خبر مرگش را از زمزمه بچهها توي كارگاه شنيدم. ده روزي ميشد كه توي كما بود. سه تا دختر دارد كه يكيشان تازه نامزد كرده است. هر روز از صبح كه ميآمديم روي داربست جلو ساختمان ميديديمش تا ظهر و از ظهر تا عصر كه ميرفتيم. لابد بعد از ما هم ميماند. نميدانم. هنوز خوني كه از سر شكسته اش روي زمين ريخته بود، كف حياط مانده و آفتاب سياهش كرده. بيچاره گچ كار ساختمان جديد جهاد بود.
¤ نوشته شده در ساعت ۱:۱۳ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸۳/۸/۱
«اي مردم سنگ تمام بدهيد و از كم فروشي كنارهگيري كنيد. اجناس را به ميزان صحيح بسنجيد. آنچه به مردم ميفروشيد از وزن و پيمان كم نگذاريد و در زمين به فساد و ظلم كاري برنخيزد.» (شعراء 183-181)
و ما حتا به خودمان هم کم میفروشيم. از درس خواندن و کارهای اداريمان تا محبت کردن و دوست داشتن.
¤ نوشته شده در ساعت ٩:۳۳ ق.ظ توسط مریم برادران
