وقتی نیست ...


 

امروز چه خسته آمد. مئتهاست که سرحال نيست. چون معلق است بين رفتن و ماندن. دلش می‌گويد بماند و عقلش می‌گويد برود. مثل هميشه اما عقلش پيروز می‌شود.

به هرحال هرچه او را سرحال بياورد و از اين پا در هوايی درآورد خوب است. حداقل می‌تواند فکر کند. قفلش باز می‌شود. می‌شود؟ شايد!

 


مریم برادران

 

برليان همان الماسی است که ذغال بوده. فرق به برش است، به چکش خوری. آن هم درست در همان راستايی که بايد.

 


مریم برادران

 

قصه عاشقی قديمی ها را می‌خوانند و می‌گويند: اين حرفها مال اون زمانهاست. سرشان را تکان می‌دهند و می‌گويند: خوش آن زمانها.

اما به خدا الان هم می‌شود عاشقی کرد اگر آدمها بگذارند.

 

 


مریم برادران

 

شاگردی از استادش پرسيد:" عشق چست؟"
استاد در جواب گفت:"به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياور. اما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچينی!"
شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت. استاد پرسيد: "چه آوردی؟"
و شاگرد با حسرت جواب داد: "هيچ! هر چه جلو ميرفتم، خوشه های پر پشت تر ميديدم و به اميد پيدا کردن پرپشت ترين، تا انتهای گندم زار رفتم ."
استاد گفت: "عشق يعنی همين!"

شاگرد پرسيد: "پس ازدواج چيست؟"
استاد به سخن آمد که:" به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور. اما به ياد داشته باش که باز هم نمی توانی به عقب برگردی!"
شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی با درختی برگشت. استاد پرسيد که شاگرد را چه شد و او در جواب گفت: "به جنگل رفتم و اولين درخت بلندی را که ديدم، انتخاب کردم. ترسيدم که اگر جلو بروم، باز هم دست خالی برگردم."
استاد باز گفت: "ازدواج هم يعنی همين!!"

 


مریم برادران

 

«سووشون» را تازه خوانده‌ام. ديروز تمام شد. شايد هم بايد همين حالا مي‌خواندم. غم دلچسبي داشت. مرا واداشت بقيه كارهاي دانشور را هم بخوانم. كتاب با يك نامه تمام مي‌شود:

 

«گريه نكن خواهرم. در خانه ات درختي خواهد روييد و درختهايي در شهرت و بسيار درختان در سرزمينت. و باد پيغام هر درختي را به درخت ديگر خواهد رساند و درختها از باد خواهند پرسيد: در راه كه مي‌آمدي سحر را نديدي؟»

 


مریم برادران

 

درست لحظه‌اي كه مطمئني و مي‌خواهي، محو مي‌شود. ديگر نيست و تو مي‌ماني و حيراني. انگار رها شده در دست سرنوشتي كه نمي‌دانيش. آنقدر اين كار را مي‌كند تا تسليم شوي. آنطور كه خودش مي‌خواهد. آنوقت ديگر مشتش را كه نزديك مي‌آورد، فقط نگاه مي‌كني. هر چه خودش خواست. مي‌پرسي: بازي جديد است، نه؟

 


مریم برادران

 

عاشق شده. رنگ چشماش هم برگشته. از خواب و خوراک هم افتاده. اما همه‌ش کلنجار می‌ره : اين نفسمه يا حقيقته.

من که می‌گم حقيقته. از رنگ و روش پيداست. ذکرهاش هم زياد شده. به خدا نزديک شده. گاهی انگار که می‌خواد قالب تهی کنه. خوشگل شده، رنگ عشق.


مریم برادران

 

ديروز رفتم تئاتر سه خواهر. کار خوبی بود. نمايشنامه قوی و بازيگران خوب. بعد از مدتها يه کار به دلم چسبيد. بازيگرها آنقدر خوب احساسشان را نشان می‌دادند انگار بازی نبود. دست زنجانپور درد نکند.

 


مریم برادران

 

چهارشنبه ۱۴ مرداد ۸۳

وسرا الان آلمان است. چقدر دلم تنگش شده. ديروز يک دوست را ديدم. دوستی که چند ماهی است به دلم اضافه شده اما نديده بودمش. بيشتر تلفنی بود. ديروز ديديم هم را. از نيمرخ چقدر شبيه وسرا بود. هرکار کردم نتوانستم بهش بگويم.

دوست نازنينی است. تازگی مکه بوده. برايم عود هم زد. دلم چقدر دل دل کرد. اما چيزی نگفتم. امان از دل پرحرف و زبان لال. گاهی می‌خواهد بترکد.

 


مریم برادران

 

يکشنبه ۱۱ مرداد ۱۳۸۳

امروز ديدمت. بعد از مدتها.

سلام...... حالتون چطوره........ مرسي ........ خداحافظتون.

شايد يكسال است كه ارتباطمان اين جوري است. قبل از آن هفته‌اي يكبار و يا حداقل ماهي يكبار مي نشستيم و حرف مي‌زديم، از كارها، از خودمان، از فكرها و .... خيلي معمولي. تا آن دعوايي كه هيچ وقت خوب نفهميدم منظورت چه بود. بي حوصله و پر از اراجيف. به پاي بي حوصلگي عادي كه گاهي سراغ آدم مي‌آيد، بي‌خيال شدم. حتا دعا كردم حالت خوب شود.

هفته بعد شنيدم كه قصه كهنه عشق و عاشقيت گل كرده و باز به صرافت افتاده‌اي سرو سامان بگيري. چه باشكوه. براي من كه بيش از بقيه براي اين پيوند دعا مي‌كردم جالب انگيز بود. تفال زدم براي هردويتان: آنكه ذكرش گره از كار جهان بگشايد/ گو بفرماي در اين كار نظري بهتر از اين.

 

يك ماه شد و خبري نشد. نمي‌ديدمت. اما دل خوش بودم به اينكه حالا دوتا دوست خوب دارم كه براي باهم بودن تلاش مي‌كنند و من در خوشيشان شريكم.

آن روز صدايم كردي. مي‌خواستي باهم حرف بزنيم. نمي‌دانستم قصه‌تان تمام شده. هنوز هم نمي‌دانم چرا. اما تمام شده بود. بچه‌هاي ديگر بعد از مدتها آمده بودند پيشم و من فكر كردم مثل هميشه وقتي مي گويي: يه سر بياين اين ور حرف بزنيم. يعني تا وقتي نرفته‌ايد، هروقت شد و بيكار بوديد بياييد. اما انگار اشتباه كرده بودم. نيم ساعت بعد زنگ زدي: نمي‌خواين بياين؟

گوشي را گذاشتم و تندي آمدم. حرف زديم. زياد. شايد نزديك به چهل و پنج دقيقه. هربار فكر كردم حرفها تمام شده و خواستم بلند شوم، مرا نشاندي. حرف ديگري پيش كشيدي. آن روز نگاهت آزارم داد. چرا اين‌طوري نگاه مي‌كردي؟ چشم مي‌دزديدم. بيشتر از هميشه. از چه‌ها كه نگفتيم.

به اين چيزها فكر نمي‌كني. مي‌دانم. اما من آدم بدي هستم. هيچ گوشه‌اي از زندگيم را دور نمي‌اندازم. همه‌شان را بايگاني مي‌كنم و گاه و بيگاه مرور. شايد غمگينم كند يا علامت سوالم را پررنگ كند اما غرورم را رام مي‌كند. مي‌بينم چقدر ناتوانم و چه قدر بنده. محك مي‌خورم. و گاه چند علامت سوالم جواب مي‌گيرد. همين كافيست.

 

آن روز گذشت. نگاهت را فراموش كردم. دستپاچگيت را هم. سه روز بعد، تلفن مادرت و قصه خواستگاري، و ...

 

همه چيز دو هفته طول كشيد. شروع نشده هم تمام شد. اما براي من كه هنوز گيج مي‌زدم شايد پنج ماه. براي خودت چي؟ نمي‌دانم. اما ظاهر امر نشان مي‌داد تو هم كلافه‌اي. مرا كه مي‌ديدي غيب مي‌شدي. چرا نبايد مرا مي‌ديدي؟ مدتها سركار هم نيامدي. نگران مي‌شدم. دعا مي‌كردم. كار ديگري نمي‌توانستم بكنم....

 

گذشت و من بازهم طلسم را شكستم. زنگ زدم، پيدايت كردم و قرار گذاشتم براي ديدنت و حرف زدن. همه ترا به غول حرف و دليل آوردن و سفسطه كردن مي‌شناسند. آن روز چقدر ساكت بودي. در قبال سوالها حتا لكنت گرفتي. من نمي‌توانستم اين‌طور ببينمت. هنوز آنقدر سنگدل نشده‌ام كه از كم آوردن كسي  غرور به دلم بيفتد و احساس فتح كنم. تمامش كردم. فقط گفتم: بگذاريد همه چيز مثل سابق باشد و خنديدي.

 

تلفن آخر را تو زدي. شنيده بودم با كسي قول و قرار گذاشته‌اي. مي‌خواستي حالم را بداني. شايد فكر مي‌كردي از درد نداشتنت در حال احتضارم. نمي‌دانم. اما باز هم با شنيدن صداي آرامم و حرفهاي عادي وجدان دردت خوب شد و شاد و سرحال رفتي.

من خوشحال هستم. هنوز هم دوستت دارم. مثل سابق. نه كمتر و نه بيشتر. شايد همان پنج ماه نگاهم كمي فرق داشت. نزديك تر شده بود. اما ياد گرفته‌ام، يعني تجربه‌ها يادم داده‌اند كه آدمها را درجاي خودشان ببينم. باز همان شدي كه بودي. فقط اين وسط يك اتفاق افتاد. بت تو برايم شكست. شدي يك آدم كه حالا شايد راحت تر مي‌توانم ببينمت و وقتي يك نفر از تو با آب و تاب مي‌گويد مي‌دانم بايد چطور و چقدر باور كنم. من تو را و بعد از آن همه آدمها را خيلي بهتر شناختم. اين هديه بزرگي است.

ولی يك چيز را از دست دادم. يك دوستي. چيزي كه هميشه بعد از اين اتفاقها پيش

مي‌آيد و من هنوز نمي‌فهمم چرا.

 

 

 

 


مریم برادران

صفحه نخست
آرشیو وبلاگ
پست الكترونيك

مریم برادران


نویسندگان
مریم برادران


آرشیو من
آذر ٩٥
مهر ٩٥
شهریور ٩٥
تیر ٩٥
خرداد ٩٥
اردیبهشت ٩٥
فروردین ٩٥
اسفند ٩٤
بهمن ٩٤
دی ٩٤
آذر ٩٤
آبان ٩٤
مهر ٩٤
شهریور ٩٤
امرداد ٩٤
تیر ٩٤
خرداد ٩٤
اردیبهشت ٩٤
فروردین ٩٤
اسفند ٩۳
بهمن ٩۳
دی ٩۳
آذر ٩۳
آبان ٩۳
مهر ٩۳
شهریور ٩۳
امرداد ٩۳
تیر ٩۳
خرداد ٩۳
اردیبهشت ٩۳
فروردین ٩۳
اسفند ٩٢
بهمن ٩٢
دی ٩٢
آذر ٩٢
آبان ٩٢
مهر ٩٢
شهریور ٩٢
امرداد ٩٢
تیر ٩٢
خرداد ٩٢
اردیبهشت ٩٢
فروردین ٩٢
اسفند ٩۱
بهمن ٩۱
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
تیر ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
فروردین ٩۱
اسفند ٩٠
بهمن ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
آبان ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
اسفند ۸٩
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤
امرداد ۸٤
تیر ۸٤
خرداد ۸٤
اردیبهشت ۸٤
فروردین ۸٤
آبان ۸۳
مهر ۸۳
شهریور ۸۳
امرداد ۸۳
تیر ۸۳
خرداد ۸۳
اردیبهشت ۸۳
فروردین ۸۳
اسفند ۸٢
بهمن ۸٢
دی ۸٢
آذر ۸٢
آبان ۸٢
مهر ۸٢
شهریور ۸٢
امرداد ۸٢
تیر ۸٢
خرداد ۸٢
اردیبهشت ۸٢
فروردین ۸٢


لینک دوستان
GOODREADERS
تجربه های مدیریتی من
دیکشنری
ليست وبلاگ ها
قالب هاي وبلاگ
اخبار ایران
فناوری اطلاعات
پردیس من


آمار وبلاگ


وبلاگ فارسی
  RSS 2.0