وقتی نیست ...


 

او حرف زد و گريه كرد، زياد . دلش پر بود . من فقط نگاهش می كردم . اين جور وقتها هيچ كاري بلد نيستم . فقط گهگاه دستمالي از كيفم بيرون مي آوردم و به دستش مي دادم تا باز هم گریه کند .
وقتي از هم جدا مي شديم ، مي خنديد . فكر كردم چقدر خوب است كه گاهي هيچ كاري نكنيم .



مریم برادران

 

شب عيدها دلش پر غم مي شود . مي داند چرا . به خاطر همين زياد بهش سخت نمي گيرد . آخر دلش بلد است هزار تا دليل سرهم كند و غمش را توجيه كند . دردش را مي داند . يه ذره خوشي مي خواهد و يه عالمه زيبايي . از آنهايي كه يافت مي نشود . شبهاي عيد پر از اشك است و سوز و شكايت كه «آخه اين چه دنيايي يه . »
اما روز عيد كه مي شود ، حالش خوب مي شود . انگار با طلوع روز اين اميد در برش مي نشيند كه :« اين همه زيبا برات فرستاده ن . خوب نگاهشون كن تا تو هم زيبا شوي . »


مریم برادران

 

« دوست داشتن آدم را محق نمي كند . »
اين را كسي گفت كه مزه دوست داشته شدن را چشیده بود . اما او دوست داشت آزاد باشد . يعنی آزادی را بيشتر از اين بند دوست داشت . فکر می کرد دوست داشتن هم مراتب دارد . او دوست داشتنی را می خواست که بندها را از دست و پایش باز کند . ولی بسيار شده بود که وقتی اين را به کسی می گفت ، باران نصيحت و دليل و برهان بر سرش نازل می شد که اصلا دوست داشتن يعنی بند . اما او نمی فهميد . فکر می کرد اگر آدمها خودخواهی را کنار بزنند و هم را همانطور که هستند بپذيرند ، آنوقت مشکل حل می شود . برای او دوست داشتن و دوست داشته شدن اینطور لذت بخش بود .

مریم برادران

 

دلم امروز
به اندازه‌ی دنيا تنگ است
و زمان
حجم سنگينش را بر فرقم می کوبد
روزگار سختی است
هیچ کس رفتن ایمان و عدالت را
احساس نکرد
و کسی
مردن گل را به جدی نگرفت
و شب بی مهتاب
قلبها را نفشرد
ابرهای ولع و زهد و ريا
خانه ها را پر کرد
و کسی نی پرسيد
که چرا مهر پس ابر بماند و چرا گرما نيست؟

من سراپا دردم
کودکی را ديدم
ز پدر
علت رویش قارچ
برتن سرو بخواست
و پدر گفت « بیا . وقت خواب است ، هوا تاریک است .»

موقع هجرت و شور است
زمان می گذرد
کوله بارم خالی است
آسمان آبی نیست
و زمان مقراضی است
که کمین می کشد این جامه‌ی پر درد مرا
قدمم پر تپش است و زمان در تردید...






مریم برادران

 

« و ناگهان
چقدر زود
دير می شود. »

مریم برادران

 

عشق هم مثل هر چيز ديگر پختگي مي خواهد. بار اول داغ داغ است . شايد به همين خاطر عشقهاي اول كه به نتيجه مي رسند بعد از چند وقت يخ مي كنند و مي شوند عادت . خيلي ها مي گويند آدم يكبار عاشق مي شود . اما به همين قيد آدم فكر نمي كنند . تا آدم شدن راه آنقدر هست كه چند بار زمين خوردن و گاهي زمينگير شدن لازم است .
مریم برادران

 

بس ضيافت هاست برپا در درون عاشقان
مي زند ناهيد هردم ارغنون عاشقان
در فلق خون مي چكد از گونه هاي مست شب
بس فلق ها و شفق ها غرق خون عاشقان
دل تمنا مي كند آن درد مردم سوز را
ساقيا پر كن قدح ها را ز خون عاشقان
آتش اندر دل به آب ديده مي گيرد قرار
اي امان از چشم خشك پر جنون عاشقان
شب تماشا مي كند مهتاب بي تابي ما
غم زده گويي شبيخون بر قشون عاشقان
دوش مي آمد ز قربانگه صلاي اين خروش
مرحبا بر تيغ تيز ذوالفنون عاشقان



مریم برادران

 

برايش حنا آورده بود . با دست خودش حنا را گذاشت به کف دستهای او و روی سرش را مسح کشيد . می خواست او را برای خودش عقد کند . می خنديد و می گفت : «منوچهر ما که با هم زن و شوهريم .» اما او اصرار داشت همه چيز را از اول شروع کنند . با خودش فکر کرد این چند وقت که منوچهر شهید شده ، هر وقت به دیدنش می آید چه قدر جدی است . شاید چون ... . خنده اش گرفت . انگار حسادتش بیشتر هم شده است !

خودش را توی آینه نگاه کرد. خواب خوشی دیده بود . نشانه اش هم مانده بود . حای مسح روی سرش قرمز شده بود . پسرش علی خندید و گفت : «حنای بابا عجب رنگی داده .»

مریم برادران

بهشت معيوب

مرد بی آنکه نگاه از شعله های سوزان شومينه برگيرد ، خشک و قاطع گفت : کاملا درست است که در بهشت دوست ، موسيقی و همه نوع کتاب هست اما تنها عيب رفتن به آسمان -بهشت- اين است که ديگر در آنجا آسمان ديده نمی شود .

نوشته: آئوگوستو مونترروسو

مریم برادران

 

محزون مباش ززلف پريروی فتنه جوی
يوسف به اقتضای کرم می رود فروش

مریم برادران

 

فضيلت و تقوا هم نياز به مرز و اندازه دارد و وگرنه اين فضايل به كبر و نخوت مبدل مي شوند .

جذامي ها ، معلولين و گناهكاران اگرلبشان بوسيده شود ، تبديل به مسيح مي شوند .

كرمها آنگاه كه به تو مي انديشند ، به پروانه تبديل مي شوند .

خدا ، كسي كه هرگز به اين موجود بدبخت انساني نگفته : بس است .

از كتاب «سرگشته راه حق كازانتزاكيس»

مریم برادران

 

مي داني چه كشفي كرده ام ؟ اينكه تنها راه براي شكستن يك بت در ذهن ، مواجه شدن با آن است . حالا اين بت مي خواهد يك آدم باشد يا يك پديده ديگر . امتحان كن . ضرري ندارد .
مریم برادران

 

... من گمان مي كردم
جاي گل اينجا نيست
ليك ديدم گل سرخ
در بر خار نشست
و گل نيلوفر
در كنار مرداب
- رقص كنان-
چشمها را به تعجب وا داشت
و طبيعت اين است
عدل را مي فهمم...

مریم برادران

 

به نظر سهروردي ، هر نفس پيش از فرود آمدن به خطه بدن ، نفس يا هسته مركزي آن كه غير مادي و ملكوتي است به دو نيمه تقسيم مي شود كه يكي در آسمان مي ماند و ديگري به زندان يا قلعه بدن فرود مي آيد . به همين جهت است كه نفس بشري پيوسته در اين جهان افسرده و غمگين است . در جستجوي نيمه ديگر آسماني خويش است و آنگاه به سعادت مي رسد و خوشحال مي شود كه با نيمه ملكوتي خود متحد شود و به منزلگاه خود برود .

از كتاب سه حكيم مسلمان سيد حسين نصر

مریم برادران

 

با انگشتان بلند و كشيده اش بر كليدهاي پيانو مي نواخت . گاهي چنان كه گويي در مجلس پايكوبي ، دختركان ترك به رقص پا مشغولند و گاه مانند بانويي قدم زنان در باغي مسحور كننده ، خرامان و رام . صورتش اما چون باران در هم كشيده مي شد و دردي بر همه وجودش مي پيچيد . آرشه ها با هماهنگي بي نظيري بر ويولن ها كشيده مي شد . فراز و فرودها دلت را به آرامش و تلاطم ، هر دو ، وا مي داشت ، هر لحظه به گونه اي ، مثل زندگي . باشكوه بود .
فكر كرد موسيقي چه قدر به ناله شبيه است . ناله از ته وجود آدمی که حیران است و در طلب چیزی فراتر از چیزهایی که هست ، می بیند ، می داند و حتا می خواهد .

صداي اذان پيچيد . از حنجره موذنی فرياد كرد . فرياد خالص آدمي كه از خويش گريزان است . مي خواهد بهترين باشد ، بهتر از آنچه كه هست .

و او ديد كه فرياد را بيشتر دوست دارد از ناليدن .

مریم برادران

 

...پلكهاش از بي خوابي متورم شده بود. گريسته بود گويي ، گريستني طولاني . از خوف يا شوق ؟ چه فرقي مي كند . هيچ چيز از حركت بازش نمي داشت ، نه سختي راه ، نه تاريكي شب ، نه آراستگي مناظر ، نه تلخي آنچه فرو مي خورد . پاهايش آبله بسته بود و دستهاش پينه . گونه هايش آفتاب سوخته بود . تن مي سپرد به آفتاب مدتها و مست مي شد . آنوقت با قوت گام مي زد . چشمهاش از سوز سرما سرخ بودند . لبهاي ترك خورده اش آرام ميجنبيد . خوب كه گوش مي دادي انگار مبارز مي طلبيد ، رجز مي خواند . ابروانش پر بود و هلالي . كماني را مي مانست آماده رها كردن تير ....
هر شب تا سحر قصه آن مرد را مي خواند ، مردی كه آنقدر جنگيده بود كه مرگ برايش خوابي شيرين بود .

مریم برادران

 

به آفتاب چشم مدوز . پشت هم مكن . چراغ دلت را به نورش بيفروز.
مریم برادران

 

پرده پوشيت بازم اين مريمو عاصي مي كنه
گاهي وقتا دلمو سفره ي چشمت مي كنم
ميذارم خوب ببيني چه قدر بدم
خيلي سخته مگه نه؟
اما تو
مي آي مي شيني بر من
انگار نه انگار كه منم
دست پر مهر تو بازم
دلمو مي لرزونه
گونه هام گلي مي شه
گر مي گيره ، مثل دلم ....

مریم برادران

 

گفت «مواظب باش چه آرزويي مي كني . چون ممكن است برآورده شود .»
گفت «آرزو مي كنم هنگام مرگ هيچ حسرتي به دلم نباشد. »
گفت «حواست هست چه مي گويي ؟ يعني بايد تنت را براي همه چيز چرب كني . يعني توان ديدن و از سر گذراندن همه چيز را داشته باشي . يعني سعه صدري بزرگ . يعني ...»
گفت «يعني زندگي . و زندگي كردن تاوان بزرگي دارد. مي دانم اما هنوز نتوانسته ام هوس طعم آن سيب را كه جدم چشيد از سر بيرون كنم .»
با تاسف سرش را تكان داد و گفت «انسان ....» رفت او هم نمي توانست غير از اين باشد . اين قصه ، قصه هميشگي آدم است .


مریم برادران

 

آنقدر خسته بود كه فقط دلش مي خواست جايي پيدا كند براي خودكشي . گفتم «باهم مي رويم ولنجك . كوههاي آنجا جان مي دهد براي خودكشي . كسي هم نمي تواند نجاتت بدهد .» بد جوري نگاهم كرد انگار فحشش داده باشم . نديد گرفتم . حرف زديم و حرف زديم . از هرچه مي شد جز مرگ . به همين راحتي مرگ خودش را از فكر او بيرون كشيده بود . هميشه همين طور است . وقتي جدي مي شود سعي مي كنيم فراموشش كنيم .




بعد از مدتها سر يك ميز نشستند . انگار نه انگار كه چند وقت پيش بينشان چه قصه ها كه نگذشته بود . به هم قول داده بودند فراموش كنند . حرف مي زدند مثل سابق . اما او تمام مدت كه حرف ميزد با گوشه ناخنش بازي مي كرد و اين با يك جعبه دستمال كاغذي . بعد هم با لبخندي از هم جدا شدند . فكر كرد چه خوب فيلم بازي مي كند . حالش داشت به هم مي خورد .


مثل ماهي بود . انگار از دستت ليز بخورد و تازه وقتي محكم نگهش داشتي ، از يخ بودنش چندشت شود . به ماليخولياي توهم و فكر و خيالهاي پوچ و خودخوري گرفتار شده بود . اگر اينها را ازش مي گرفتند مي مرد ، مثل آب كه براي ماهي لازم است . خودش هم خسته شده بود .


مسيح آمده بود به خوابش . برايش حنا آورده بود . گفته بود مي خواهد او را عروس خودش كند ، عروس مسيح . تعبير خواب را نمي دانست . اما معجزه مسيح را ديده بود . بعد از مدتها احساس مي كرد به زندگي برگشته است .


قصه خودش بود اما به كس ديگري نسبت مي داد از زبان كس ديگري مي گفت ! اول فكر كردم شايد دلش مي خواهد پنهان بماند . خوب كه نگاه ردم فهميدم با اين كارش خودش را بيشتر مي برد زير ذره بين . مي شود دوتايي كه يكي ديگري را دقيق برانداز مي كند ، به نقد مي كشد و تصوير مي كند ، بي هيچ ابايي .

مریم برادران

صفحه نخست
آرشیو وبلاگ
پست الكترونيك

مریم برادران


نویسندگان
مریم برادران


آرشیو من
آذر ٩٥
مهر ٩٥
شهریور ٩٥
تیر ٩٥
خرداد ٩٥
اردیبهشت ٩٥
فروردین ٩٥
اسفند ٩٤
بهمن ٩٤
دی ٩٤
آذر ٩٤
آبان ٩٤
مهر ٩٤
شهریور ٩٤
امرداد ٩٤
تیر ٩٤
خرداد ٩٤
اردیبهشت ٩٤
فروردین ٩٤
اسفند ٩۳
بهمن ٩۳
دی ٩۳
آذر ٩۳
آبان ٩۳
مهر ٩۳
شهریور ٩۳
امرداد ٩۳
تیر ٩۳
خرداد ٩۳
اردیبهشت ٩۳
فروردین ٩۳
اسفند ٩٢
بهمن ٩٢
دی ٩٢
آذر ٩٢
آبان ٩٢
مهر ٩٢
شهریور ٩٢
امرداد ٩٢
تیر ٩٢
خرداد ٩٢
اردیبهشت ٩٢
فروردین ٩٢
اسفند ٩۱
بهمن ٩۱
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
تیر ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
فروردین ٩۱
اسفند ٩٠
بهمن ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
آبان ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
اسفند ۸٩
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤
امرداد ۸٤
تیر ۸٤
خرداد ۸٤
اردیبهشت ۸٤
فروردین ۸٤
آبان ۸۳
مهر ۸۳
شهریور ۸۳
امرداد ۸۳
تیر ۸۳
خرداد ۸۳
اردیبهشت ۸۳
فروردین ۸۳
اسفند ۸٢
بهمن ۸٢
دی ۸٢
آذر ۸٢
آبان ۸٢
مهر ۸٢
شهریور ۸٢
امرداد ۸٢
تیر ۸٢
خرداد ۸٢
اردیبهشت ۸٢
فروردین ۸٢


لینک دوستان
GOODREADERS
تجربه های مدیریتی من
دیکشنری
ليست وبلاگ ها
قالب هاي وبلاگ
اخبار ایران
فناوری اطلاعات
پردیس من


آمار وبلاگ


وبلاگ فارسی
  RSS 2.0