وقتی نیست ...


هديه تولد

« امشب در سر شوری دارم
امشب در دل نوری دارم
باز امشب در اوج آسمانم
باشد رازی با ستارگانم
امشب يکسر شوق و شورم
از اين عالم گويی دورم
از شادی پر گيرم که رسم به فلک
سرود هستی خوانم در بر حور و ملک
در آسمانها غوغا فکنم
سبو بريزم ساغر شکنم
امشب يکسر شوق و شورم
از اين عالم گويی دورم
با ماه و پروين سخنی دارم
وز روی مه خود اثری جويم
جان يابم زين شبها
می کاهم غمها را
ماه و زهره را به طرب آرم
زخود بی خبرم ز شعف آرم
نغمه ای بر لبها
نغمه ای بر لبها
امشب يکسر شوق و شورم
از اين عالم گويی دورم»

تقديم به منوچهر مدق


مریم برادران

 

سرش را كج كرد و موهاي لختش ريخت توي صورتش. با ظرافتي كه در همه كارهايش بود ، موهايش را زد پشت گوشش . خنديد و دوباره چشم دوخت به طرح هايي كه توي فنجان قهوه درست شده بود و گفت : "فالت هم مثل زندگيت شلوغه ." نگاهش مي كردم . مي خواستم همه حركات و خطوط چهره اش در ذهنم بماند . فال به چه كارم مي آمد ؟ ولي بهانه خوبي بود براي تماشايش . آخرين روزي بود كه با هم مي گذرانديم .
دو سالي مي شد كه براي رفتن به آمريكا اقدام كرده بود . مدتي پذيرش بهش نمي دادند . پذيرشش كه جور شد ، ويزا نمي دادند . ويزا كه درست شد ، خورد به يازده سپتامبر و همه چيز ريخت به هم . چند وقت دل داد به كار . هرجا رفت چند ماه ماند و آخر بدون اينكه حقوقش را بدهند ، آمد بيرون و باز هواي رفتن زد به سرش . پارسال شهريور فرم در خواست شركت در گردهمايي فارغ التحصيلان در تورنتو كانادا را فرستاد و دست بر قضا برايش دعوتنامه آمد . او هم آماده شد كه برود . به همين سادگي!
پايش را انداخت روي پاي ديگرش . فنجان را از نزديك تر نگاه كرد . دست ديگرش را زد به چانه و انگشت نشانه اش را بر گونه اش گذاشت. فالم را مي خواند و من حركاتش را مي پاييدم . گفت : " عزيزم زياد فكر نكن . من چه قدر تلاش كردم بروم آمريكا . آخر باد كلاهم را جايي انداخت كه فكرش را نمي كردم . " از اين حرفها زياد سر در نمي آورم . تقدير را قبول دارم اما به تدبير هم معتقدم . بلند شد رفت توي آشپزخانه . مثل هميشه فرز و سبك از اين طرف به آنطرف ميرفت و كارها را سروسامان مي داد. يكريز هم حرف مي زد ، با آن لهجه شيرينش كه بعضي كلمات را مي كشيد و از روي بعضي ديگر سريع مي گذشت .
نيمه شب دوتايي روي لبه تخت نشسته بوديم و " فراسوي نيك و بد " را برايم مي خواند . همانجاهايي از كتاب را كه دوست داشت و فكر مي كرد حرف دل اوست . مي خواند و با آب و تاب دليل مي آورد از دور و برش و تجربه هايش كه چقدر اين حرفها درست است .
خودش را انداخت روي تخت . گفت :" يه روز همه زندگيمو برات مي گم و تو بايد بنويسيش . مي شه يه رمان جذاب . مطمئنم ." و باز چيزهايي برايم تعريف كرد كه قبلا هم گفته بود . مادرش همان سال كه او دانشگاه قبول شد ، مرده بود . آرزو داشت دخترش دانشگاه صنعتي شريف قبول شود و براي ادامه تحصيل برود خارج . آرزوهاي مادرش را برآورده بود و خوشحال بود .
فرداي آن شب رفت و ماندگار شد . فرانسه مي خواند . دانشگاهي كه مي خواهد برود ، زبان اصليش فرانسه است . دوستان خوبي دارد . ارتباطمان با روش مسخره ميل زدن همچنان برجاست . آن وقتها كه دنبال كار رفتنش بود مي گفت دعا كنم زودتر برود . و من هيچوقت نتوانستم بگويم هرگز چنين دعايي نكردم .


مریم برادران

 

« گفته بودم چو بيايی غم دل با تو بگويم
چه بگويم که غم از دل برود چون تو بيايي»

مریم برادران

 

بعضی کرمها می آيند که کرم بمانند ، مثل کرم خاکی. بعضی می آيند که پروانه شوند ، پر بکشند بروند طرف نور ، مثل کرم ابريشم .
مریم برادران

 

پروانه روي گلها تخم مي گذارد . اول بچه ها يش كرم اند . كم كم رشد مي كنند . بعد پيله مي بندند . از پيله كه بيرون مي آيند مي شوند پروانه اي ديگر و پر مي كشند به آسمان. هر وقت هم منزلي بخواهند ، مي نشينند روي گلها .
بعضي مگس ها هم هستند كه روي مدفوع تخم مي ريزند . اين بچه مگسها هم همان سير بچه پروانه ها را دارند . آنها هم آخر پرواز مي كنند . براي رفع خستگي اما مي نشينند روي كثافات .

مریم برادران

 

سنگ را با پا زد کنار . اصلا غيظش را اين طوری خالی کرد . بی اعتنا به کاری که کرده بود راهش را کشيد رفت . صدای ناله سنگ را هم نشنيد . آنقدر که خودخواه شده بود ، غرق در غم خود .
مریم برادران

 

عدل دنيا مي دوني چه جوريه ؟ يه چيزي مي دهند و چيزي مي گيرند . برد و باخت را راحت مي تواني حساب كني . ببين چيزي كه داده اي بيشتر مي ارزيده يا چيزي كه بدست آورده اي ؟
مریم برادران

 

چشمهاش زودتر از لبهاش مي خنديد . به خاطر همين دوستش داشت . فکر می کرد آدمهايی که اين طوری اند ، روحشان زودتر می خندد و اين خنده در چشمهاشان ظهور می کند ، بعد در لبهاشان.

مریم برادران

 

دوست علي برايش گل رز آورده بود . فرشته از ديدن گلها ذوق زده شده بود . دويد جلو كه گلها را از دست پسرش علي بگيرد . تا گلها را گرفت اشك توي چشمهاش پر شد . علي فكر كرد حتما تيغ گلها فرو رفته به دست مامان . آره . به خاطر تيغ بود . اما اشك فرشته از درد تيغ نبود . به قول هدي ياد شوهرجانش افتاده بود.
آنروز بابا يك دسته گل رز آورده بود برايشان . دوتايي عاشق گل ها شده بودند . اما نبايد كسي يا چيزي جاي فرشته را در دل منوچهر مي گرفت . نمي توانست هم بگيرد . منوچهر چشم از گلها برداشت و شروع كرد به قربان صدقه فرشته رفتن كه صورتت مثل گل است ، لبهات رنگ گل است ... . قربان صدقه ها كه تمام شد ، فرشته بلند شد گلها را برداشت كه ببرد بگذاردشان توي گلدان . از آشپزخانه سرك كشيد و به منوچهر گفت : ميداني از زبانم چيزي نگفتي .
منوچهر كمي فكر كرد و گفت : زبانت مثل تيغهاي گل است . فرشته روي عرش بود . دسته گلها را بغل زد كه بگذارشان توي گلداني كه آب كرده بود كه تيغي فرو رفت توي دستش . انگشتش را كرد توي دهانش و تازه فهميد منوچهر چه گفته . گلها را رها كرد و با غيظ آمد توي اتاق . منوچهر شمد را كشيده بود تا صورتش و ريز ريز مي خنديد .


مریم برادران

 

مثل همه جمعه ها اضطرابي دلش را گرفته بود . نمي دانست چرا . دلش شور مي زد . مي دانست بيرون زدن از خانه هم آرامش نمي كند . نشست و فكرش را داد دست خاطره ها . ديروز با كسي كه دوستش داشت ساعتها حرف زده بود . روز شيريني داشتند . دلش را داد دست ديروز . اما ته دلش يه چيزي قل مي زد . ياد خوابي افتاد كه او برايش گفته بود . خواب ديده بود . توي خواب بهش گفته بودند : مهر عروست را پنجاه و نه شاخه گل نرگس كن . گل نرگس ، پنجاه و نه ... . چند بار با خودش تكرار كرده بود تا فهميده بود رمزش را .
عصر جمعه بود . سرش را بلند كرد به طرف آسمان . يا مهدي گفت . دلش آرام گرفت .


مریم برادران

 

ستون حنانه تکيه گاه رسول اکرم بود در مسجد . تا روزی که برايش منبر ساختند . آنروز صدای آه حنانه را خيلی ها شنيدند . رسول اکرم گفت که اين صدای آه حنانه است . دستور داد آنرا قطعه قطعه کردند و زير منبر دفن کردند . فرمود :«تا روز قيامت که با من محشور شود .»
اين يعنی وجود نفس . و نفس برای ظهور بدن می خواهد . حالا اگر ظهور حنانه در دنیا ستون بود ، اگر در آخرت ظهورش پرنده باشد یا آدم چه اشکالی دارد ؟

مریم برادران

 

«نذر كردم گر از اين غم بدر آيم روزي
تا در ميكده شادان و غزلخوان بروم»

مریم برادران

 

دستش را کرد توی جیبش و يک مشت پسته گذاشت کف دست فرشته . گفت : « خودت بخور . به کسی نده. » باز هم خواب منوچهر را ديده بود .
همان روز بعدازظهر علی بايش پسته خريده بود . گفته بود :«خودت بخور . به کسی نده .»! يک مشت از پسته ها را خورد و بای را گذاشت بالای سرش برای بعد . اما مرتضی رسيده بود و يواشکی پسته ها را خورده بود . سهمش از آن پسته ها همان يک مشت بود .


مریم برادران

 

آهن را که می گذاری توی آتش سرخ می شود . سرخيش از آتش است نه از خودش. ديده ای سرخی صورت عاشق را . اين هم از آتش عشق است که در دلش زبانه می کشد .
مریم برادران

 

پرسيد : «موسي اين چيست در دستانت ؟ »
گفت : «عصايم . بر آن تكيه مي كنم و گوسفندانم را مي رانم .»
گفت :« آن را بيفكن .» افكند . مار شد . فرمود :«بگيرش .» گرفتش . شد همان چوب خشكيده كه بود . يعني مار و عصا هردو يكي هستند . حقيقتشان يكي است . با همين يك چشمه همه حقيقت هستي را در دل موسي ريخت .

مریم برادران

 

«اگر بيايد چه كنم ؟» بارها به آن روز موعود فكر كرده بود اما جوابي نيافته بود . مي ديد كه آدمها وقتي مستاصل مي شوند و ديگر احساس مي كنند هيچ اميدي نيست مي گويند «چرا نمي آيد ؟» و گاهي بعضيها با اطمينان مي گويند«بايد بيايد»! هميشه اين جور وقتها غمباد مي كند . ساعتها در خود فرو مي رود كه چرا آدمها اين قدر خودخواهند ؟ دلش نمي خواهد زيباييها و چيزهاي بزرگ اين طوري قاطي خودخواهيها شوند . خودش حتا گاهي كه خسته مي شد مي نشست و با او درددل مي كرد . آيا او را براي اين مي خواست كه .... نمي دانست . فقط نمي خواست خودخواه باشد . به يك چيز اطمينان داشت : زيبايي ايمان مي آورد . خيلي وقتها با ديدن زيبايي سبك شده بود بدون اينكه حرفي زده باشد يا شنيده باشد . زيبايي خود حجت است . فقط دلش مي خواست او را ببيند ، نه در خواب كه در بيداري . خيلي شنيده بود آدمها او را طلب كرده اند ، او را ديده اند ، اما نشناخته اند . حتا مجال حرفي هم نيافته اند اما چيزي را كه مي خواسته اند به دست آورده اند ، حاجتشان روا شده . اما حيفش مي آمد براي حاجتي او را طلب كند .
زير لب زمزمه كرد : «گفته بودم چو بيايي غم دل با تو بگويم/چه بگويم كه غم از دل برود چون تو بيايي»



مریم برادران

 

«خاك ، آب ، آتش ، هوا.» كلمه ها هميشه آنقدر فريبنده اند كه اگر زيرك نباشي زود به دامت مي اندازند . يك كلمه است و يك دنيا حرف و حديث ، يك گستره معني و مفهوم . شيطان گويا خيلي زيرك نبود . البته كه نبود . زيرك صفت مومن است . فقط مومن مي بيند و تشخيص مي دهد . پيداكردن سوزن در كاهدان كار هر كس نيست . شيطان آنقدر زيرك نبود كه بداند خاك ، آب ، آتش و هوا فقط يك لفظ نيستند . حقيقتش را نمي ديد . حتا نميدانست اگر آدمي از آتش نيست اما آتش هم دارد - چيزي كه خودش را از آن مي دانست و به آن مي باليد – آتش داريم تا آتش . آتشي كه از درك است و تاريكي و آتشي كه نور است اصلا . روشن مي كند . روشني مي بخشد . آتشي كه آب معرفت و علم را به جوش مي آورد ، شوق مي آفريند ، حبابهاي هوا را خارج مي كند و گل وجود را به مرور شكل مي دهد ، مي پزد و صورت مي بخشد . از آن بخششها كه عاريتي نيست . مال خود آدم است . مي ماند .
مریم برادران

 

«ما ندانيم كه دلبسته اوييم همه
مست و سرگشته آن روي نكوييم همه
فارغ از هردو جهانيم و ندانيم كه ما
در پي غمزه او باديه پوييم همه
ساكنان در ميخانه عشقيم مدام
از ازل مست از آن طرفه سبوييم همه
هرچه بوييم زگلزار گلستان وي است
عطريار است كه بوييده و بوييم همه
جز رخ يار جمالي و جميلي نبود
در غم اوست كه در گفت و مگوييم همه
خود ندانيم كه سرگشته و حيران همگي
پي آنيم كه خود روي بروييم همه»

روح الله موسوي خميني


مریم برادران

 

می گويد « اسم هر کس روزی اوست .»
می خندد . می گويد « از آنهايی که می خورند ؟»
می گويد « آره . خوب بخور که راحت هضم شود و خون شود در رگهات . آنوقت باورت می شود . بارورت می کند .»

مریم برادران

 


«شاهد تو سد روی شاهد است
مرشد تو سد گفت مرشد است»



مریم برادران



 

يك چيز خوشگل ياد گرفتم . اين حديث كه ورد زبانمان است را يكبار با دقت بخوان : « دنبال علم برويد حتا اگر در چين باشد .»
تا به حال شنيده اي در چين علم الهي بياموزند . اين حديث خودش صحه اي است بر اين كه هر نوع علمي ارزش آموختن را دارد حتا اگر مجبور باشي به خاطرش به آن سر دنيا سفر كني .

مریم برادران

 

مگر علم مطلق از آن خدا نيست ؟ خوب علم هم مراتب دارد . مگر نه اين كه آدم ها براي خوب زندگي كردن به همه مراتب علم نيازمندند . مگر سليمان نبي حتا ديوان را براي عمران و آباداني به كار نگرفت ؟ خيلي وقتها غمش مي گرفت از اين كه فكر كند وقتي امام زمانش مي آيد براي كارهايش ، مثل عمران ، امور اقتصادي و به قول خودمان علوم نازله ! از بيگانه كمك بگيرد . دلش مي خواست آنقدر آدمهايي كه اين همه ادعا مي كنند مي خواهند در زمان امام زمان رجعت كنند يك كم فكر مي كردند كه با آمدنشان چه دردي را مي توانند دوا كنند . آيا خودش به اندازه ديوان و جنيان سليمان نبي كاري از دستش بر مي آيد ؟ خوب مي فهميد غربت يعني چه .
مریم برادران

عشق و ديوانگي

در زمانهاي بسيار قديم وقتي هنوز پاي بشربه زمين نرسيده بود،فضيلت ها وتباهي ها
در همه جا شناور بودند،آنها از بيكاري خسته و كسل شده بودند.روزي همه فضايل وتباهي ها
دور هم حمع شدند خسته تر و كسل تر از هميشه.ناگهان ذكاوت ايستاد و گفت:"بياييد يك
بازي بكنيم مثلا قايم باشك"همه از اين پيشنهاد شاد شدند و ديوانگي فورا فرياد زد من
چشم مي گذارم من چشم مي گذارم.و از آنجايي كه هيچ كس نمي خواست به دنبال ديوانگي
بگردد همه قبول كردند او چشم بگذارد و به دنبالِ آنها بگردد.
ديوانگي جلوي درختي رفت و چشمهايش را بست و شروع كرد به شمردن..يك..دو..سه..
همه رفتند تا همه جايي پنهان شوند! لطافت خود را به شاخِ ماه آويزان كرد. خيانت داخل انبوهي از زباله پنهان شد.
اصالت در ميانِ ابرها مخفي گشت. هوس به مركزِ زمين رفت. طمع داخلِ كيسه اي كه خودش دوخته بود مخفي شد.
و ديوانگي مشغولِ شمردن بود،هفتاد و نه...هشتاد..هشتاد ويك همه پنهان شده بودند به جز عشق كه همواره مردد بود و نمي توانست تصميم بگيرد.و جاي تعجب هم نيست چون همه مي دانيم پنهان كردنِ عشق مشكل است. در همين حال ديوانگي به پايانِ شمارش ميرسيد. نودوپنج..نودوشش..نودوهفت.هنگامي كه ديوانگي به صد رسيد عشق پريد و در بينِ يك بوته گلِ رز پنهان شد.ديوانگي فرياد زد دارم ميام.و اولين كسي را كه پيدا كرد تنبلي
بود، زيرا تنبلي،تنبلي اش آمده بود جايي پنهان شود و لطافت را يافت كه به شاخِ ماه
آويزان بود. دروغ تهِ درياچه،هوس در مركزِ زمين ،يكي يكي همه را پيدا كرد به جز عشق.او از
يافتنِ عشق،نااميد شده بود. حسادت در گوشهايش زمزمه كرد،تو فقط بايد عشق را پيدا كني و او پشتِ بوته گل رز است.
ديوانگي شاخه چنگك مانندي را از درخت كند و با شدت و هيجانِ زياد آن را در بوته گلِ
رز فرو كرد و دوباره و دوباره تا با صدايِ ناله اي متوقف شد.عشق از پشتِ بوته بيرون
آمد با دستهايش صورت خود را پوشانده بود و از ميانِ انگشتانش قطراتِ خون بيرون مي
زد.شاخه ها به چشمانِ عشق فرو رفته بودند و او نمي توانست جايي را ببيند.او كور شده
بود.
ديوانگي گفت:"من چه كردم من چه كردم،چگونه مي توانم تو را درمان كنم.عشق پاسخ داد:
"تو نمي تواني مرا درمان كني اما اگر مي خواهي كاري بكني،راهنمايِ من شو."
و اينگونه است كه از آن روز به بعد عشق كور است و ديوانگي همواره در كنارِ اوست.

اين نوشته زيبا را نمي دانم چه كسي نوشته است .



مریم برادران

 

نادان اگر ساكت بماند هيچ اختلافي رخ نمي دهد .
امام سجاد عليه السلام


مریم برادران

 

از هندوانه دربسته چيزی نمی دانی . بعضی ها البته با چند ضربه ادعا می کنند از صدايی که از آن می شنوند می فهمند درونش چگونه است ! يا درست حدس زده اند يا نه. درونش يا سرخ و هوس انگيز است يا صورتی و بيرنگ و رو . باز هم معلوم نيست که کدام خوشمزه تر است . یا درست انتخاب می کنی یا گول ظاهر را می خوری . می چشی . يا آنقدر شيرين است که ترا به خوردن با ولع تشويق می کند يا نه . می خوری تا سیر شوی . تازه حالا که سير شده ای ممکن است مزاجش آنقدر سرد باشد که به تو نسازد . گول خورده ای ! لذتش به درد بعدش می ارزد ؟ نمی دانم . فقط می دانم يا بايد چيزی خورد که با مزاج سازگار باشد يا مزاج را با چيزی که مشتاق است بخورد سازگار کرد .
مریم برادران

 

من زندگي را بيش از آن دوست دارم كه با طبيعت راضي و قانع شوم .

نقطه مقابل يك ايده آليست غالبا انساني است بي عشق .

در حالي كه تنهايي را پذيرفته بود ، دانستن اين كه من بعد خداوندگار همه روزهاي آينده خويش است او را با دلتنگي و حزني انباشت كه به هر بزرگي و عظمتي پيوسته است .

خوشي اين واقعيت بود كه او وجود داشته و زنده بوده است .

اكنون در مي يافت ترسيدن وهراس داشتن از اين مرگ كه با وحشتي حيواني ، خيره خيره به او نگاه مي كرد به معناي در هراس بودن از زندگاني است . و همه آناني كه مي ترسيدند ... به اندازه كافي نزيسته بودند .

از كتاب «مرگ خوش» آلبر كامو

مریم برادران

 

گفت « وقتی نيستی بيشتر از وقتی هستی می ارزی.» منظورش را نفهميدم . تا اينکه رفت .
آنوقت فهمیدم چقدر مرا ستوده است .


مریم برادران

صفحه نخست
آرشیو وبلاگ
پست الكترونيك

مریم برادران


نویسندگان
مریم برادران


آرشیو من
آذر ٩٥
مهر ٩٥
شهریور ٩٥
تیر ٩٥
خرداد ٩٥
اردیبهشت ٩٥
فروردین ٩٥
اسفند ٩٤
بهمن ٩٤
دی ٩٤
آذر ٩٤
آبان ٩٤
مهر ٩٤
شهریور ٩٤
امرداد ٩٤
تیر ٩٤
خرداد ٩٤
اردیبهشت ٩٤
فروردین ٩٤
اسفند ٩۳
بهمن ٩۳
دی ٩۳
آذر ٩۳
آبان ٩۳
مهر ٩۳
شهریور ٩۳
امرداد ٩۳
تیر ٩۳
خرداد ٩۳
اردیبهشت ٩۳
فروردین ٩۳
اسفند ٩٢
بهمن ٩٢
دی ٩٢
آذر ٩٢
آبان ٩٢
مهر ٩٢
شهریور ٩٢
امرداد ٩٢
تیر ٩٢
خرداد ٩٢
اردیبهشت ٩٢
فروردین ٩٢
اسفند ٩۱
بهمن ٩۱
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
تیر ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
فروردین ٩۱
اسفند ٩٠
بهمن ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
آبان ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
اسفند ۸٩
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤
امرداد ۸٤
تیر ۸٤
خرداد ۸٤
اردیبهشت ۸٤
فروردین ۸٤
آبان ۸۳
مهر ۸۳
شهریور ۸۳
امرداد ۸۳
تیر ۸۳
خرداد ۸۳
اردیبهشت ۸۳
فروردین ۸۳
اسفند ۸٢
بهمن ۸٢
دی ۸٢
آذر ۸٢
آبان ۸٢
مهر ۸٢
شهریور ۸٢
امرداد ۸٢
تیر ۸٢
خرداد ۸٢
اردیبهشت ۸٢
فروردین ۸٢


لینک دوستان
GOODREADERS
تجربه های مدیریتی من
دیکشنری
ليست وبلاگ ها
قالب هاي وبلاگ
اخبار ایران
فناوری اطلاعات
پردیس من


آمار وبلاگ


وبلاگ فارسی
  RSS 2.0