وقتی نیست ...


 

اين حديث را شنيده بودم كه روزي رسول اكرم با جمعي از صحابه بودند و با تصرف او همه‌ي جمع صدايي را شنيدند. پرسيدند چه بود؟ فرمود: «سنگي هفتاد سال در راه جهنم بود و اكنون به ته جهنم رسيد.» چقدر هميشه نمي‌فهميدم اين حديث را. تا اينكه استاد قفلش را باز كرد. حديث دنباله دارد:

صحابي گفتند: «يعني چي؟ ما نفهميديم.» فرمود: «برويد و ببينيد چه كسي در مكه امروز و در اين ساعت مرده.» رفتند پرس و جو و برگشتند؛ يك يهودي در سن هفتاد سالگي مرده بود! فرمود: «او از زماني كه متولد شد در راه جهنم بود و امروز به انتهاي آن رسيد.»

 

اما «جهنم دو تاست، پاك كننده و خوار كننده. همه وارد جهنم مي‌شوند. اما چه جهنمي؟ همينجاست كه اين حديث تفسير مي‌شود كه دنيا بهشت كافر است و جهنم مومن. اما جهنم پاك كننده خودش بهشتي است چون بهشت فقط از بهشت و بهشتي بوجود مي‌آيد.»

 

 

 

 

 

 

 

 

 


مریم برادران

 

برای مجنون نامه رسيده بود. هر روز می‌خواندش. اما يک روز می‌خنديد، يک روز می‌گريست و يک روز ساعتها به فکر فرو می‌رفت. همه می‌دانستند همان يک نامه است که مجنون را هر روز به شکلی می‌آورد. از کنجکاوی و فضولی داشتند می‌مردند. آخر آن روز سرک کشيدند روی نامه ليلی. سفيد بود!

باز هم سرزنش کردند مجنون را. آخ که چه دستاويزی داشتند. اما مجنون سکوت کرد. آنقدری که همه صداها خوابيد و گوشها آماده شنيدن شد. آنوقت گفت. گفت که نامه ليلی را با دلش می‌خواند، با چشم دلش. و هر روز نقشی از حرفها را بر آن می‌بيند و می‌خواند. گفت که سفيدی يعنی همه چيز. يعنی همه حرف.

کسی چيزی نداشت که بگويد. مجنون مثل هميشه سرفراز بود. هميشه برنده بود. اصلا کسی که ليلی را بيابد که نمی‌بازد! (يعنی مجنون ليلی را يافته بود؟)

 

 


مریم برادران

 

ديشب خواب ديدم روی يه تابلو بزرگ که بلند هم بود، يه خورشيد کشيدم. جوری که همه متنهای سياه روی تابلو رو پوشاند. اما يکی اومد نصفيش رو پاک کرد! نصف تابلو پاک شد، هم از سياهی متن و هم از خورشيد من! اما گوشه تابلو خورشيد باقی مانده تبديل شد به يه صورت زن که موهاش ادامه شعاع خورشيد بود!

 

 

 

 

 


مریم برادران

 

شاپركي آمد و غم ساز كرد

از غم ايام دوصد راز كرد

گفتمش آيا كه ترا هم غمي‌است؟

خوش بودت بخت، فراقت شبي‌است

گفت نداني كه همين يك شبم

شام قيامت بود و در تبم

نيست برِ عاشق دلخسته صبر

ليك جز اين نيست بر او چاره، صبر

دست برآريد و دعايي كنيد

بهر خدا راز و نيازي كنيد:

اي كه به موسي بنمودي رهش

اي كه به يعقوب رساني مهش

هر كه در اين راه گذارد قدم

آنقدرش گير كه گردد عدم

آنگه از لطف نما يك نظر

تا كه شود بر ملك و ملك سر

 

 


مریم برادران

 

ليلی دلش گرفته بود. خدا برايش هديه فرستاده بود. دل ليلی گرفته بود از خودش. هرچه بالا و پايين می‌کرد و خودش را برانداز می‌کرد، چيزی نمی‌يافت که لايق اين هديه باشد. آسمان آبی هم جوابی برايش نمی‌فرستاد. می‌دانست که نوبت خودش است که برخيزد و بخاطر اين شرمندگی شکری کند. اما ليلی اين کار را هم بلد نبود.

سکوت کرد. و پچ پچی شنيد:«سکوت بزرگترين نيايشی است که ليلی بايد ياد بگيرد. من شکری بالاتر از اين سراغ ندارم.»

و ليلی باز هم شرمنده شد. دانست او هيچ نمی‌خواهد الا همه‌ی ليلی را. و ليلی هيچ چيز ندارد که بدهد. همه‌ی خودش را چطور پيدا کند؟ او که خودی ندارد. حتا وقتی حرف می‌زند از گفتن خسته می‌شود پس گفتن ندارد. خنده و گريه‌اش، خواب و بيداريش و همه‌ی حالتهايش تمام می‌شود. پس حالتی ندارد.

اما يک چيزی دارد که برايش مهمترين است. هرچند حتا آنرا هم از خود ندارد. هديه است. هديه‌ای که برايش فرستاده. همان را برد که بدهد.

صدای خنده خدا را شنيد. هرجا پای محبت به دل ليلی باز می‌شد، اين صدای آشنا در گوشش می‌پيچيد. ليلی محبت را که هديه بود، هديه داد.


مریم برادران

 

گفت: «ليلی، ليلی چرا پايت را می‌کشی و می‌روی؟» خسته بود. گفت:«مگر ليلی هم خسته می‌شود؟» ليلی هم گوشت و استخوان است و روح. او هم توانش محدود است. گفت: «اما چرا پشتت خميده است؟» ليلی نگاهش کرد. چه می‌گفت؟ وقتی کوله بارش را نمی‌ديدند. وقتی بار ليلی شدن را نمی‌توانستند بفهند. فکر کرد: «چطور ليلی صدايش می‌کنند و ....»

اما خدا گفت: «سکوت کن. اگر می‌خواهی به من نزديک شوی، خودت را به من شبيه کن. مگر مرا چقدر می‌شناسند. همين خود تو. اما صدايم می‌زنید و من دوستتان دارم.» ليلی سکوت کرد. او هم همه را دوست داشت. آدمها را که از جنس خاک بودند و نور و آب و آتش. اصلا ليلی با دوست داشتنهایش تعريف می‌شد. مجنون اين را می‌دانست؟ ليلی ليلی بود در هر حال. مهم همين بود برايش.

و نسيم وزيد. اين تاييد خدا بود. ايستاد و گذاشت نسيم درون روحش بپيچد؛ پيچک عشق بود.

 


مریم برادران

 

درست وقتی که منتظر نيستی اتفاق می‌افتد. چرا؟

 


مریم برادران

 

يعنی يه روز ميشه من بفهمم بعضی چيزا رو؟ مثلا اينکه چطور ميشه آدم با فهم و شعوری بدونه با يه نفر ديگه سنخيتی نداره و عقلا نمی‌خواد باهاش باشه اما نمی‌گه بهش نه! اينکه يه آدم عاقل می‌فهمه دلش می‌خواد با کسی باشه و اون کس درکش می‌کنه و هم سنخ اند، اما بی دليل خودش را کنار می‌کشه. شايد می‌ترسه.

آهان کشف کردم. آره. ترس. ترس همه چيز رو ضايع می‌کنه. آدم رو، آدميت رو. زندگی رو. يعنی کی آدمها جسارت پيدا می‌کنن؟ فکر می‌کنه يه روز برسه که من اين چيزا رو بفهمم؟


مریم برادران

صفحه نخست
آرشیو وبلاگ
پست الكترونيك

مریم برادران


نویسندگان
مریم برادران


آرشیو من
آذر ٩٥
مهر ٩٥
شهریور ٩٥
تیر ٩٥
خرداد ٩٥
اردیبهشت ٩٥
فروردین ٩٥
اسفند ٩٤
بهمن ٩٤
دی ٩٤
آذر ٩٤
آبان ٩٤
مهر ٩٤
شهریور ٩٤
امرداد ٩٤
تیر ٩٤
خرداد ٩٤
اردیبهشت ٩٤
فروردین ٩٤
اسفند ٩۳
بهمن ٩۳
دی ٩۳
آذر ٩۳
آبان ٩۳
مهر ٩۳
شهریور ٩۳
امرداد ٩۳
تیر ٩۳
خرداد ٩۳
اردیبهشت ٩۳
فروردین ٩۳
اسفند ٩٢
بهمن ٩٢
دی ٩٢
آذر ٩٢
آبان ٩٢
مهر ٩٢
شهریور ٩٢
امرداد ٩٢
تیر ٩٢
خرداد ٩٢
اردیبهشت ٩٢
فروردین ٩٢
اسفند ٩۱
بهمن ٩۱
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
تیر ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
فروردین ٩۱
اسفند ٩٠
بهمن ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
آبان ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
اسفند ۸٩
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤
امرداد ۸٤
تیر ۸٤
خرداد ۸٤
اردیبهشت ۸٤
فروردین ۸٤
آبان ۸۳
مهر ۸۳
شهریور ۸۳
امرداد ۸۳
تیر ۸۳
خرداد ۸۳
اردیبهشت ۸۳
فروردین ۸۳
اسفند ۸٢
بهمن ۸٢
دی ۸٢
آذر ۸٢
آبان ۸٢
مهر ۸٢
شهریور ۸٢
امرداد ۸٢
تیر ۸٢
خرداد ۸٢
اردیبهشت ۸٢
فروردین ۸٢


لینک دوستان
GOODREADERS
تجربه های مدیریتی من
دیکشنری
ليست وبلاگ ها
قالب هاي وبلاگ
اخبار ایران
فناوری اطلاعات
پردیس من


آمار وبلاگ


وبلاگ فارسی
  RSS 2.0