«نظر بر قرعه توفيق و يمن دولت شاه است»
¤ نوشته شده در ساعت ٤:٠٩ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٤/۱٠/٢۸
آفتاب آمد دليل آفتاب
هرچه قصه لطيفتر باشه، ظرافت ديد بيشتري ميخواد. منظورم از قصه فقط يكي بود و يكي نبود نيست. چيزهاييه كه دورو برمون اتفاق ميافته و يه جورايي به ما مربوطه، يا حتا حسهاييه كه نسبت به خودمون و ديگران داريم. براي شناخت بايد نزديك شد. برای نزديک شدن بايد دوست داشت و دوست داشتن قدم اوله. شايد اينكه ائمه هم ميگن هركي ما رو دوست داشته باشه اهل بهشته، يعني همين. يعني وقتي دوست داشتي، قدم اول رو برداشتي، اونقدر جذبه هست كه تو رو ميبره با خودش. نزديك ميشه و نزديك ميشي، اونقدر كه ميتوني نوش كني حرفها رو، حسها رو. حتا قبل از اينكه گفته بشه. درباره همه چيز و همه كس همين طوره. به شرط اينكه جسارتش رو داشته باشی.
دوست داشتن هم كه دليل نميخواد. خودش دليله!
¤ نوشته شده در ساعت ۱٢:٢٦ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٤/۱٠/٢٥
مرد سوت میفروخت. چه چهی راه انداخته بود. چند وقتی بود که برای خواهرزاده و برادرزادهام چيزی نخريده بودم. هديه خوبی میتوانست باشد. فقط ممکن بود صدای بزرگترها دربيايد که «تو هم با اين هديه خريدنت!» خلاصه نفرين والدين را به برق شيطنت چشم بچهها خريدم.
- آقا دو تا بدين.
- بيا. ببين بايد از دمش آب بريزی. بعد هم بزنی.
تکنولوژی پيشرفتهای داشت. از يه حدی بيشتر يا کمتر آب میريختی ديگر صدای بلبل نمیداد. دو تا سوت يکرنگ و يک شکل خريدم. مرد گفت «معلومه که دختر مهربونی هستی. انشاء الله از توی سوتها برات آدم دربياد.»
همه جور دعايی شنيده بودم الا اين مدليش را! هرچی فکر کردم نفهميدم يعنی چی. شايد منظورش اين بود که سوتها مثل چراغ جادو آمد داشته باشند. يا شايد به قول همکارم شايد او هم از وجود آدم روی زمين نااميد شده. خلاصه دعای عجيبی بود. اما هرچه بود سوتها صدای خوبی میدهند. آنقدر که بچهها هيجان زده میشوند؛ بزرگترها هم!
¤ نوشته شده در ساعت ۳:۳۸ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٤/۱٠/٢٤
«داغ بی تسلي»
هر روز منتظر شنيدن خبری باشی و خبری نيايد. آنوقت بگذارند روزی به تو خبر بدهند که ديگر آرام گرفته ای و منتظر نيستی!
اينطور داغها خيلی سوز دارند. آدمهايی که هميشه با مرگ زيستهاند، آنرا به عينه جلوی چشمشان داشته اند، با آن خو گرفتهاند معمولا آدمهای بزرگی هستند که خيلی راحت با همه چيز کنار میآيند و خوب ميدانند کجا بايد از خير چيزی گذشت و کجا بايد پايداری کرد. کسانی که کنار اين آدمها زيستهاند هم خيلی چيزها بلدند. و می دانند انتظار چه طعمی دارد و قدر خيلی چيزها را بهتر از هرکس میشناسند. اما آخر باز هم غافلگير میشوند. مرگ هرچقدر هم نزديک اتفاق بزرگ و غافلگيرکنندهای است. چرا؟
¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:٢٥ ق.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٤/۱٠/۱٩
|
عرفات نام جايگاهي است كه حاجيان در روز عرفه (نهم ذي الحجه) در آنجا توقف مي كنند و به دعا و نيايش مي پردازند و پس از برگزاري نماز ظهر و عصر به مكه مکرمه باز مي گردند و وجه تسميه آنرا چنين گفته اند كه جبرائيل عليه السلام هنگامي كه مناسك را به ابراهيم مي آموخت، چون به عرفه رسيد به او گفت «عرفت» و او پاسخ داد: آري، لذا به اين نام خوانده شد. و نيز گفته اند سبب آن اين است كه مردم از اين جايگاه به گناه خود اعتراف ميكنند و بعضي آن را جهت تحمل صبر و رنجي ميدانند كه براي رسيدن به آن بايد متحمل شد. چرا كه يكي از معاني «عرف» صبر و شكيبايي و تحمل است |
| ||||||||||||
فَتَلَقي آدَمُ مِنْ رَبِّه كَلماتًُ فتابَ عَليهِ اِنَّه هو التَّوابُ الرّحيمْ آدم از پروردگارش كلماتي دريافت داشت و با آن بسوي خدا بازگشت و خداوند، توبه او را پذيرفت، چه او توبه پذير مهربان است. طبق روايت امام صادق(ع)، آدم (ع) پس از خروج از جوار خداوند، و فرود به دنيا، چهل روز هر بامداد بر فرار كوه صفا با چشم گريان در حال سجود بود، جبرئيل بر آدم فرود آمد و پرسيد: ـ چرا گريه مي كني اي آدم؟ ـ چگونه مي توانم گريه نكنم در حاليكه خداوند مرا از جوارش بيرون رانده و در دنيا فرود آورده است. ـ اي آدم به درگاه خدا توبه كن و بسوي او بازگرد. ـ چگونه توبه كنم؟ جبرئيل در روز هشتم ذيحجه آدم را به مني برد، آدم شب را در آنجا ماند. و صبح با جبرئيل به صحراي عرفات رفت، جبرئيل بهنگام خروج از مكه، احرام بستن را به او ياد داد و به او لبيك گفتن را آموخت و چون بعد از ظهر روز عرفه فرا رسيد تلبيه را قطع كرد و به دستور جبرئيل غسل نمود و پس از نماز عصر، آدم را به وقوف در عرفات واداشت و كلماتي را كه از پروردگار دريافت كرده بود به وي تعليم داد، اين كلمات عبارت بودند از:
| |||||||||||||
¤ نوشته شده در ساعت ۱:٤۳ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٤/۱٠/۱٩
«تجربيات مداوم بر عقل و شرف و تقوای انسان بيفزايد.»
بحار الانوار، ج ۷۸ ص۱۲۸
¤ نوشته شده در ساعت ۱:۳٩ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٤/۱٠/۱٧
«وقايع ملکوت خدا شبيه ماجرای آن ده دختر جوانی است که نديمه های عروسی بودند. اين نديمه ها چراغهای خود را روشن کردند تا به پيشواز داماد بروند. پنج تن از اين نديمه ها که عاقل بودند در چراغهای خود روغن کافی ريختند تا ذخيره داشته باشند، اما پنج تن ديگر که نادان بودند روغن کافی نريختند.
چون آمدن داماد بطول انجاميد، نديمه ها را خواب در ربود. اما در نيمه های شب از سر و صدا از خواب پريدند: داماد می آيد! برخيزيد و به پيشوازش برويد!
نديمه ها فورا برخاستند و چراغهای خود را آماده کردند. پنج دختری که روغن کافی نياورده بودند، چون چراغهاشان خاموش می شد از پنج دختر ديگر روغن خواستند. ولی ايشان جواب دادند: اگر از روغن خود به شما بدهيم برای خودمان کفايت نمی کند. بهتر است به شتاب برويد و برای خودتان روغن تهيه کنيد.
ولی وقتی آنان رفته بودند داماد از راه رسيد و کسانی که آماده بودند، با او به جشن عروسی داخل شدند و در بسته شد. کمی بعد، آن پنج دختر ديگر از راه رسيدند و از پشت در فرياد زدند: آقا در را باز کنيد! اما جواب شنيدند: برويد! ديگر خيلی دير شده است!
پس شما بيدار بمانيد و آماده باشيد چون نمی دانيد در چه روز و ساعتی من بازمی گردم.»
انجيل متی / باب 25
¤ نوشته شده در ساعت ۱٢:٢٥ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٤/۱٠/۱٤
«پنهان خوريد ... که تعزير میکنند.»
¤ نوشته شده در ساعت ٢:٠۱ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٤/۱٠/۱٤
«عزت مومن به بی نيازی او از مردم است.»
امام جواد عليه السلام
¤ نوشته شده در ساعت ۱:٥٦ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٤/۱٠/۱۳
امشب آسمون شهاب بارونه. از نيمه شب شروع ميشه. اون موقع هوا تميزتزه. احتمالا ميشه خوب ديد. تا سحر هم ادامه داره.
¤ نوشته شده در ساعت ۳:٠٠ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٤/۱٠/۱٢
از تو به تو نزديکتر
ليلی دور بود اما به مجنون نزديك و مجنون از خودش به ليلی نزديکتر. گاهی که دلش تنگ می شد، چشم می بست تا او را ببيند، چشم می بست انگار ليلی با هرآنچه ديدنی فرق داشت. دنيا مانع ديدنش بود گاهی.
چشم می بست که خلوت شود منظر نگاهش و ليلی ظهور کند در پنجره خيالش. ليلی می آمد گاه به زلف پريشان و گاه به چشم پرفسون و می ماند لحظه ای، بهتر از همه عمر، بهتر از همه زندگی:
- همه فقر از من و تو همه غنا
- همه تو از من و تو همه غنا
- همه جهل از من و تو همه بينا
- همه تو از من و تو همه بينا
- همه قفلها از من و تو همه رهايی
- همه تو از من و تو همه رهايی
- یا سبحان و یا سبحان و یا سبحان
- یا سبحان و یا سبحان و یا سبحان
و آنقدر می گفتند تا سبحه از دست مجنون بيفتد و بازگردد به زمين، به همين جايی که فعلا بايد باشد.
و ليلی بود با مجنون، در مجنون، که اگر نبود غربت اين خاک را چطور تاب می آورد؟ و روزی و روزگاری و زيستنی. از کی؟ تا کی؟ نمی دانست. حساب و کتاب را خوب نمی شناخت. ليلی حرف دل او را می خواند: "آنچه آغاز ندارد نپذيرد انجام."
¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:٥٤ ق.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٤/۱٠/٧
يکسال گذشت
آقاجون قد بلند بود و استخوانی؛ خيلی جدی و تقريبا کم حرف. البته به موقع مزاح هايی میکرد که زياد بهش نمیآمد! عصرها باغچه کوچک و گلدانهاشان را با حوصله آب می داد. هميشه کلی قصه برای گفتن داشت؛ از محله های قديمی، از کارهايی که کرده بود و سفرهايی که رفته بود. ما نوه ها عاشق قصه های هميشه تازه اش بوديم. وقتی از شلوغ بازيهامان عصبانی می شد يک داد می کشيد که «آروم بگيرين.» و ما چند دقيقه ای ساکت می شديم. البته هميشه دوست داشت بچه ها دور و برش باشند. خب هر آدمی حد صبر دارد.
پارسال دقيقا همين روز نفس آخر را کشيد. غير منتظره بود. اما به هر حال اتفاقی بود که برای همه می افتد. دقيقا روز قبل حمام و اصلاح کرده بود و لباس نويی را که معمولا برای مهمانی می پوشيد تنش کرده بود. همه می گويند خوب مرد؛ آرام و بی زحمت.
¤ نوشته شده در ساعت ۳:٥٩ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٤/۱٠/٦
« گر بانگ برآيد که سری در قدمی رفت
بسيار مگوييد که بسيار نباشد.»
¤ نوشته شده در ساعت ۸:۳٥ ق.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٤/۱٠/٦
آسمان دلی از عزا درآورد. آنقدر باريد که سبک شد. با اينکه همه خيس آب شده بودند اما هيچ کس شکايتی نداشت. اگر غری هم می زدند از ترافيک بود. بعضی قسمتها که درياچه های کوچکی هم درست شده بود و حتا بعضيها با پاچه های تا شده، زده بودند به آب. اتفاقی بود برای خودش.
خلاصه که رحمت باريد و جيب رانندگان تاکسی را هم سبز کرد. راننده ای که سوار تاکسيش شدم اول طی کرد که ۱۵۰ تومان می گيرد. چاره ای نبود. هميشه اينطوری بود. سابقه اش را داشتم. سوار شدم. مسافرها هر کدام که پياده می شدند، پولشان دويست تومنی بود يا پانصدی. راننده هم به جای پنجاه تومن يک شکلات می گذاشت کف دستشان! هيچ کس هم چيزی نمی گفت. البته نگاه متعجبشان به شکلات می ماسيد.
عصبانی شده بودم. چرا اعتراض نمی کردند. نوبت من بود. پياده شدم و کف دستمن هم يک شکلات گذاشت. نگاهش کردم. گفت «بقيه پولتونه.» گفتم «شما که ۱۵۰ تومن را طی کردين بايد شکلات رو هم طی می کردين.» نفر بعدی که پياده شد گفت «ای ول.» انگار حرف دلش را که از دهن کس ديگر شنيده بود کلی دلش را خالی کرده بود! چرا خودش نگفته بود؟ از دست او بيشتر عصبانی بودم.
خلاصه که راهم را کشيدم و رفتم طرف خانه. اما ديگر نتوانستم از بارانی که می باريد و هوايی که لطيف بود لذتی ببرم.
کاش آدمها هنگام ريزش رحمت، کمی دلشان را می گرفتند زير آن که کمی تميز شود.

¤ نوشته شده در ساعت ۸:۳۳ ق.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٤/۱٠/٦
«سراسر جمله عالم پر پير است
ولی پيری چو خضر باصفا کو؟»
کتاب «حضرت خضر، مونس يار»
جمع آوری: مصطفی کارگر شورکی
انتشارات: ميراث ماندگار
تعداد صفحات: ۱۶۰ صفحه
کتاب کوچک خوبی است برای کسانی که دوست دارند درباره حضرت خضر چيزهايی اجمالی بدانند. کتاب ۶ فصل دارد : معرفی او که چرا اصلا به ايشان خضر گفتهاند، شخصيت او، داستان موسی و خضر نبي، ملاقاتهای او با پيامبران و امامان و اينکه ايشان از کسانی هستند که در هنگام ظهور از ياران امام هستند.
کتاب فقط در حد آشنايی است. شرح و تفصيلی ندارد. کار اصلی به عهده خواننده است.
¤ نوشته شده در ساعت ۸:۱۸ ق.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٤/۱٠/٤
«والسلام علی يوم ولدت و يوم اموت و يوم ابعث حيا: و سلام بر من روزی که متولد شدم و روزی که میميرم و روزی که برانگيخته میشوم.»
آيه ۳۳/سوره مريم
«سلام علی آل يس: سلام بر اهل بيت ياسين.»
آيه ۱۳۰/سوره صافات
¤ نوشته شده در ساعت ۸:٤٠ ق.ظ توسط مریم برادران
