وقتی نیست ...


شب يلدا

طولاني، بلند، شب، آخر آذر و خوردن چيزهاي قرمز، هندوانه، انار....
زمستان هم آمد با اين همه ادا و اطوار، مثل عروسها با سرورسات، پرهيجان.
گاهي هم مي چرخد اين عروس. لباس سفيدش را مي تكاند و همه را مي كشاند پاي دامنش و يا پشت پنجره ها. بعد هم زود آبستن مي شود. آبستن بهار و تابستان ثمره هايش ....
اين قصه هميشگي است. اما هيچ وقت به اين تكرار آنقدر عادت نمي كنيم كه دلمان را بزند. حتا اين تكرار را دنبال مي كنيم، منتظرش مي مانيم.
شب يلدا هميشه شب يلداست، يك شب دراز دوست داشتني.

مریم برادران

 

« در حق ما هرچه گويد جاي هيچ اكراه نيست

بر صراط مستقيم اي دل كسي گمراه نيست

عرصه شطرنج رندان را مجال شاه نيست

زين معما هيچ دانا در جهان آگاه نيست

كاين همه زخم نهان هست و مجال آه نيست

كاندرين طغرانشان حسبه لله نيست

كبر و ناز و حاجب و دربان درين درگاه نيست

ورنه تشريف تو بر بالاي كس كوتاه نيست

خودفروشان را به كوي ميفروشان راه نيست

ورنه لطف شيخ و واعظ گاه هست و گاه نيست

عاشق دردي كش اندر بند مال و جاه نيست»

با حافظ شيرازي


مریم برادران

 

صداي زنگ قافله از دور مي رسد
در گوشهاي من
طنين ناقوس سرخ مرگ
ترديد مي كند.
خورشيد بي فروغ
سرمي زند ز شرق
اما چه پر يقين در غرب مي خزد!
مشرق بدون نور
خواب و سراب را
تحليل مي كند
و روياي سبز گذشته را
بر كودك زمان
تكرار مي كند
خورشید
برخاست از افق:
«اميد، آتيه
چشمم گشايم و از شرق بشكفم»
ناقوس قافله
امروز هم در كار خود
ترديد مي‌كند.

مریم برادران

تريبول تنها


«آن ها در كنار يك ديگر بودند و همه به يك اندازه مي دانستند و باور داشتند كه آن چه مي دانند بسيار است . يكي در ميانشان بود كه به اندازه ديگران نمي دانست و به او نادان مي گفتند . او تريبول نام داشت . هنگامي كه شنيد نادان است ، فروتن شد و خود را پنهان كرد تا ديگر كسي او را نبيند .
اما ديگران با او همدردي نداشتند و او را دنبال كردند و نگاهش كردند و با او از آن چه نمي توانست بفهمد حرف زدند . آن ها مي ديدند تريبول چه رنجي مي برد و خشنود بودند از اين كه مي توانند او را برنجانند .
اما جهان ديگرگون گشت و ناگهان تريبول دانا شد و بقيه نادان ، بسيار نادان تر از او . تريبول هم مي خواست براي آن چه ديگران بر سرش آورده بودند ، انتقام بگيرد . اما آن ها او را تحسين كردند و هيچ كس به خاطر آن چه نمي دانست و تريبول مي دانست ، خجالت نمي كشيد و تريبول با آن ها همدردي مي كرد و نمي توانست آن ها را برنجاند . او مي دانست كه هميشه به گونه اي تنها بوده است و در انتظار زماني بود كه روزگاري بازخواهد گشت .او دقيقأ مي دانست زماني كه در آن جهان بار ديگر دگرگونه شود ، ديگران باز هم او را خواهند رنجاند .»

نويسنده : گيزلا النسر
ترجمه : ناصر غياثي


مریم برادران

 



می‌گويند: پدر حضرت يونس به مقام شکر رسيد چون هر روز می‌گفت: خدايا ترا سپاس که زمين را آفریدی و برای ما چنين قرار دادی.

مریم برادران

اولين برف امسال

برف می‌بارد، ريز و تند.
مریم برادران

 

ما مثل يك مشت هنرپيشه ايم كه در صحنه دنيا براي ايفاي نقش زندگي آمده‌ايم. همين. خدا يعني كارگردان اين بازيگران، از بالا و گاه بين بازيگران قدم ميزند و نگاه ميكند، نظراتش را اعمال ميكند، پيشنهاد ميدهد و ميگذرد. عواملش هم هستند كه نظاره گرند، ثبت و ضبط ميكنند و گاه بنابر ماموريتشان كارهاي ديگر هم ميكنند. به هرحال كارهاي آنها همه زير نظر اوست.
اما آدمها. در چارچوب تعريف استعدادشان نقش گرفته‌اند. هركس ميتواند استعدادش را بروز دهد، انتخاب كند و ايفاي نقش نمايد. اما همه اينها در چارچوب مشخصي است. حالا در همين حيطه با نوع انتخاب بازيش و سرمايه‌گذاري كه ميكند، ادامه راهش معلوم ميشود.
اين كه توقع داشته باشيم كاش نقش ديگري داشته بوديم، بيهوده است. حتا سياهي لشگرها هم در يك نمايش وجودشان ضرورت دارد و در صورت نبودن يك جاي كار مي‌لنگد. پس بهتر است هركدام نقشمان را بپذيريم و سعي كنيم به بهترين نحو اجرا كنيم. حتا به چيزهايي كه اسمش را ميگذارند آرزو، بينديشيم. شايد روزي برسد كه كارگردان به آنها هم توجه كند.
گاهي بازيگري كه هميشه نقشهاي منفي داشته با پذيرش به موقع پيشنهاد يك نقش مثبت و حوصله به خرج دادن و تمرين و حتا بروز ساير استعدادهاي مثبتش مي‌تواند تغيير نقش دهد. همه چيز به خود بازيگر برمي‌گردد، البته در چارچوب از قبل تعريف شده اش. هرچه باشد ما موجودات محدودي هستيم به ظهور.


مریم برادران

 

و ما يستوی الاعمی و البصير
و لا الظلمات و لا النور
و لا الظل و لا الحرور
و ما يستوی الاحياء و لا الموت...

مریم برادران

 

دبيرستانی که بودم، فاصله بين ايستگاه اتوبوس تا مدرسه کمی طولانی بود. اما مسير خلوت و باحالی بود. روبرويم يک کوه بود، يک کوه بلند و محکم که تا مدرسه چشم ازش برنمی‌داشتم و اغلب باهاش حرف می‌زدم. هميشه به‌م نيرو می‌داد. اصلا برای درس خواندن و زندگی کردن انرژی می‌گرفتم. يادم هست سال آخر که بيشتر دوستانم رفتند مدرسه‌های خوب برای اينکه آماده شوند برای کنکور و من ماندم در آن مدرسه فکسنی و کم کار. چه خوب آن روزها، آن صبحها، آماده بودم برای هر جور سختی که به جان بخرم و از قافله عقب نمانم. کلاسهای بی معلم و معلمهای بی فکر و بچه‌هايی که هيچ حس رقابت نداشتند، مرا از حرکت و تلاش وانداشت. نتيجه هم داد. رشته‌ای که می‌خواستم، دانشگاهی که دوست داشتم....

سالها گذشته است. مدتی است خسته‌ام. به طرز عجيبی تخليه انرژی شده‌ام. امروز ياد اون کوه افتادم و قصه‌هايمان. نمی‌دانم بعد از اين سالها که من پيرتر شده‌ام و دنیا واقع بين ترم(!) کرده، باز هم با ديدن کوه آن حس استقامت به‌م برمی‌گردد يا نه؟ دلم می‌خواهد بتوانم. امتحانش می‌کنم. بی ضرر است.


مریم برادران

 

گلهای نرگس هميشه مرا ياد فرشته می‌اندازند. اين روزها هم که فصل نرگس است. سر چهارراهها که تا چراغ قرمز می‌شود گلها با همه زيبايی و شادابی  بين دستهای گلفروشها لابه لای ماشينها شروع می‌کنند به طنازی. دل می‌برند و مرا دلتنگ تر می‌کنند. به خاطر کار و هزار کوفت ديگر مدتهاست که کم می‌بینمش و کم با هم گپ می‌زنيم. دلم يه ذره شده. همين الان تصميم گرفتم همه چيز را بگذارم،  گل نرگس بخرم و  بروم پيش فرشته. مگر ما چقدر وقت داريم برای خوشی کردن؟

 


مریم برادران

 

«در عشق تو شوخ و شنگ بايد بودن
مردانه و مرد جنگ بايد بودن
با جان خودم به جنگ بايد بودن
ور نی به هزار ننگ بايد بودن»

«بی دف بر ما ميا که ما در سوريم
برخيز دهل بزن که ما منصوريم
مستيم نه مست باده انگوريم
از هر چه خيال کرده‌ای ما دوريم
از هر چه خيال کرده‌ای ما دوريم
از هر چه خيال کرده‌ای ما دوريم»

مریم برادران

 

چند روز هوا ابري بود. مدام باران می بارید. حالها گرفته بود. همه دلشان خورشيد مي‌خواست، گرمي آفتاب مي‌خواست. از پنجره كه به بيرون نگاه مي‌كردي و زيبايي باران را مي‌ديدي، بعد از چند لحظه چشمت را مي‌بستي و آفتاب را تصور مي‌كردي. گرمايش را روي پوستت حس مي‌كردي. امروز انتظار به پايان رسيد. خورشيد آمد و همه چيز را روشن كرد. چشم همه روشن.

 


مریم برادران

 

«بر پيراهنت دست مي كشم
نبض تو مي‎زند
پس كجايي
كه نمي بينمت ؟

يادت مي‎آيد
من شعر مي‎سرودم
كه تو رفتي
و همين بهانه‎ات بود

روزي خواهي آمد
بي بهانه شعر مرا خواهي خواند
و بر پيراهنم دست خواهي كشيد
نبض من خواهد زد
اما مرا نخواهي ديد»

از وبلاگ آبي تر از گندم (http://bidesorkh.persianblog.ir)


مریم برادران

وصيتنامه

تن سرد مرا به روز وداعم از اين زندگی
بشوييد در چشمه نور
بپاشيد از خون سرخ شقايق
که چون من دلش از تمام رفيقان کبود است
از آن مريم پاک گلبرگ گيريد
بپوشيد اين جسم فانی درونش
و چون ترک گوييد مباشد مرا غم
که مريم مرا همره و سينه چاک است
... تنم را در آن پنجره رو به اميد
ته آب آبی، ته نور
فراسوی آبی سپاريد
به روی تنم آن ورقهای ديوان شعرم
همان دردهای دلم
آن ورقهای چون کوه از درد و غم را سپاريد
برای نشانه نخواهم که سنگی گذاريد بر روی قبرم
گذاريد آسوده باشم
گذاريد تنها بميرم.

مریم برادران

 

فرکتال می‌دونی چيه و چه خصوصياتی داره؟ قلب بعضيها هم اينجوريه، مثل فرکتال هر جزئش مثل همه‌اش است. هر گوشه‌اش را بگيری انگار آينه ی همه اش است! اينجوری هرچی محبت می‌کنه از دلش چيزی کم نمی‌شه.


مریم برادران

چه مي‌شد اگر

«چه ميشد اگر خدا، آنكه خورشيد را
چون سيب درخشاني در ميانه آسمان جا داد
آنكه رودخانه را به رقص درآورد
و كوه ها را برافراشت
چه مي شد اگر او حتا به شوخي
مرا و تو را عوض مي كرد:
مرا كمتر شيفته
تو را زيبا كمتر»

نزار قباني(1998-1923) ، شاعر سوري

مریم برادران

يک صرف عادلانه!

رفتند
رفتيد
رفت
رفتی
رفتيم
رفتم


مریم برادران

 

گفت:«دنيا سراب است.»
گفت: «ته همه چيز هيچي نيست.»
گفت: «اينهمه تلاش براي چي؟ اين با اون چه فرقي دارد؟»
گفت و گفت و گفت. اما من ميدانم تا همين سراب ها را نبينم و به سراب بودنشان نرسم، باور نميكنم. خيلي از سرابها را گذراندهام اما هنوز اونقدر كله شق هستم كه باز هم دوست دارم تا ته سرابها بروم.
بهش گفتم. گفتم كه حتا تا نميرم مرگ را باور نميكنم. من كه خودم را ميشناسم.
گفت: «بايد تاوانش را بدهي.»
گفتم: «تاوان سخت تر از پذيرش تجربه؟ پذيرش اينكه بخواهي بداني، بفهمي و با همه وجود درك كني؟»
ترديد را در چشمهايش ديدم. ديدم برايم ترسيد. اما او هم شد يك تجربه و رفت.
...........................................................................................................................
فكر ميكني چقدر هر آدم اجازه تجربه كردن دارد؟ و اين حد را كي تعيين ميكند؟ اميدوارم اونقدر نشوند كه ديگر نشود ازشان استفاده كرد. بشوند يك توده گوشه دلت و همه ذهنت را پر كنند. و تا ته دنيايت بشود تجربه هايي كه به هيچ درد خودت نخورند.

مریم برادران

 

خرمالوها را چيده بود روي رفهاي اتاق كه برسند. پاييز كه ميشد دورتا دور اتاق پشت پرده هاي رو به آفتاب پر مي شد از خرمالوهاي نارنجي. هر روز سرشان ميزد كه ببيند كدامشان رسيده اند. سرشان را گرد ميبريد و با قاشق توي خرمالو را ميخورد.
مریم برادران

صفحه نخست
آرشیو وبلاگ
پست الكترونيك

مریم برادران


نویسندگان
مریم برادران


آرشیو من
آذر ٩٥
مهر ٩٥
شهریور ٩٥
تیر ٩٥
خرداد ٩٥
اردیبهشت ٩٥
فروردین ٩٥
اسفند ٩٤
بهمن ٩٤
دی ٩٤
آذر ٩٤
آبان ٩٤
مهر ٩٤
شهریور ٩٤
امرداد ٩٤
تیر ٩٤
خرداد ٩٤
اردیبهشت ٩٤
فروردین ٩٤
اسفند ٩۳
بهمن ٩۳
دی ٩۳
آذر ٩۳
آبان ٩۳
مهر ٩۳
شهریور ٩۳
امرداد ٩۳
تیر ٩۳
خرداد ٩۳
اردیبهشت ٩۳
فروردین ٩۳
اسفند ٩٢
بهمن ٩٢
دی ٩٢
آذر ٩٢
آبان ٩٢
مهر ٩٢
شهریور ٩٢
امرداد ٩٢
تیر ٩٢
خرداد ٩٢
اردیبهشت ٩٢
فروردین ٩٢
اسفند ٩۱
بهمن ٩۱
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
تیر ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
فروردین ٩۱
اسفند ٩٠
بهمن ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
آبان ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
اسفند ۸٩
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤
امرداد ۸٤
تیر ۸٤
خرداد ۸٤
اردیبهشت ۸٤
فروردین ۸٤
آبان ۸۳
مهر ۸۳
شهریور ۸۳
امرداد ۸۳
تیر ۸۳
خرداد ۸۳
اردیبهشت ۸۳
فروردین ۸۳
اسفند ۸٢
بهمن ۸٢
دی ۸٢
آذر ۸٢
آبان ۸٢
مهر ۸٢
شهریور ۸٢
امرداد ۸٢
تیر ۸٢
خرداد ۸٢
اردیبهشت ۸٢
فروردین ۸٢


لینک دوستان
GOODREADERS
تجربه های مدیریتی من
دیکشنری
ليست وبلاگ ها
قالب هاي وبلاگ
اخبار ایران
فناوری اطلاعات
پردیس من


آمار وبلاگ


وبلاگ فارسی
  RSS 2.0