با صداي ريز و نارسايي گفت: «شال و تاپ فانتزي، نصف قيمت مغازه.» سرم برگشت بطرفش، ناخودآگاه. كفشهاي پاشنه بلند نوك تيز و كاملا واكس خورده، شلوار مشكي نسبتا تنگ و اتو كشيده، مانتو صورتي چسبان و موهاي رنگ كرده. آرايش صورتش هم دقيق و بينقص بود. كيسه سياه بزرگي پر از شال و تاپ فانتزي را دنبال خودش ميكشيد. با حركت مترو روي پاشنه پا تاپي خورد و مكثي كرد اما خيلي زود به خودش مسلط شد و شروع كرد: «شال و تاپ فانتزي، نصف قيمت مغازه.» مسافرها پچ پچ كردند. بعضي كه دل ديدن اين چيزها را نداشتند، چشمهاشان را بستند. بعضي هم استعداد تحليلشان گل كرد. بهتي كه توي صورتي يكي ماسيده بود هم جاي خودش را داشت.
آن زن ديگر هم اوايل اينطور بود. سرتا پا مشكي ميپوشيد و روبندهاي مشكي ميزد. فقط چشمهاش پيدا بود. صداي رسايي هم داشت. جورابهاي مچي و ساقدار ميفروخت. اوايل عجب به چشم ميآمد. اما حالا نه. عادي شده. حتا يكي از آدمهايي است كه بايد هر روز يا حداكثر هر چند روز يكبار ببينيمش. راستي چند روزي است پيدايش نيست. باز صداي دختر كه از جلويم رد ميشد چشمم رو به چشمش انداخت. اين دختر كي عادي ميشود؟
¤ نوشته شده در ساعت ۸:٥٧ ق.ظ توسط مریم برادران
