به مجنون مژده رسيده بود؛ مژده پايان شب. هر چند او شب را هم دوست داشت كه اگر شب نبود، انتظار روز برايش اينقدر شيرين نميشد. شب مجنون را به خودش نزديك ميكرد، به خود خودش، به خيال ليلي.
و اين خيال برايش زندگي بود. «عجب خيالاتي!» اما مگر همه هستي نقش خيال خدا نيست؟ خيال ليلي براي مجنون حيات بود و كسي نميتوانست او را از خيالش منع كند.
به مجنون مژده رسيده بود، مژده پايان شب. اما زمان رسيدن روز معلوم نبود. گفته بود ميرسد. كسي گفته بود كه شك در گفتارش نبود. و مجنون به همين دل خوش بود. مجنون ميدانست ليلي كه بيايد همه جا روز ميشود. براي مجنون روز با ليلي ميآمد.
¤ نوشته شده در ساعت ۳:٠٤ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٤/٤/٢٩
من و وسرا هم را دير پيدا كرديم؛ سال آخر دانشگاه. وسرا ورودي سال قبل از من بود و سال آخر درسهايي كه برداشتيم تقريبا يكي بود. به بهانه درس خواندن، مينشستيم كنار هم و از بحثهاي كوانتوم ميرسيديم به هزار و يك چيز ديگر. يادم نيست چه شد كه اينقدر با هم دوست شديم. او هم يادش نيست. اما شبهايي كه تا صبح مينشستيم، او نيچه ميخواند يا از روانشناسي و كف بيني و فال قهوه كه معتادش بود مي گفت و يا تجربههاي جديدمان را تعريف ميكرديم هيچ وقت فراموشمان نميشود. اتاق وسرا پر بود از درناهاي كاغذي در اندازههاي مختلف و شمعهاي فانتزي. شبهايي كه پيش هم ميمانديم (و حيف که کم پيش آمد) از آن غذاهاي عجيب و غريب ميپخت و كلي از مزاياي گياهخواري برايم ميگفت. من مشتري پر و پا قرص غذاهايش بودم!
وسرا دو سال است كانادا زندگي ميكند. هميشه عشق بود برود و رفت. شايد پنج بار خداحافظي كرديم و باز بهش ويزا ندادند و برگشت. آخرين بار كه رفتنش قطعي بود، يازده سپتامبر آمد و همه چيز را خراب كرد. تا اينكه سر همان گردهمايي كذايي بچههاي دانشگاه در تورنتو رفت و ماندگار شد.
دوسال است كه فقط با ايميل و چت ازهم خبر داريم. وسرا تنها دوستي است كه هنوز دوست دارد از ايران، از من، از بقيه دوستان و اتفاقات جديد دانشگاه بداند. از خودش ميگويد و از دلتنگيهايش و حتا تصورات اشتباهاتي كه درباره آنجا و روابط ادمهايش داشت. وسرا آنجا تنهاست. چون همرنگ آدمهاي دور و برش نيست و آنقدر غرور دارد كه حاضر نيست جور ديگري باشد. هنوز به اينطور بودنش ايمان دارد.
سه ماه است كه از هم كم خبر داريم. فرصت چت كردن نداشتهايم. او شاگرد اول است و كلي پروژه دارد! دلم يك عالمه تنگ شده. نگرانم كه وسرا هم مثل طاهره و راضيه و غزال و بقيه بچهها كمكم محو شود و ديگر حرفي براي گفتن باهم نداشته باشيم. هرچند وسرا با همه اين آدمها فرق دارد. امروز خيلي يادش بودم. اگر ايران بود با يك تلفن، قرار ميگذاشتيم كه هم را ببينيم و بنشينيم كنار هم و از هر چه كه دوست داريم بگوييم و بشنويم. حالا براي ديدن يك روز وسرا بايد حداقل چهارسال ديگر صبر كنم.
¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:٥۸ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٤/٤/٢۸
خدا دل ليلي را از ياقوت كبود تراشيد. ليلي تا چشمش را باز كرد و نگاهش به خدا افتاد، دلش آب شد. نگاه و دل به هم گره خوردند؛ گره كور. ليلي نميخواست هيچ چيزي اين گره را باز كند. نميگذاشت عكس هر چيزي هم در اين زلال آبي بيفتد. مگر آنكه از جنس نور باشد و آب. از جنس چيزي كه جلوي نگاه او را كه حيات ليلي بود، نگيرد. ليلي دلش آب بود.
مجنون وقتي سرك كشيد به دل ليلي، ديد كه صورت ندارد! «هاي مجنون تا ديروز كه صورت داشتي!» مگر ديروز مجنون بود؟ مجنون ميدانست براي اينكه در دل ليلي بماند بايد آينه باشد، بايد تكرار آب بشود. بايد بتواند نور را بي كم و كاست بتاباند.
خدا تكرار آن دو را در هم ديد و خودش را به آنها بخشيد.
¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:٠٤ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٤/٤/٢٦
مجنون هيچ نداشت و عزيز بود، ليلي هيچ نبود و عزيزتر.
¤ نوشته شده در ساعت ٩:٤۸ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٤/٤/٢٥
ليلي ادعا كرده بود، يك ادعاي بزرگ. حالا داشت تاوانش را پس ميداد. ميدانست هر چيز تاواني دارد و تاوان چيزهاي بزرگ، بزرگتر است.
چقدر بزرگ؟ قد دنيا؟ ليلي چيزهاي بزرگش را با دنيا مقايسه نميكرد. از كي؟ از آنروز كه از آن دخترك ياد گرفت دنيا چقدر كوچك است. مادر از دخترك پرسيد «مرا چقدر دوست داري؟» و او دوتا دستش را كمي بيشتر از فاصله دو چشمش باز كرد و گفت «اين قد، قد دنيا!»
يعني دنيا اينقدر كوچك بود؟ ليلي از آن روز هرگز چيزهاي بزرگش را، دوست داشتههايش را، با دنيا مقايسه نميكرد. اين چيزها را با زندگي قياس ميكرد. و میدانست تاوان زندگی کردن از همه چيز بزرگتر است. ليلی اين تاوان را با جسارت پذيرفته بود.
¤ نوشته شده در ساعت ۱٢:٤٧ ق.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٤/٤/٢٢
مجنون سر در گريبان داشت. افسار اسب را به دست گرفته بود و ميآمد. ليلي گفت: كجا ميروي؟ مجنون گفت: پي ليلي.
ليلي نگاهش كرد و مجنون رفت. ليلي تا جايي كه چشم كار ميكرد، نگاهش را دوخت به كوزه شكسته محنون و از دلش آب ريخت در كاسه چشم. مجنون ميرفت، سر در گريبان. ليلي كاسه آبش را كه زلالترين بود، بدرقه راه او ميكرد. ليلي ديگر چيزي براي از دست دادن نداشت. ليلي سبك بود.
¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:٠٩ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٤/٤/٢۱
ليلي امتحانش را خراب كرده بود. يك صفر بزرگ توخالي پاي ورقهش خورده بود. (مگه ليلي هم رد ميشه؟ چرا نه. ليلي هم آدمه.) ليلي از خجالت سرش را بالا نميآورد. حتا جسارت عذرخواهي نداشت. از خودش هم شرم داشت. اين همه هديه برايش فرستاد بود، اين همه شاديهاي بزرگ، غمهاي عزيز. اما ليلي... اين پا و آن پا كرد. راه گريز بود؟ نه. سنگيني نگاه خدا را حس ميكرد.
روزها ميگذشت و سنگيني ليلي را در خرد ميكرد. بيحوصلگي، دلتنگي، خستگي. ليلي ديگر صبر نداشت. نشست در خلوت خود؛ تنهاي تنها. روزهايش را ريخت جلوي چشمش، توي سفره خدا. چشمش را بست و گذاشت اشكهايش بريزد. اشكهايي كه با غرور پنهان كرده بود. (اينجا ديگر جاي غرور نبود. دشمن ليلي و مجنون يكبار كه همينجا گير افتاد غرورش همه چيز را خراب كرد. ليلي ديده بود.) نميدانست اين بار هم خدا ميبخشدش يا نه، رحمش ميآيد يا نه، نگاهش را ميخرد يا نه. اما ليلي نميتوانست نااميد باشد. تنها چيزي كه برايش مانده بود همين اميد بود كه كوچك نبود.
ليلي اين روزها زياد درد كشيده بود، بخاطر امتحاني كه آسان نبود و تازه رد هم شده بود! سعي كرده بود درست بفهمد. اما هيچی نميدانست. تنها رها شده بود. بايد خودش را كنار ميزد تا جواب را بگيرد. چند بار پرسيده بود «چرا؟» شنيده بود «مزن ز چون و چرا دم كه بنده مقبل/به جان خريد آنچه را كه سلطان گفت» ليلي دلش ميخواست بندگي كند. ميخواست ليلي بماند. اين هم كار آساني نبود. ليلي ديگر نپرسيد. سكوت كرد.
خدا داشت خدايي ميكرد. ميدانست گاهي ميخواهد به يادش بياورد كه «هي دختر نگاهت اينجا باشد، روي ورقه كسي را نگاه نكني. هركس امتحانش فرق دارد.» ليلي نگاه خدا را دوست داشت. هرچند گاهي سنگين، اما به جا بود. خدا كارش را بلد بود. اين ليلي بود كه بايد ياد ميگرفت. ليلي هنوز فرصت داشت. اميد به جبران بود. ليلي سبك شده بود. اما دلش تنگ بود. اين هم هديه جديد بود. «اگه بخواي يه چيز بزرگ توي دلت نگه داري، همين ميشه.» ليلي پذيرفت. شايد روزي دلش بزرگ شود؛ آنقدر كه چيزهاي بزرگ به راحتي در آن جا شوند. ليلي حالا دلش تنگ بود. هديه جديد برايش سنگين اما عزيز بود.
¤ نوشته شده در ساعت ٩:٥٥ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٤/٤/٢٠
در خانه اگر کس است، يک حرف بس است
روی ديوار نوشته بود: «اگر عاشقی در اين مکان آشغال نريز.»
¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:۳۳ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٤/٤/۱٩
ليلي محك مجنون بود. از همان روز اول كه چشم مجنون در بهشت به ليلي افتاد. ميداني كي؟ همان موقع كه خدا ليلي را يك نظر به مجنون نشان داد و آنوقت مجنون او را خواست. خدا غيرت داشت روي ليلي. همينجوري كه نبود. او را پنهان كرده بود سالها. از همان روزي كه مجنون را آفريد، ليلي را هم آفريد. اما پنهاني.
تا اينكه آشكارش كرد، يك نظر. مجنون ليلي را خواست. خدا گفت: «بايد چيزي مهرش كني، چيزي عزيز.» مجنون فكر كرد. چند وقت پيش از اين چيزهايي بر عرش ديده بود كه نوراني بودند. نام پنج نفر را؛ و همانوقت صلوات را هم ياد گرفته بود. ميدانست براي خدا صلوات چقدر عزيز است. سه تا صلوات مهر ليلي كرد. سه تا يعني خيلي. مجنون باهوش بود. خدا ليلي را به مجنون داد.
اما ليلي هميشه براي خدا عزيز بود. به همين خاطر از همان روز ليلي شد سنگ محك مجنون. همان موقع كه سيب سرخ را داد به دست مجنون، همان موقع كه هبوط كردند، هريك بر كوهي. همان موقع كه نوبت توبه رسيد. هميشه ليلي سنگ محك بود، چيزي گرانبها به دست خدا، براي مجنون. ليلي نزديك بود به خدا، به مجنون، به دل مجنون. مجنون ياعلي ميگفت، ياعلي ذكر ليلي ميشد. مجنون خسته ميشد، ليلي خستگيش را ميبرد. مجنون تب ميكرد، ليلي دواي دردش ميشد، تب او را در خود ميكشيد و ميشد تري پيشاني او! مجنون اشتباه ميكرد، ليلي اخم ميكرد. مجنون شاد ميشد، ليلي شادي ميكرد. مجنون بيقرار ميشد، ليلي صبوري ميكرد. مجنون دور ميشد، ليلي نزديك. مجنون نزديك ميشد و ليلي دور. ليلي سنگ محك بود براي مجنون، در دست خدا.
تا دنيا دنياست، اين قصه هست. خوردن ميوه ممنوعه، هبوط، توبه، زندگي، محك و باز هم محك. ليلي تمام نشدني است. مجنون هم؛ اگر ليلي را بيابد. ليلي در دست خداست. بدست آوردنش ساده نيست. اين براي ليلي هم سختي دارد. ليلی شدن هم ساده نيست. ليلي دستان خدا را دوست دارد. به اين دستها اعتماد دارد.
¤ نوشته شده در ساعت ٩:٥٧ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٤/٤/۱۱
يك روز پر كار و فرار از يك جلسه كذايي و نيامدن استادي كه دلت براي حرفهايش تنگ شده و كلي وراجي و خوردن بستني كاله كاپوچينو زير سايه بيد مجنون در خلوتي دانشگاه.
اما راه طولاني و پر ترافيك آزادي تا امام حسين را با يك دوست آمدن چه حال و حولي دارد. آن هم دوستي كه دوسال است نديديش و فكر هم نميكردي ببيني. چون شهرستان زندگي ميكند. دوستي كه ميشود راجع به خيلي چيزها باهاش گپ زد و ميزني. از كار و زندگي و دوستان ديگر و نور و زيباييهايي كه ديگر گفتن از آنها براي آدمها خنده دار شده و سعي مي كني آرام بگويي؛ آهسته. از چيزهاي خوب و دوست داشتني. راه كوتاه ميشود و بعد براي هم كلي هندوانه قاچ ميكنيم كه توي اين هواي گرم بهترين هديه است. خراب دوست بودن هم علاج ندارد.
آنقدر انرژي داري كه دوست داري تا خانه پياده بروي اما سوار مينيبوس لق لقو ميشوي كه از تاكسي ارزانتر و از اتوبوس خلوت تر است! زني كه كنارت نشسته گهگاهي دولا ميشود و به صورتت نگاه ميكند! (خدايا من چه جوريم؟) مهم نيست. شايد لبخندي كه بر لب داري و تو را از آدمهاي عبوس و چرتي جدا ميكند اينقدر عجيب بنظر ميآيد. بيخيال ميشوي و نگاهت را از شلوغي سرسام آور ميگيري و ميگذاري دلت برود توي آن كلبه رويايي كه بالاي تپه مشرف به دشت است. يك مزرعه كوچك هم دارد كه ميتواني خودت كشت و كار كني. اين هم آرزويي كه هميشه ميخواهي يك روز محققش كني. حتا اگر يك روز به آخر عمرت مانده باشد! و ياد آن خانه روستايي ميافتي كه آن روز باراني با مرد دهاتي و زنش نشستي و پسر تار زد و تو چاي داغ را توي نعلبكي خوردي و دود قليان را كه زير دماغت مي كشيدند با آن فرو دادي و چقدر حس زندگي داشتي!
و راه تا خانه. آب خنك كنار خيابان را دو قورت كه ميخوري ياد منوچهر ميافتي كه هيچ وقت آب راحتي ننوشيد. چشمش پر از اشك ميشد كه ... و ياد آنروز ميافتي كه براي كسي آب جستي كه صورتش را بشويد و ياد خودت كه .... و چقدر آدم بايد خوشبخت باشد كه با آب هم خاطره داشته باشد.
پايت را ميگذاري توي خانه دو پر طالبي خنك و ديدن كساني كه دوستشان داري و خستگيت را در ميبرند. مينشيني پاي كامپيوتر و چندتا وبلاگ ميخواني كه مال چند دوست است. ميخواني كه بداني حالشان چطور است. اما چقدر همه عبوس و دلگيرند. انگار زندگي تعطيل است! چرا؟ حيف آدمها كه ديگر دوستي را جستجو نميكنند.
آهنگ عشق لاتي مي گذاري و صداي خندهات بلند ميشود. صداي مادر بزرگ از آن اتاق ميآيد: «دختر آخر اين خندهها كار دستت ميده.» ميپري جلوي مادربزرگ كه توي اتاق پاي پشتي يله داده و نگاهش را براي تو نازك ميكند. ميگويي: «خدايا چرا اينقدر مرا ناز كش آفريدي. كز اجل هم ناز ميبايد كشيد!» و مادر بزرگ پقي ميخندد و ميگويد: «ديوونه.» و تو هم ميخندي اما اينبار خندهات تار ميشود. (به قول دايي بيار بزنيمش.)
¤ نوشته شده در ساعت ۸:۳٩ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٤/٤/٩
مريم، دختر همكارم، 5 ساله است. رابطه جالبي با خدا دارد. مادرش ميگفت: «چند وقت پيش با ماشين داشتيم ميرفتيم مهموني. مريم پشت نشسته بود. يكدفعه ديدم با يه حالت طلبكارانه ميگه: «خدا جون بيا جلو. بيا كارت دارم. مگه نشنيدي چي ميگم؟ نمياي؟» و پريد چيزي رو روي هوا قاپ زد و زيپ جيب پشت صندلي راننده رو باز كرد و اون چيزي رو كه قاپيده بود، چپوند توي جيب و تند زيپش را بست. بعد گفت: «حالا يه خداي خوب» و باز چيز ديگهاي از هوا برداشت و آروم نشست و شروع كرد در گوشش پچپچ كردن!»
شيرين كاري جديدش هم اينه: «اومد توي آشپزخونه. گفت: «مامان اگه راست ميگي بگو الان من دارم به چي فكر ميكنم؟» گفتم من چه ميدونم! گفت: «خب برو از خدا بپرس. اون همه چيزو ميدونه!»
من نميدونم چطور هنوز مامانش اونو قورت نداده! او يك ليلي تمام عيار است.
¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:٠٢ ق.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٤/٤/٧
گفت: «ليلی ليلی شده.» به او خنديدند! گفتند «چرت میگويد. خوب ليلی ليلی است ديگر!» گفت: «مگر خدا نمیگويد ای مومنين ايمان بياوريد. خب ...»
حوصله حرف زدن زيادی نداشت. خيره نگاهش کردند. چشمهای سرخش را و لبخند لبش را هم به تمسخر گرفتند. ليلی ديگر هيچ چيز برايش مهم نبود. آنها نمیفهميدند که سرخی چشمش از چيست و خنده لبش. چرا بايد میگفت و ارزش چيزهايی که برايش بيشتر از دنيا بودند کم میکرد. دوست داشت برای خودش بمانند. اينکه خدا مشتش را جلوی ليلی بسته بود و قبل از آن چيزی را نشانش داده بود که چشمش را گرفته بود. اما نمیدانست چرا حالا پنهانش کرد! چشمش از فراق به خون نشسته بود. شايد خدايش اين را بيشتر میپسنديد. ليلی راضی بود. اما چرا میخنديد. ديده بود دلش به دلی راه يافته. میخنديد که او هم بخندد.
اما چرا آدمها نمیفهميدند اين چيزهای واضح را؟ مذمتش میکردند که چرا دوست دارد، چرا نمیتواند دوست نداشته باشد؟ چرا میتواند به همه حق بدهد و دلخور نباشد؟ همه مذمتش میکردند. اما ليلی دوست داشت مثل خدا باشد. به خدا نزديک باشد. خدا همه را دوست داشت.
ليلی دلش غم داشت اما خندهاش زيبا بود. ليلی پر بود از غم زيبايی که کسی برايش هديه فرستاده بود. ليلی چقدر هديه میگرفت! شرم داشت او را میکشت. خدای ليلی او را هميشه شرمنده میخواست. ليلی گوهری را که خدا بين دستهاش جلوی چشم ليلی پنهان کرده بود دوست داشت اما ....
ليلی غمگين بود اما غمش زيبا بود. ليلی نمیتوانست دوست نداشته باشد. چرا خدايش او را اينقدر سخت با دوست داشتههايش امتحان میکرد؟ هنوز خوب نمیفهميد. کاش زودتر بفهمد. ليلی خوشحال بود چون مرگ را دوست داشت و حالا بهترين فرصت برای رفتن بود. هرچند بايد باز برای اين رفتن هم صبر میکرد. ليلی صبور بود. صبوری میکرد. ليلی ليلی شده بود.
¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:٤٦ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٤/٤/٥
ليلی نشسته بود روی بلندي. اينطوری بهتر اطرافش را میديد. خستگيش هم راحت تر در میرفت. چون بلندی به خدا نزديكترش میكرد و انرژيش میداد. انگار بهتر هم فكر ميكرد.
ليلی داشت فكر میكرد، به همه روزهای زندگيش. از روزی كه ليلی بودن را انتخاب كرد تا جايی كه حالا بود. اين را از اول در گوشش كسی زمزمه كرده بود كه دير شناخته میشود و اين سختی دارد. اينكه حتا اگر بشناسندش باز هم كلی سنگ و بيراهه سر راهش سبز خواهد شد كه سرعتش را میگيرد. اينكه كوله سنگينش را يارای همپايی نيست. حتا جايی ديده بود كه سهمش را از زندگی میگيرند و با استدلال به خوردش میدهند كه : ”كمی فكر كن. اين درست نيست!“ ليلی غمگين نبود، داشت حيرانی را تجربه میكرد.
ليلی نشسته بود، فكر میكرد كه چرا ليلی بودن را انتخاب كرد! ليلی هم دچار ترديد میشود؟ گاهي.
¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:٢٥ ب.ظ توسط مریم برادران
