- « ... دروغ نمیگويم. دوستش دارم اما او به گمانم پر از نفرت است...»
- « ... کاش میدانستم در دلش چقدر نفرينم میکند و کاش میدانست چقدر خاطرش را میخواهم اما چه سود ...»
- « ... وای که چقدر چشمهايش را میخواهم و آن موج بيقراری را که در اين دريا موج میزند. میخواستم بگويم چه صدفها که از اين دريا بر من مکشوف میشود . آه...»
- « ديگر مرا مجالی نيست. چه زود میگذرد...»
بر میخيزد و به طرفش میرود. نگاهش که به او میافتد :«سلام»
و چقدر اين چشمها آشناست و مگر چشم از عمق وجود آدمها خبر نمیدهد؟ شک نکن. او هم شک نمیکند.
¤ نوشته شده در ساعت ۱:۱٠ ق.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٢/۱٢/٢٩
«ديروز به تاريخ پيوست
فردا معماست
و امروز هديه است.»
¤ نوشته شده در ساعت ۱:٠٢ ق.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٢/۱٢/٢٩
سال نو میشود. دل ما چه؟
¤ نوشته شده در ساعت ۱٢:٥٧ ق.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٢/۱٢/٢٩
از يه سفر برگشته م. خيلی خوب بود. قبلا هم به اونجا رفته بودم اما اين بار فرق داشت. يه دم همراهم بود، يه فرشته که به نگاهم جون میداد و خاک رو معنی میکرد. زيبا بود.
خلاصه اينکه ...هلال ماه در ابروی يار بايد ديد
¤ نوشته شده در ساعت ۱٢:٥٥ ق.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٢/۱٢/۱۸
بر سر تربت من با می و مطرب بنشين...
¤ نوشته شده در ساعت ٩:۱٠ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٢/۱٢/۱۸
سالها فکر کرده بود که او دوستش دارد و منتظر فرصتی است که بيايد و بشود مال او. همه نگاهها و عزت و احترامی که از جانب او میديد اينطور تعبير میکرد. چند وقت پيش اما او ازدواج کرد. باورش نمیشد. دلش میخواست سر به تن او نباشد! چقدر هم ادعای عشق میکرد!!
اما من فکر ميکنم عاشق جز راحت معشوق نمیخواهد و هر چه او بخواهد برايش زيباست و خواستنی.
¤ نوشته شده در ساعت ۸:٤٩ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٢/۱٢/۱٧
بگذار تا ز شارع ميخانه بگذريم
کز بهر جرعهای محتاج اين دريم
روز نخست چون دم رندی زديم و عشق
شرط آن بود که جز ره اين شيوه نسپريم...
اگه برای يه سفر اين تفال بياد، چی کار میکنی. من هم همان کار رو میخوام بکنم.
¤ نوشته شده در ساعت ٩:۳٩ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٢/۱٢/۱٦
از عشق زياد گفتهاند و زياد شنيدهايم. فقط میخوام از يه تجربه بگم، همين. اگه عاشقی و ادعای عشق داری، اگه اين عشق ترا حرکتی نيافريند اين عشق نيست.
¤ نوشته شده در ساعت ٩:٥۳ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٢/۱٢/۱٦
امروز يك چيز عجيب شنيدم. هرچند از خودم تعجب كردم كه هنوز از اين چيزها تعجب ميكنم.
باشگاه «آرارات» مخصوص اقليتهاي مذهبي است. تا بحال كسي غير از خودشان را راهي به انجا نبود. چند روزي است كه به بهانه نمايشگاه كارهاي دستي بانوان، ورود براي عموم آزاد است. واقعا آزاد است. يعني هر كس با هر تيپي وارد ميشود، مثل سالن مد كشف حجاب ميكند و سيتي صفا! اصلا انگار نه انگار كه اين باشگاه كوچك داخل شهري در جمهوري اسلامي ايران قرار دارد، آن هم ام القری(البته از اين بابت كه در بوق و كرناست اينجا ايران اسلامي است و مدينه حضرت مهدي است. كشور شيعه و سينه چاك....) خلاصه بماند. ما كه آخر نفهميديم قسم حضرت عباس را قبول كنيم يا دم خروس را. نفهميديم؟ حالا....
¤ نوشته شده در ساعت ٩:٥٠ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٢/۱٢/۱٦
يك كتاب خوشگل دارم ميخونم. حيفم اومد معرفيش نكنم. اسمش «ميعاد در سپيده دم» است، نوشته رومن گاري. زندگينامه خودش است. بسيار راحت، سليس و صريح نوشته است. اصلا آدم لذت ميبرد از خواندنش. چقدر دلم میخواد يه روزی ما هم اينطوری بنويسيم. بدون قايم موشک بازی و ترس.
¤ نوشته شده در ساعت ٩:٤۸ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٢/۱٢/۱٥

فرات را بشنو. گواه صادقي است. صداي ناله اش از پس هزارها سال هنوز در گوشها باقي است. گويا عطش را زيسته. شرح فراقش سوزناك است.
حكايتش حكايت وفاست. وفايي آسماني كه به افسانه ميماندت اگر اهل آسمان نباشي. و اگر دريابي حكمت سجده ملك و ملكوت را خوش بر مذاق مييابي.
حكايتش حكايت مرد است كه نفسهايش آرامش حرم بود و موسيقي قدمهايش پاسدار خواب كودكان.
فرات گواه صادقي است بر بصيرت مرد كه قدمگاهش را چنان سخت در آغوش گرفت كه پابندش كند. اما... تسليم شد. دل به خاطرهاش سپرد و مرد را به عشق.
حكايتش حكايت اشكي است كه از لابلاي انگشتان مرد پهنه فرات را لرزاند و چنان ملتمس بوسهاش ماند كه هر قطه شد هزار چشم به ثبت آن لحظه. و هر روز در گوشت زمزمه ميكند.
گوش كن حديث امروزش را:او مردي است كه آمد تا ترا نيز بال پرواز هديه آورد.
و تو نادان گويي: مجوز پرواز؟
-اهداء دستان«ت»
¤ نوشته شده در ساعت ۱:٤۱ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳۸٢/۱٢/٢
ای بانو
خدا ماه را برای تو آفريد
که چون سر به آسمان کنی
ظلمت نباشد
و چشمهايت ماه زايند
برای ظلمت ديگران
و مرا برای تو خلق کرد
که زمان بی طاقتی
سنگت باشم
پس راحت بگو
که گفتنت پليديم بزدايد
و تو را برای همه آفريد
که حجت باشی
که خداوند زاينده مهر است.
¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:٥٩ ق.ظ توسط مریم برادران
