-

-
غم هجران تو ما را به خزان بنشاند
-
شوق وصلت به سر تخت جهان بنشاند
-
-
زين همه رنج و هراس و تب محنت شايد
-
داغ تو اين دل ما را به امان بنشاند
-
-
چون گذر کرد به طرف چمن آن شوخ نظر
-
خون دل را به رخ لاله عيان بنشاند
-
-
رود را ولوله در گيرد و سبحان گويان
-
خيز بردارد و سنبل به جنان بنشاند
-
-
فيض او چون به بر طين سيه بنشيند
-
رقص در گيرد و بر اوج مکان بنشاند
-
-
وای از جهل حقيری که بر اين شهر اشوب
-
عمر خود را به طلب در ره او بنشاند
-
-
که چو خواهد در رحمت به دلی بگشايد
-
تير خود را به سر تير کمان بنشاند
-
-
خوش بود قصه جور شه يوسف زين پس
-
دست خيری به رخ مهر شهان بنشاند
-
¤ نوشته شده در ساعت ٥:٢٠ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸۳/٧/٤
چهارشنبه رفتيم تئاتر «تاج محل». كار خوبي از امير دژاكام. قصه قصهي آدميزاده است كه از پوست خود در ميآيد، عاشق ميشود و با منع همه باز ميرود به طرف عشق و ميپذيرد.
اما جنگ پيش ميآيد. مردان به جنگ ميروند و زنان به زمين، زندگي و بچهها دل ميسپرند. هر از گاهي خبر مرگ شوي كسي ميآيد. زنان غمگين ميشوند اما چارهاي جز زيستن نيست. بچهها كمكم سراغ پدر نديده را ميگيرند. ...
اينها را همه ديده اند، شنيده اند اما باز انار را از دست معشوق ميگيرند. عشق ميورزند و تلخي روزگار را به جان ميخرند، رنج مي كشند و زيست ميكنند. قصه زندگي آدمي كه هميشه اميدوار زيسته و اصلا به همين دليل زنده مانده و بقا داشته. اميد به طلوع خورشيد از تاج محل، مركز عشق و آرامش.
كار نمادين قشنگي است. بعلاوه اينكه نشستن تماشاگر در صحنه و نزديكي به بازيگر حس غريبي دارد.
¤ نوشته شده در ساعت ۱:٠۸ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸۳/٧/۱
اول مهر آمد و فكر كنيد كه باز هم قرار است چقدر استعداد تلف شود. به قول پرفسور نش در فيلم فوق العاده جالب «ذهن زيبا»، كلاس رفتن خلاقيت را كور ميكند. كاش به قول معلم كلاسهاي تفكر خلاق روزي برسد که درب همهی اين مدرسهها را گل بگيرند.
¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:٠٢ ق.ظ توسط مریم برادران
