وقتی نیست ...


 

من يه دوست دارم که از دوران دانشجويی باهم دوست شده‌ايم. يعنی يه دوستی هفت هشت ساله. هر از چندگاهی خواب يه پسر بچه می‌ديد که مال خودشه. يادم نمی‌ره اون روزی که اين خواب رو می‌ديد چه شارژ بود. چقدر بهش می‌خنديديم. حالا چند روزی است که واقعا مامان شده. مامان يه پسر بچه خوشگل و مامانی. مثل همونی که توی خوابش می‌ديد. بعد از چند سال! حالا هم از ديدن پسرش شارژ است با اينکه سخت به دنيا آورده‌اش.


مریم برادران

 

«... وقتي جوان بوديم خيال مي‌كرديم كه پاكي ما را از شرارت نجات مي‌دهد، چون خبر نداشتيم ممكن است شرارتي در پاكي وجود داشته باشد كه از پاكي شرارت تغذيه كند.»

سر هيدرا/كارلوس فوئنتس


مریم برادران

 

بزرگترين خيانت به آدمها اينه که اونا رو آدم نبينيم و بتشون کنيم، ازشون اسطوره بسازيم. يا قابشون کنيم بزنيم به ديوار و به به و چه چه کنيم. چقدر اما اينطوری هستيم. بيچاره آدمها.

 


مریم برادران

 

رفته بودم موزه هنرهای معاصر، بخش موزه اسلامی. قرآنهای خطی هم داشت. قرآنی منصوب به اميرالمومنين و .... اکثر قرآنها به خط کوفی بود. آنجا فهميدم معنی اين روايت را از اميرالمومنين که : «من نقطه باء بسم الله هستم.» در خط کوفی حروف نقطه ندارند اما با نقطه‌ها حرکت دار می‌شوند و خوانا.

 


مریم برادران

 

بگذار غم تمام وجودت را تسخير کند
مثل چای تلخ در فنجان چينی سفيد
و آنگاه که پيروزی خود را ديد
و دانست فتح کوچکی تو چيزی نيست
در خور ستايش
جا برای شادمانی می‌گشايد.
 

مریم برادران

 

کسی از مشتاقان امام زمان به امام جرعه‌ای آب نوشيد. او را نشناخته بود. گفت: برای ظهور امام دعا کنيد. امام فرمود: «اگر امت به اندازه نوشيدن اين جرعه آب مشتاق امامشان بودند، ظهور می‌کرد.»

اين همه دوره های قران برای ظهور! همه می‌خواهند او بيايد و مشکلات را حل کند! همه چيز روبه راه شود. اين خودخواهی نيست؟

آب کم جو تشنگی آور به دست.


مریم برادران

 

بالاخره ديروز کتابی که از اسفند دست گرفته بودم را تحويل دادم. کار بدی نشد. خودم دوستش دارم.

برای اينکه خودم را سورپريز کنم، رفتم نمايش «شازده کوچولو» را ديدم. خيلی چسبيد. تنها عيب کار بوی دودی بود که هنوز بعد از گذشت چند روز از آتش سوزی تئاتر شهر، باقی مانده. لباسهايم بدجوری بوی دود گرفته بود. کار در اصل يک شبيه خوانی است از شاهکار اگزوپری.

ديروز يک اتفاق عجيب هم افتاد که هرچه خواستم بهش بی محلی کنم، نشد و شب که همه خوابيدند سر باز کرد. سخت است که ببينی خودت هيچ کاره‌ای و همه‌ش يک نفر که همه کاره است خودش را به رخت می‌کشاند. نه که بد باشد اما قبول کردنش آسان نيست. آن هم برای آدمی که زود غافل می‌شود. باز هم ديروز بدجوری عرض اندام کرد. چيزی را که مطمئن بودم هرگز انجام نمی‌دهم و کاری که بارها پيشنهادش را رد کرده بودم، در کمال فراموشی پذيرفتم! کار بدی نيست اما کار من نيست. شايد فقط فکر می‌کنم ...

به هرحال کلافه‌ام کرده. امروز بهترم. ديشب هم خواب يکی از عزيزترين دوستانم را ديدم که يکسال است از هم دور شده‌ايم. راستش اين چند ماهه هر وقت دلم می‌گيرد، به خوابم می‌آيد. به فال نيک گرفتم.

تا دوست چه را خواهد و ميلش به چه باشد...

 


مریم برادران

 

اين روزها همه جا صحبت از عراق است و زندان ابوغريب، صحبت از فجايع آمريکا در زندانهای عراق و صحنه هايی که تلويزيون پخش می‌کند و خدا می‌داند پشت اين صحنه ها چيست!

هنوز خيلی نگذشته. خودم ديدم، با چشمهای خودم که تلويزيون تصاوير شادی مردم عراق را نشان می‌داد. چه شور و هيجانی از ورود امريکايی ها داشتند، چه استقبالی می‌کردند. خودم شنيدم از تريبون نماز جمعه تهران که گفتند: ما هم در اين شادی شريک هستيم! و من چقدر گريستم. آزادی؟!

زائرين از کربلا می‌آمدند و يکی از سوغاتی که داشتند تعريف و تمجيد از مهربانی آمريکايی ها بود. و اينکه عراقی ها با چه احترام و اکرامی با آنها برخورد می‌کنند. و از مشورت و کمکهای بی دريغ سربازان آمريکايی می‌گفتند! همه به به و چه چه می‌کردند و من می‌گريستم. مهربانی؟!

هنوز لبخندهای شادی عراقيها خشک نشده. هنوز استبداد صدام فراموش نشده. حالا همه جور ديگر کری می‌خوانند.

می‌گويند قصه نيل تا فرات ... و باز هم آنقدر در خواب هستند که همان تجربه تکرار می‌شود. زمينها به سرعت خريد و فروش می‌شود و باز هم ثابت می‌شود کسی که از پس قرنها پشت علی را خالی گذاشت، هنوز همان است که بود، عرب جاهلی.

حتا اگر فراموش کنم همين برادران عراقی روزی پدران و برادران ما را کشتند و به زنان ما تجاوز کردند -و چه ها که نکردند که هنوز تاوانشان را پس می‌دهيم- نمی‌توانم بپذيرم برای کسی که خود ظلم را می‌پذيرد بايد دل سوزاند. عراق که بدتر از خرمشهر ما نبود.

 


مریم برادران

 

«قد می‌کشم

بزرگ می‌شوم

اما باز هم

تو را نمی‌بينم!»

«آمده ام که بياموزم

داشتن را

به نداشته هايم.»

 

يوکابد گريه نکن! موسی به تو باز خواهد گشت/ليلا خجسته راد

 


مریم برادران

صفحه نخست
آرشیو وبلاگ
پست الكترونيك

مریم برادران


نویسندگان
مریم برادران


آرشیو من
آذر ٩٥
مهر ٩٥
شهریور ٩٥
تیر ٩٥
خرداد ٩٥
اردیبهشت ٩٥
فروردین ٩٥
اسفند ٩٤
بهمن ٩٤
دی ٩٤
آذر ٩٤
آبان ٩٤
مهر ٩٤
شهریور ٩٤
امرداد ٩٤
تیر ٩٤
خرداد ٩٤
اردیبهشت ٩٤
فروردین ٩٤
اسفند ٩۳
بهمن ٩۳
دی ٩۳
آذر ٩۳
آبان ٩۳
مهر ٩۳
شهریور ٩۳
امرداد ٩۳
تیر ٩۳
خرداد ٩۳
اردیبهشت ٩۳
فروردین ٩۳
اسفند ٩٢
بهمن ٩٢
دی ٩٢
آذر ٩٢
آبان ٩٢
مهر ٩٢
شهریور ٩٢
امرداد ٩٢
تیر ٩٢
خرداد ٩٢
اردیبهشت ٩٢
فروردین ٩٢
اسفند ٩۱
بهمن ٩۱
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
تیر ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
فروردین ٩۱
اسفند ٩٠
بهمن ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
آبان ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
اسفند ۸٩
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤
امرداد ۸٤
تیر ۸٤
خرداد ۸٤
اردیبهشت ۸٤
فروردین ۸٤
آبان ۸۳
مهر ۸۳
شهریور ۸۳
امرداد ۸۳
تیر ۸۳
خرداد ۸۳
اردیبهشت ۸۳
فروردین ۸۳
اسفند ۸٢
بهمن ۸٢
دی ۸٢
آذر ۸٢
آبان ۸٢
مهر ۸٢
شهریور ۸٢
امرداد ۸٢
تیر ۸٢
خرداد ۸٢
اردیبهشت ۸٢
فروردین ۸٢


لینک دوستان
GOODREADERS
تجربه های مدیریتی من
دیکشنری
ليست وبلاگ ها
قالب هاي وبلاگ
اخبار ایران
فناوری اطلاعات
پردیس من


آمار وبلاگ


وبلاگ فارسی
  RSS 2.0