي با دلش رو راست بود. رويش را از خورشيد نميپوشاند. هرچند گرماي خورشيد گاه سوزاننده بود؛ سوزشي بَرد و سلام.
همه چيز آرام بود. ليلي به راه خويش، مجنون به كار خويش. همه راضي بودند. براي مجنون هزار ليلي نشان كردند؛ هريك به هنري آراسته، بينظير. اما ليليِ او نبودند. مجنون راضي ميشد؟
ليلي اما به كم راضي نبود. اينكه جلوي بزرگي بنشيند و صلهاي ناچيز بخواهد، راضيش نميكرد. نگاه خدا را ميشناخت. اگر نمك آشش از او ميرسيد، گره دلش هم از جانب او بود. بعضي، به زيور حكمت مزين، به گوشش ميخواندند «مرز وسوسه و حق كار هر كسي نيست.» و غافل بودند ليلي هركسي نبود. خدا عقل ليلي را محك دلش قرار داده بود؛ محكي سخت عظيم كه خبر روشني دل را ميداد. ليلي آموخته بود محكم قدم بردارد و شايد اين محكم بودن براي بعضيها ترديد ميآورد! ليلي ميدانست ترديد آدمها نه از ليلي است و نه از راه او. از چيزي بود كه از آن ميترسيدند (از چه چيز؟ از چيزي كه نميدانستند.) خورشيد راه ليلي هميشه روشن بود و ترديدها را ميبرد. آن روز ميرسيد. اما آن روز كه همه چيز براي ديگران روشن شود كي ميرسيد؟ خيلی دور نبود.
¤ نوشته شده در ساعت ۳:٢٠ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٤/٥/٦
«عشق ز اول سرکش و خونی بود
تا گريزد هر که بيرونی بود.»
¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:٢۳ ق.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٤/٥/۳
آقای سادهوند مرد. ديروز همه میگفتند. حتما میشناختم. اما نمیدانستم کيست. امروز آگهی ترحيم را که ديدم تازه شناختم. نگهبان دانشگاه بود. سلام که میکرديم از جايش نيم خيز میشد. سنی نداشت؛ شايد پنجاه و پنج، شش سال. اما بيشتر دندانهايش ريخته بود. به خاطر همين تک زبونی حرف میزد. چيز زيادی ازش نمیدانم. جز اينکه مرد آرامی بود و از بس سيگار میکشيد صدايش خش داشت. خدا بيامرزدش.
¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:۳٤ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٤/٥/۱
ليلي سيب سرخ را به دست مجنون داد. مجنون با ميل خورد، بي امتناع. ليلي قبل از آن سيب نخورده بود. با مجنون خورد. هر دو ميدانستند سيب يعني چه و چه عقوبتي دارد. نچشيده بودند اما خيلي هم نادان نبودند. (صداي منع ملك بلند بود.) هرچند شنيدن كجا و چشيدن كجا.
با هم سيب را خوردند و چيزي در دلشان لانه كرد. چيزي كه شد نمك زندگي. يك جور شيطنت نمكي! خدا از بالا نگاه ميكرد. خودش سيب را به دست ليلي داده بود. نمك را ريخته بود. مجنون را راضي كرده بود. خودش ميخواست بفرستدشان به زمين. كه روي زمين در به دري بكشند و آدم شوند. خدا ملك زياد داشت. دلش آدم ميخواست. كسي كه هم جسارت شيطنت داشته باشد و هم عطش نور. او ليلي و مجنون را خواست. زميني خواست. ميدانست دام زندگي استخوانهاشان را نرم ميكند. سختيشان را ذوب ميكند. نارشان را نور ميكند.
آنها را از خودش دور كرد. از خودشان هم دور كرد؛ يكي بر صفا و يكي بر مروه. سالها در پي هم. اول يافتن خود، بعد يافتن هم و بعد پيدا كردن او. و در اين يافتن، يافتنها. اين شرط خدا بود. ليلي و مجنون آدم بودند. خدا سختيشان را ميديد. دلش پر از رحم بود، پر از شفقت. اما ميخواست آنها بزرگترين باشند. به چشم ملك زياد باشند. ليلي و مجنون هم ميفهميدند. آنها نگاهشان به او بود و دلشان باهم. خدا همين را ميخواست. آنها را براي خودش ميخواست. او چيزي ميدانست كه هيچ كس نميدانست. ميدانست آخرش مال خودش هستند؛ باهم، يكي، براي او به تنهايي.
¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:٠۸ ب.ظ توسط مریم برادران
