دل ليلی نیست. کسی که دل ندارد، نه می شکند، نه می رنجد و نه کدر می شود.
¤ نوشته شده در ساعت ٥:۳۱ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٤/۱۱/٢٩
مسواک بابا را اشتباهی زده بودم! برايم خيلی عجيب بود اين اشتباه فاحش. اما بعد فهميدم چرا. چون روز اول که میخواستيم مسواکها را انتخاب کنيم، من از مسواک آبی خوشم آمد و قبل از آنکه چيزی بگويم، بابا همان را برای خودش برداشت. من هم مجبور شدم سبز را بردارم. اما انگار توی ذهنم و ته دلم همان مسواک آبی مانده بود و در يک اقدام ناخودآگاه (که البته احتمالا تهش آگاهی بوده!؟) اين عمل ازش سر زده.
حالا میفهمم چرا بعد از مدتها که رئيس ما پستش عوض شده، هنوز هر روز اول میآيد مرکز ما. اين کار را خيلی وقتها سهوا و بی اختيار انجام میدهد. با اينکه پست بالاتری گرفته اما کار قبليش را بيشتر دوست دارد!
¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:٤۸ ق.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٤/۱۱/٢٧
«روز قسمت بود. خدا هستي را قسمت می کرد. خدا گفت «چيزي از من بخواهيد هر چه باشد شما را خواهم داد. سهمتان را از هستي طلب کنيد، زيرا خدا بخشنده است.»
و هر که آمد چيزي خواست. يکي بالي براي پريدن و ديگري پايي براي دويدن. يکي جثه اي بزرگ خواست و آن يکي چشماني تيز. يکي دريا را انتخاب کرد و يکی آسمان را.
در اين ميان کرمي کوچک جلو آمد و به خدا گفت «خدايا من چيز زيادي از اين هستي نمي خواهم. نه چشماني تيز و نه جثه اي بزرگ، نه بال و نه پايي، نه آسمان و نه دريا. تنها کمي از خودت، تنها کمي از خودت به من بده.» و خدا کمي نور به او داد. نام او کرم شب تاب شد. خدا گفت «آن که نوري با خود دارد بزرگ است. حتي اگر به قدر ذره اي باشد. تو حالا همان خورشيدي که گاهي زير برگ کوچکي پنهان مي شوي.» و رو به ديگران گفت «کاش مي دانستيد که اين کرم کوچک بهترين را خواست. زيرا که از خدا جز خدا نبايد خواست.»»
¤ نوشته شده در ساعت ۸:۱۱ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٤/۱۱/٢٦
گذر لوطی صالح
باران نميباريد. قحطي آمده بود. مردم با امام جماعت بازار راه افتاده بودند طرف بيابانهاي اطراف كه نماز باران بخوانند. شايد آسمان رحمش آيد. بازار خلوت بود. لوطي داريهاش را گٍل دستش انداخت و انترش را كه روي شانهاش كز كرده بود نوازش كرد. به آسمان نگاه كرد. دريغ از يك تكه ابر!
صداي پاي جمعيت كه در سكوت ميآمدند او را از روي سكو پراند. حاج آقا جلوتر از بقيه ميآمد. چشمش به چشم نگران لوطي كه افتاد، انگار عقده دلش سر ريز شود، با غيظ گفت «همين شماها هستيد كه خشم خدا را براي مردم ميخريد. آخه انتر بازي ....»
مردم هم مثل لوطي بقيه حرف را نشنيدند. صداي زنگدار داريه كه روي دست لوطي ميرقصيد گوشها را پر كرد. اشكش ميريخت و ميخواند «رحمت حق بر گنهكاران خوش است...» ميزد و ميخواند و دانههاي باران كه شروع به باريدن كرده بود، با اشكش قاطي ميشد. بعد از آن ديگر كسي لوطي و انترش را نديد. اما اسم آن گذر شد گذر لوطي صالح.
¤ نوشته شده در ساعت ٤:٥٦ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٤/۱۱/٢٥
کمی، فقط کمی ... اجازه هست؟
جلوی دانشگاه تهران شلوغ بود. کمی بعد راه افتادند. جلوی جمع یک سگ و چهار قاطر را می بردند. به سگ پرچم اسراییل پوشانده بودند و به قاطرها پرچم آمریکا، انگلیس، فرانسه و دانمارک. جمعیت (که البته خیلی هم زیاد نبودند) شعار می دادند و می رفتند.
بعضی از شیرینی فروشیها روی شیرینی دانمارکی ضربدر کشیده اند و نوشته اند: گل محمدی. دلم می لرزد. همانطور که وقتی اخبارگوها بعد از بسم الله، بر محمد و آلش صلوات می فرستند، می لرزد. چون تاریخ باب شدنش تلخ بود.
.... این روزها همه مان زیاد می بینیم و می شنویم. بگذریم. فقط اینکه یادمان باشد: جواب «های»، «هوی» است؛ یعنی چیزی از همان جنس.
در برنامه بودجه سال 85، خیلی اتفاقها افتاده که کم و بیش می دانیم. خیلی حرفها را چون نمی توانیم رک و راست بگوییم، زیر لحاف بودجه و برنامه های حیاتی دیگر قایم می کنیم (خب مردم که فعلا نمی فهمند!). مثلا برای ما افت دارد بگوییم: پدر من، اگر به سازمان تجارت جهانی بپیوندیم، در کنار سودهایش، هزار عاقبت شوم برای ما که بلد نیستیم فرهنگ سازی کنیم، بلد نیستیم تولیدگر باشیم و بلد نیستیم از خودمان و منابعمان استفاده کنیم به همراه دارد. پس بهتر است زیرکانه در برنامه بودجه که حداقل اکثریت از آن چیزی سر در نمی آورند یک کارهایی بکنیم.
در برنامه بودجه، مقداری برای مقابله با توطئه های آمریکا در نظرگرفته شده که رقمش محرمانه است (احتمالا از سال بعد بیشتر شاهد اینگونه ابتکارات فوق الذکر در جمع مخلصان خاص خواهیم بود).
استقلال چيز خوبی است. به شرط آنکه وجود داشته باشد يا برای به دست آوردنش کمی قدمی برداريم و فقط در شعارها نماند.
چمران می گوید: خدایا مرا یاری کن آنقدر پایه علمیام قوی باشد که موجب سرکوفت بیگانگان نباشد و آنها بر من برتری نیابند.
می گویند هنگام ظهور لزوما همه نشانه هایی که به عنوان علائم ظهور نقل شده، رخ نمی دهند. اما یک چیز مسلم است. حتما گروههای کثیری از مساجد برضد امام (عجل الله) خروج می کنند.
خداوند عاقبتمان را به خیر کند.
¤ نوشته شده در ساعت ٩:٢٩ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٤/۱۱/٢۳
«لبت «نه» گويد و پيداست میگويد دلت «آري»
که اين سان دشمنی يعنی که خيلی دوستم داری»
محمدعلی بهمنی
¤ نوشته شده در ساعت ٩:۳۸ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٤/۱۱/٢۱
عباس کودک بود و شيرين زبان. حضرت علی به زبان کودکی گفت «بگو يکی.»
گفت «يکی»
گفت «بگو دوتا»
عباس نگاهش کرد و گفت «دلم نمیآيد با زبانی که گفتهام يکي، بگويم دوتا.»
چقدر قند توی دل پدر آب شد.
مرجع: سخنان حسين بن علی از مدينه تا کربلا، محمدصادق نجفي، دفتر انتشارات اسلامی
¤ نوشته شده در ساعت ٩:٤٤ ق.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٤/۱۱/۱٩
او آب به ما داد و کنون حاصل کشتیم...
«فرصت دهید گریه کند بیصدا، فرات
با تشنگان بگوید از آن ماجرا، فرات
گیرم فرات بگذرد از خاک کربلا
باور مکن که بگذرد از کربلا، فرات
با چشم اهل راز نگاهی اگر کنید
در بر گرفته مویهکنان مشک را فرات
چشم فرات در ره او اشک بود و اشک
زان گونه اشکها که مرا هست با فرات
حالی به داغ تازهی خود گریه میکنی
تا میرسی به مرقد عباس، یا فرات
از بس که تیر بود و سنان بود و نیزه بود
هفتاد حجله بسته شد از خیمه تا فرات
از طفل آب، خجلت بسیار میکشم
آن یوسفم که ناز خریدار میکشم»
عليرضا قزوه
¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:٤٥ ق.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٤/۱۱/۱٧
روح الامین نهاده به زانو سر حجاب
دلها بی قرارند. در را هم که به روی خودت ببندی و کنجی بنشینی، یک چیزی درونت می جوشد. آقاجون این ایام روز و شب نداشت. خدا رحمتش کند. خیلی از قدیمی ها اینطوری بوده اند. صاف بودن چیز دیگری است. دلم لک زده برای يک روضه صاف و بی ريا، برای آن دسته های آرام و غریب که بی هیچ غوغایی سینه می زنند و نوحه می خوانند؛ بی تکلف و محجوب.
¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:٠٤ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٤/۱۱/۱٥
چه روزهایی که باهم نگذرانده ایم! از اول دبیرستان باهم دوست بودیم. اما سال آخر به هم نزدیک شدیم. راه مدرسه تا خانه شما که بیست دقیقه طول می کشید، پیاده می آمدیم و باهم حرف می زدیم و روی جواب یک سئوال بحث می کردیم. سئوالمان یادت هست؟ «توی این دنیا چی مهمه؟» خنده دار است؟ برای ما هیچ وقت خنده دار نبود. خیلی اساسی بود! هیچ وقت خسته نمی شدیم. چه چیزها که کشف نمی کردیم. کوچک، اما عزیز بودند. گاهی از شعرهایت می خواندی. لطیف بودند. بچه بودیم؟ به قول بزرگترها که گاهی به حرفهامان گوش می دادند، این چیزها برایمان نان و آب نداشت. اما چقدر برایمان مهم بودند و دوست داشتنی و هیچ وقت خسته مان نمی کردند. حتا بن بست ها نگهمان نمی داشت. می گشتیم تا پیدا کنیم و فردا با ذوق و شوق برای هم بگوییم.
چند سال گذشته؟ اين روزها خسته ای. شادابی گذشته در تو نیست. به این چیزها فکر نمی کنی. نه اینکه اهلش نباشی. زندگی تو را با خودش برده به جایی که نمی شناسمش. خودت هم دوستش نداری. زندگی تو را برده به جایی که از این شیرینی ها ندارد و حالا خستگي، تو را یاد کودکیها انداخته. کودک بودیم که این فکرها را می کردیم. همه اینطور می گویند. انگار بزرگ شدن یعنی تلخی و دنیا و دغدغه هایی که ما نمی فهمیم. نمی دانم. تو هم نمی دانی.
خسته ای و به دنبال خلوتهای کودکیمان می گردی. به دنبال همان لحظات پر شعر و آرامشهای تمام نشدنی. خوب است که خستگیهامان را هنوز می فهمیم. خوب است که هنوز حافظه مان کودکی را به یاد دارد. خوب است که روزهای خوش کم نداشته ایم. آنقدر بوده اند که بتوانند امیدوارمان کنند. خستگی به نوشیدن آبی تمام می شود، به شرط آنکه آنقدر کهنه نشده باشند که رسوبشان ته دل به هیچ تیغی پاک نشوند.
¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:٤٦ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٤/۱۱/۱۳
عاقبت محنت ایام به سر خواهد شد
یوسف از چاه حسد شاه نظر خواهد شد
سبحه از درّ شب و طره زلفت سازم
عاقبت علقه زلفت به سحر خواهد شد
این همه پند و نصیحت که به گوشم کردند
عاقبت تهمت کفر است که بر خواهد شد
عاقبت مهر صنم از در دیرم راند
لیک در دوزخم این مهر سپر خواهد شد
جادوی چشم تو و قد دوتا گشته ما
فاتح باب غزل گشته سمر خواهد شد
عاقبت یوسف این قوم دلش رحم آید
خنده های گل مریم به ثمر خواهد شد
اگر در دلو تو یوسف بود، چه می کردی؟
¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:۳٧ ق.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٤/۱۱/٩
دل صاف سيری چند؟
امروز یه چیز خوب یاد گرفتم! یه نظریه هست به اسم «نظریه اسناد». میگه آدمها دوست دارن دلیل رفتارهای خودشون و اطرافیانشون و عوامل موثر رو پیدا کنن. اما اصولا چی کار می کنن؟ موفقیتهای خودشون رو به عوامل درونی نسبت می دن و شکستهاشون رو به عوامل بیرونی. این رو بهش می گن خود خدمتی. حالا وقتی پای دیگرون میاد وسط، برعکس می بینن. یعنی شکستها رو به خود طرف نسبت می دن و .... این هم بهش می گن خطای اساسی اسناد.
اینها خوب عادیه. یعنی به ذات آدم برمی گرده که دوست داره اینطوری باشه و شاید راحت تر می تونه خودش رو توجیه کنه و خیلی چیزا رو تحمل کنه و ... حالا اگه بخوایم به یه تعادل خوبی برسیم چی کار کنیم بهتره؟
سه تا حالت رو درنظر می گیرن. اجماع (همه یه جور رفتار ازشون سر بزنه.)، استمرار (یه رفتاری مرتب از یه نفر سر بزنه)، تمایز (یه رفتار خاص از یه نفر سر بزنه). خب واضحه که در هرکدوم از این حالتها کجا باید چطور عوامل رو درنظر گرفت.
اینا همه یه سری تحقیقه که توی حوزه روانشناسی تعریف می شه. اما خداییش آخر همه اینا یه جاش می لنگه. اگه یه نفر سر بزنگاهی که تصمیم گرفته آدم خوبی باشه، واقعا یه چیزی از بیرون مانعش بشه، کجای این تقسیم قرار می گیره؟ این دیگه آخر بدشانسیه. انگار آدما قانون بردار نیستن! اما قانون نیت شاید تنها چیزیه که نه می شه ازش فرار کرد، نه خدشه برداره. دل صاف هديه بزرگيه.
¤ نوشته شده در ساعت ۳:٠٩ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٤/۱۱/٩
«نامی نداشت. نامش تنها انسان بود و تنها داراییش، تنهایی.
گفت: تنهاییم را به بهای عشق می فروشم. کیست که از من قدری تنهایی بخرد؟
هیچ کس پاسخ نداد.
گفت: تنهاییم پر از رمز و راز است، رازهایی از بهشت، رازهایی از خدا. با من گفتگو کنید تا از حیرت برایتان بگویم.
هیچ کس با او گفتگو نکرد.
و او میان این همه تن، تنها فانوس کوچکش را برداشت و به غارش رفت. غاری در حوالی دل. می دانست آنجا همیشه کسی هست، کسی که تنهایی می خرد و عشق می بخشد.
او به غارش رفت و ما فراموشش کردیم و نمی دانیم چه مدت آنجا بود.
سیصد و نه سال بر آن افزون؟ یا نه، کمی بیش و کمی کم. او به غارش رفت و ما نمی دانیم چه گفت و چه کرد و چه شنید؛ و نمی دانیم آیا در غار خوابیده بود یا نه؟
اما از غار که بیرون آمد بیدار بود، آنقدر بیدار که خواب آلودگی ما برملا شد. چشمهایش دو خورشید بود، تابناک و روشن؛ که ظلمت ما را می درید.
از غار که بیرون آمد هنوز همان بود با تنی رنجور و نحیف. اما نمی دانم سنگینیش را از کجا آورده بود که گمان کردیم زمین تاب وقارش را نمی آورد و زیر پاهای رنجورش درهم خواهد شکست.
از غار که بیرون آمد، باشکوه بود؛ شگفت و دشوار و دوست داشتنی. اما دیگر سخن نگفت. انگار لبانش را دوخته بودند، انگار دریا دریا سکوت نوشیده بود.
و این بار ما بودیم که دنبالش می دویدیم برای جرعه ای نور، برای قطره ای حیرت. و او بی آنکه چیزی بگوید، می بخشید، بی آنکه چیزی بخواهد.
او نامی نداشت، نامش تنهایی بود و تنها داراییش تنهایی.»
«پیامبری از کنار خانه ما رد شد»
نوشته: عرفان آهارنظری
تصویرگر: عطیه مرکزی
این کتاب تازگی چاپ شده. کار خوبی است و پر از نکته های جالب. تصویرگری عالی و جذابی دارد. به خریدنش می ارزد.
¤ نوشته شده در ساعت ٢:٤۸ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٤/۱۱/٦
«ای روز روشن
ای مثل روز آمدنت روشن
ای روز آفتابی
ای مثل چشم خدا آبی
این روزها که می گذرد، هر روز
در انتظار آمدنت هستم.
اما
با من بگو
آیا من نیز در روزگار آمدنت هستم؟»
قیصر امین پور
¤ نوشته شده در ساعت ۸:٤۸ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٤/۱۱/٥
خدا نکند ما آدمها چیزی را راحت به دست بیاوریم. خدا نکند چیزی را قبل از آنکه ظرفیتش را داشته باشیم بهمان بدهند. خدا نکند عیبهامان از جلوی چشممان برود. خدا نکند مقام و شهرت و ثروتی بهمان برسد قبل از انکه طبعمان پذیرا شده باشد، بتواند هضمش کند. خدا نکند چیزی را که باید آخر باشیم، اول باشیم. آنقدر کوچک هستیم که به لحظه ای، همه چیز را خراب می کنیم، خودمان را نابود می کنیم! بزرگ شدن یک توهم است. باور کن.
¤ نوشته شده در ساعت ۱:٤٧ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٤/۱۱/٤
ما یک درختچه نارنج داریم که در یک گلدان کاشته ایم. فکر کنم پانزده سالش باشد؛ شاید هم بیشتر. اما هیچ وقت باری نداده. این درختچه را مادربزرگم کاشت. تبحر خاصی در این کار دارد. باغچه کوچک خانه شان پر از درختهایی است که خوب میوه می دهند؛ نارنج، پرتقال، انجیر و تا چندوقت پیش گیلاس. دست خوبی دارد (حتما خاک خوبی هم دارند). خلاصه این درختچه را که آنوقتها نهالی بود، داد به ما. یکی هم داد به عمه. آنها نهال را کاشتند توی باغچه و هرسال کلی نارنج می دهد. اما درختچه یک متری ما، نه بزرگتر شده و نه میوه ای می دهد. مادربزرگ می گوید «این تنها درختیه که من کاشته م، بعد از پونزده سال عقیمه!» خانه ما باغچه ندارد والا این هم می توانست مثل همان درخت خانه مادربزرگ و یا درخت خانه عمه الان پر از نارنجهای درشت و آب دار باشد.
بی انصافی نکنم. البته هر سال تعداد زیادی پروانه پرورش می دهد. پروانه ها می آیند و روی او تخم می گذارند. تخمها کرم می شوند و از برگهای نارنج می خورند، پیله می بندند و بعد پروانه می شوند. اما خب، می گویند اگر می شود چیزی خوبتر بشود چرا فقط خوب باشد!
¤ نوشته شده در ساعت ۱:۱۸ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٤/۱۱/۳
حداقل کاری که مهران مدیری کرده این است که نشان داد می توان فرهنگ سازی کرد. کافی است کمی هوش و ذکاوت به خرج داد، مردم را شناخت، علاقه ها و جذابیتها را پیدا کرد و حتا با کمترین هزینه دایرة المعارف جدید ارائه داد! این روزها اگر سریال شبهای برره را ندیده باشی ارتباط برقرار کردن با بعضیها برایت سخت می شود. چند شب پیش با یکی از دوستان شهرستانیم صحبت می کردم. بنده خدا می گفت «این حرفهای عجیب و غریب که مد شده و از شهر شما صادر می شه چیه؟» باز به صدقه سری SMS چیزهایی بهش رسیده بود که البته برایش خوانا نبودند.
تازه فکر کنید برای مردم ما که عموما جدی هستند و با طنز خیلی دمخور نیستند (فرض بر این باشد که می دانیم لودگی با طنز چه فرقهایی دارد) این سریال جایگاه خوبی پیدا کرده است. وقتی هم سر حرفها باز می شود می بینی که چه خوب نکته های اصلی نمایش را درآورده اند و زبان برره ای، آنها را از فهم پشت پرده آن غافل نکرده است. به نظر که این خیلی هم خوب است.
به هرحال این سریال موفق است. از بچه های سه تا پیرمردهای هفتادساله را به خود جذب کرده و هرکس با رویکرد خود چیزهایی از آن می گیرد. بگذریم که هرچیز تبعات سوء خودش را دارد و این طبیعی است و به نوع نگرش آدمها بر می گردد (به مهران مدیری چه!) اما می تواند نقطه خوبی باشد برای اینکه به وضوح ببینیم که آدمها تاثیر پذیرند و در قالب مناسب می شود بهشان خوراک داد. این چیزها همه بهانه ها را نقش برآب می کند!
¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:۱٢ ق.ظ توسط مریم برادران
