
«با بهاران روزی نو میرسد و ما همچنان چشم به راه روزگاری نو. اکنون که جهان و جهانيان مرده اند، آيا وقت آن نرسيده است که مسيحای موعود سر رسد؟ و يحی الارض بعد موتها ...»
¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:٥۸ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٤/۱٢/٢٥
«روزها گذشت و گنجشک با خدا هيچ نگفت.
فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار با فرشتگان اين گونه می گفت:می آيد من تنها گوشی هستم که غصه هايش را می شنود و يگانه قلبی ام که دردهايش را در خود نگاه می دارد.
و سرانجام روزی گنجشک بر شاخه ای از درخت دنيا نشست. فرشتگان چشم به لبهايش دوختند. گنجشک هيچ نگفت.
و خدا لب به سخن گشود. با من بگو از آن چه سنگينی سينه ی توست.
گنجشک گفت: لانه ی محقری داشتم. آرامگاه خستگيهايم بود و سر پناه بی کسی ام.تو همان را هم از من گرفتی. اين توفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی از لانه ی محقرم؟ کجای مملکت تو را گرفته بود؟
و سنگينی بغض راه گلويش را بست و سکوت کرد. سکوتی در عرش طنين انداز شد. فرشتگان همه سر به زير انداختند.
خدا گفت:ماری در راه لانه ات بود. خواب بودی. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آن گاه تو از کمين مار پرگشودی.
گنجشک خيره در خدايی خدا مانده بود. خدا گفت: و چه بسيار بلاها که بواسطه ی محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی. اشک در ديدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چيزی درونش فرو ريخت و های های گريه هايش ملکوت خدا را پر کرد.»
¤ نوشته شده در ساعت ٩:٤۱ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٤/۱٢/٢٤
امشب نگاهی هم به ماه بينداز.
¤ نوشته شده در ساعت ۸:۳۳ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٤/۱٢/٢٤
چهارشنبه ها یه وقتی برام معنی خاص داشت. اما هنوز پنجشنبه ها خاص هستند.
¤ نوشته شده در ساعت ۸:۳۱ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٤/۱٢/٢٤
حال و هوای لیلی هم مثل چهار فصل است. روزهای آخر سال لحظه شماری می کند. انگار وقتی یک دور کامل دور خورشید گشت، همه چیز کن فیکون می شود، دلش تازه می شود، روحش شاد می شود، بهاری می شود. روزهای آخر سال انگار مثل دانه های اسفند روی آتش است؛ نا آرام و منتظر. انتظارش بی مورد نیست. بهار اتفاق بزرگی است. بهار جسارت زیستن را در او زنده می کند و تابستان صبوری را.
¤ نوشته شده در ساعت ۸:۳۱ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٤/۱٢/٢٤
امروز رفتیم پیش خانم بهار. پلکهاش متورم بود و صورت همیشه خندانش گرفته. خندید و گفت «بعد از سیزده سال دوباره بابام گیر مامانم افتاد. کنار بابا دفنش کردیم.» همه ساکت بودند. باز هم خودش سکوت را شکست. از این چند سال بیماری و روزهای آخر و چشم انتظاریهاش گفت. بعد هم از کفن و دفن. این شد که هر کس ياد زیر زمین و اون بالا افتاد که من زیاد نفهميدم چه میگويند. فقط گوش دادم. اما یک حرف خانم بهار را خوب فهمیدم. گفت «آدم وقتی عزیزی رو از دست میده، ترسش از مرگ میریزه.»
شاید هم مشتاق بشود.
¤ نوشته شده در ساعت ۸:۳٠ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٤/۱٢/٢٤
گفت «لطفا فی البداهه بنویسید. هر چه الان می آید توی ذهنت.»
نوشت «آستینش را نگاه کرد. مورچه سیاه کوچولو داشت می رفت بالا. مثل سه نقطه بود. سه نقطه مبهم و البته پر از حرف؛ مثل همه سه نقطه های دیگر.»
قلم را از دستش گرفت: «لطفا شما تخیلی ننویسید. هیچ استعدادش را ندارید!»
¤ نوشته شده در ساعت ۸:٢۸ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٤/۱٢/٢۳
زين رنج بیحساب....
http://shoopeh.persianblog.ir/1384_12_shoopeh_archive.html#4766641
http://www.isna.ir/Main/NewsView.aspx?ID=News-684856&Lang=P
http://sharifchaos.persianblog.ir
http://sharifnews.ir/?16843
http://sharifnews.ir/?6173
http://krln.blogspot.com
http://kaveh.ir
¤ نوشته شده در ساعت ۱٢:۳٥ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٤/۱٢/٢٠
گفتم «يک عدد دختر خوب ...»
ديدم اخمهاش رو کرد توی هم. چشم غرهای رفت و گفت «من يک عدد نيستم. من يک نفرم.»
از اينکه يه دختر پنج ساله اينقدر میتونه خودش رو تحويل بگيره و قدر خودش رو بدونه کلی سرحال شدم. او يک نفر ليلی تمام عيار بود!
¤ نوشته شده در ساعت ٩:٤٤ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٤/۱٢/۱٩
«... رخسار به کس ننمود آن شاهد هرجايی»
¤ نوشته شده در ساعت ۸:٤٠ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٤/۱٢/۱۸
جنسهای چينی کم بود، حالا غذاهاشون هم داره همه جا پر ميشه. خيلی دلم می خواد ببينم وقتی يکی سفارش چنين غذاهايی ميده چه جوری می خوردش. آخه بايد با چوبهای مخصوص تناول شود. چندبار از سر کنجکاوی (باور کنيد هيچ شيطنتی در کار نبود!) منتظر ماندم که شاهد خوردن کسی که از اين غذاها سفارش میده باشم. اما شانس نياوردم. در عرض يک ربع چهارنفر آمدند و از اين غذاها سفارش دادند، اما بردند خانه! فکر کنم هنوز جسارت خوردنش در ملا عام وجود نداره. به هرحال تجربه بدی نيست ها.
¤ نوشته شده در ساعت ٢:٥٠ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٤/۱٢/۱۸
«وقتی از خواب بيدار شد، دايناسور هنوز آنجا بود.»
اين کوتاهترين داستان دنياست. نمیدانم مال کيست. اما تمام عناصر لازم داستانی را دارد: زمان، مکان، تخيل، ارتباط عوالم، لايههای پنهان و ....
¤ نوشته شده در ساعت ٢:۳٥ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٤/۱٢/۱٥
دل کندن مثل جان کندن است. شايد اينکه میگويند مرگ سخت است و جان دادن سخت، به خاطر همين باشد. به هرحال زندگی کردن بدون دلبستگی معنی ندارد. جمع کردن اينکه ياد بگيريم محبتمان را تربيت کنيم و به موقع بتوانيم دل بکنيم کار آسانی نيست. به قول استاد استخوان خرد کردن دارد.
¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:٠۱ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٤/۱٢/۱۳
اسماعیل جوفی می گوید: در مسجدالحرام ایستاده بودم. اباجعفر هم بودند. سربلند کردند و نگاهی به آسمان کردند. سپس به مسجدالحرام نظرافکند و آیه اول سوره اسراء را خواند (پاک و منزه است خدایی که شبی بنده خود محمد را از مسجدالحرام به مسجدالاقصی سیر داد) آنگاه به من متوجه شد و گفت: «ای عراقی، اهل عراق درباره این آیه چه می گویند؟» گفتم: «می گویند خداوند بنده اش را از مسجدالحرام به مسجدالاقصی برد.» فرمود: «نه. چنین نیست.» سپس اشاره کرد به زمین: «سیر داد از اینجا» و اشاره کرد به آسمان: «تا آنجا و این همه مسجدالحرام است تا سدره المنتهی (مسجدالاقصی؛ غایت قصوی) که دیگر جبراییل او را همراهی نکرد. رسولخدا فرمود: مرا همراهی نمی کنی؟ گفت: نه. تو پیش برو. رسولخدا فرمود: رفتم و در آنجا نور پروردگارم را دیدم... »
نقل از تفسیر قمی
¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:۱٤ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٤/۱٢/۱٢
لیلی وقتی چشم باز کرد، همه جا تاریک بود! چرا؟ کمی قبل از آن جایی بود که پر از نور بود. آنقدر نور که چشمهایش چیز دیگری نمی دید. نور بود و نجواهایی ازهمان جنس. اما چرا حالا اینطور شده بود؟
درست یادش نمی آمد اما همه چیز از همان موقع شروع شد که اسمش را گذاشتند لیلی و جنسش را آدم. شنیده بود که می گفتند او با آنها (که مدتی همجوارشان بود) فرق دارد. نمی فهمید چه فرقی. خب او هم مثل آنها غرق در نور بود و البته مجنون را هم داشت که آنها نداشتند. (یعنی نخواسته بودند که داشته باشند. نتوانسته بودند که بخواهند.) دیگر چه فرقی؟
حالا چرا باید آسمانش ظلمت داشته باشد؟ دلش گرفت. همینطور که فکر می کرد، دید انگار چند جای این چادر سیاهی که بر سقف نگاهش کشیده اند، روزنه هایی از نور دارد. و کمی بعد ماه هم طلوع کرد؛ یک روشنی بزرگتر.
ایام می گذشت و لیلی چیزها می آموخت. حالا هم روز را کشف کرده بود و هم شب را تجربه کرده بود؛ حتا شبهایی آنقدر ابری که یک ستاره هم نمی دید و شبهای مهتابی. روزهایی که از شدت نور و گرما دنبال خنکا می گشت و روزهایی که آفتابش دلچسب بود و رنگ تاریکی را از دلش می برد. او فرق روز و شب را می فهمید. می فهمید چه فرقهایی دارد. او نبود نور را دیده بود و عطش به نور همیشه برایش پر رنگ بود؛ یک نیاز جدانشدنی.
¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:٢٤ ق.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٤/۱٢/۸
«مرغ چون از زمین بالا پرد، اگرچه به آسمان نرسد، این قدر باشد که از دام دور باشد.»
¤ نوشته شده در ساعت ٤:٢٠ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٤/۱٢/٦
«ای تمامی زمین خداوند را بسرایید.
خداوند را بسرایید و نام او را متبارک بخوانید.
هر روز جلال او را در میان امتها ذکر کنید و کارهای عجیب او را در قومها
زیرا خداوند عظیم است و بی نهایت حمید
و او مهیب است بر جمیع خدایان
زیرا خدایان بتهایند لیکن یهوه آسمانها را آفرید
مجد و جلال به حضور وی است و قوت و جمال در قدس وی
ای قبایل قومها خواوند را توصیف کنید به جلال و قوت
ای تمامی زمین از حضور وی بلرزید
خداوند سلطنت گرفته است و قومها ر به انصاف داوری خواهد نمود
آسمان شادی کند و زمین مسرور گردد
دریا و پری آن غرش نمایند
صحرا و هرچه در آن است به وجد آیند
آنگاه تمام درختان ترنم خواهند نمود به حضور خداوند
زیرا که می آید
و به انصاف داوری می کند و قومها را به امانت خود»
زبور داود (علیه السلام)-مزمور ۹۶
¤ نوشته شده در ساعت ٢:٢۳ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٤/۱٢/٤
سعی می کنیم تلخ حرف بزنیم، سیاه ببینیم و همیشه ناله داشته باشیم. چرا؟ برای اینکه انگ «نفسش از جای گرم بلند می شود» بهمان نچسبد! راستی چرا بالاتر از سیاهی رنگی نیست؟
¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:٥٧ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٤/۱٢/۳
مادر از سياست و اوضاع جامعه سر در نميآورد. صداي اخبار كه به گوشش ميخورد و حدس ميزد اتفاقاتي در حال وقوع است، بدون اينكه سرش را به تلويزيون بگرداند ميگفت: «يك روز اين مملكت را بدهند دست من تا بگويم چه كار بايد كرد.» حنانه هم به اين چيزها زياد فكر ميكرد. كوچكتر كه بود فكر ميكرد اگر روزي رئيس جمهور بشود چه كارهايي بايد بكند. بزرگتر كه شد دوست داشت فقط يك آدم پولدار باشد تا از دنگ و فنگ سياست در امان باشد و به اندازهي رئيس جمهور مهم و مفيد بماند اما حالا نه دوست داشت رئيس جمهور باشد و نه يك آدم ثروتمند. هر دو اينها ميتوانست برايش غرور بياورد و او دوست نداشت روزي برسد كه به فكر ديگران نباشد. دور و برش اينطور ديده بود.
رفته بود بنياد. قبل از اينكه چيزي بگويد، آقاي «ز» چپ چپ نگاهش كرد و گفت: «باز هم كه تويي! دست خودتان نيست. زياده خواه شدهايد.» زياده خواه! حنانه اين حرف را بارها شنيده بود اما اگر چيزي طلب ميكرد حق خودش ميدانست. به نيشخند تلويزيون را روي ميز كار او نشان داد و گفت: «شما يك تلويزيون رنگي توي دفتر كارتان داريد و ما حتا سياه و سفيدش را توي خانه نداريم. اگر پدر من و امثال من زنده بودند، نه شما اين دفتر كار را داشتيد و نه سر و كار من به شما ميافتاد كه اين حرفها را بشنوم.»
اگر پدر بود ... خبر آزادي اسرا را كه ميشنيد دلشوره ميگرفت «نكند بابا بين اين اسرا باشد؟» نه. او هرگز برنميگشت. لنجشان جلوي چشم چندنفر پودر شده بود اما اين دغدغه گوشهي ذهنش مانده بود. خيلي از كساني كه خانوادهشان انتظار آمدنشان را نداشتند برگشته بودند. حنانه خبر آزادي اسرا را كه ميشنيد دعا ميكرد پدر هرگز برنگردد. براي چه برگردد؟ براي كه برگردد؟ اگر اسير بود حتما با اميد برميگشت اما حالا مامان نبود. توفيق زندان بود. در حال دزدي او را گرفته بودند. خديجه و فاطمه و حنانه كه باهم بودند، خانهي امني از خودشان نداشتند. حتما اين چيزها را كه ميديد آرزو ميكرد كاش برنميگشت. حنانه به خاطر خود بابا برايش اين دعا را ميكرد.
کتاب حنانه
انتشارات روایت فتح
¤ نوشته شده در ساعت ٥:٥۱ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٤/۱٢/٢
«دوستی مثل ایستادن روی سیمان خیس می ماند. هرچی بیشتر بمانی، رفتنت سخت تر می شود. و اگر هم بروی جای پایت برای همیشه روی آن می ماند.»
¤ نوشته شده در ساعت ٥:٥٩ ب.ظ توسط مریم برادران
