وقتی نیست ...


 

مي خنديد و مي خواند:
به صدف مانم خندم چو مرا در شكنند
كار خامان بود از فتح و ظفر خنديدن
شوري اشك گوشه لبش را كمي در هم كشيد .

مریم برادران

 

نمي توانست از رختخواب كنده شود. دچار خستگي و افسردگي سنگيني شده بود . چند روزي بود كه به گذشته و همه سئوالهايي كه برايش ايجاد مي كرد مي انديشيد و اين از او انرژي زيادي گرفته بود . از اينكه بايد بلند مي شد و با همه بي حسي نسبت به زندگي سر كار مي رفت از خودش بدش آمد . انگار مجبور بود نقشي را بازي كند كه نه مي فهميد و نه حتي حاضر بود بيش از اين با آن سر كند . توي رختخواب غلطي خورد . چرا اين همه بايد زندگي مي كرد ؟
شروع كرد به مقايسه زندگي آدمها با خودش . چه قدر زندگي آدمها برايش برايش جالب بود و در عين حال هيجان انگيز و قابل تامل . باز هم به زندگي خودش فكر كرد . يك آن چيز لطيفي از ذهنش گذشت ، چيزي مثل يك ستاره كم نور در آسمان سياه شب وقتي سرش را بالا مي كرد كه با يك نفس عميق همه چيز را از دلش خالي كند، و اين ستاره آنقدر از اميد پرش مي كرد كه خورشيد هم نمي توانست چنين كند .
راستي كه هميشه براي زندگي كردن چيزهاي بزرگ لازم نيستند و حتا انگيزه هاي معجزه گر . اصلا چه كسي گفته كه معجزه فقط از چيزهاي بزرگ ، آدمهاي عجيب و اتفاقهاي خارق العاده سر مي زند ؟ فكر كرد هنوز چه قدر براي دانستن راه نرفته مانده !

بهار زيبا بود و او چه قدر ديگر وقت داشت كه از اين زيبايي ها لذت ببرد. پنجره اتوبوس را باز كرد و گذاشت نسيم خوب به تنش بوزد و خنكايش را به او بچشاند . از اينكه به او اجازه داده بودند اين قدر در زندگي تجربه كند و هنوز هم وقت تجربه كردن داشت احساس خوبي داشت . نه شاد بود ، آنقدر كه دچار غفلت شود و نه آنقدر غمگين كه منفعل باشد و نتواند حركت كند . حالا مي توانست هم منتظر حركت بعدي زندگي باشد و هم مي توانست به خودش جرات بدهد زندگي را براي حركت بعدي منتظر بگذارد .

مریم برادران

 

چه طور مي شود بين به پوچي رسيدن و يقين فرق گذاشت ؟
چه طور مي شود فراموش كرد ؟
چرا در دنيا همه چيز آنقدري كه بايد شفاف و آشكار نيست ؟
چرا آدمها از صراحت اينقدر بيمناكند ؟ آيا پوشيدگي و آرامش با هم قابل جمع اند ؟
چرا فقط وقتي همه چيز به نظر خوب است و يك آرامش نسبي وجود دارد و هيچ نيازي احساس نمي شود ، خدا هست ؟ و وقتي مستاصلي و بيش از پيش نيازمند ، نيست يا نمي بيني كه هست ؟
چرا دور ، نزديك است و نزديك ، دور ؟
چرا وجود آدمها در اين همه تناقض معني مي شود ؟
چرا با وجود اين همه زشتي ، باز زندگي را دوست داريم و حتي دنيا را ؟
چرا روح آدم هميشه به دنبال مطلق مي گردد حتي وقتي احساس پوچي مي كند ؟
چرا سئوالها هيچ وقت كهنه نمي شوند و هر چند وقت يكبار دوباره مي آيند سراغ آدم و هربار جوابها ديرتر داده مي شوند و گرانتر ؟ اما باز هم آدم اين همه حاضر مي شود براي آنها هزينه كند ؟ آيا اين از دست دادنها ، ارزش به دست آمده ها را دارند ؟

مریم برادران

 

در گذرگاه زمان
كودكي در تب فردا مي سوخت
مادري در رويا
وسعت دريا را مي بوييد
و پدر
عمق آن رويا را
با سرانگشت هراس مي كاويد
زاهدي در اوهام
بال و پر مي سوزاند
شاعري غرق در آغوش كتاب
لب بيدرد فراموشي را مي بوسيد
گل نيلوفر در تمناي حضور
بر مرداب
شعر دريا مي خواند
و هزار
نقش خونين پرش را به گل سرخ نمود
تا ز خواب خوش بي عيبي
بيرون بردش
مام آبستن شك
بين وصلت و فراق
قدمي بر مي داشت
زير شلاق زمان
جام زرين وجود
تركي بر مي داشت
ميوه ي كال يقين
بالغ مي شد و چه زيبا هر كوه
زير رگبار نگاه خورشيد
سبح الاعلي مي خواند و سرو
سر به زانوي تهجد مي ساييد
گرمي دست خدا
چشمها را به فلك مي بخشيد :
روي افسردگي ماه هنوز
نقش اميد به جاست

مریم برادران

آ مثل آوینی


اتفاقي مي آيي. در حال گذراندن دوره نقاهت سختي هستم. همه چيز گنگ و مبهم است.
مي گذرد و تو مي ماني. كم كم در گوشم مي خواني. با من مي گويي. با تو به خواب مي روم. و بيدار كه مي شوم بر زبان مي آيي. عقل كه مي آيد ، استدلالهاي تو هم مي آيد. ديوارهايم را مي شكني و بي پناهم مي كني. به جدل بر مي خيزي. مي گويم و مي گويي. مي گويي و مي گويم. مي گويي و سكوت مي كنم. مي گويي و مي گويي.

وسوسه ام مي كند. نعره اش در وجودم مي پيچد. به تهوع مي افتم. عبور مي كني. بوي غضب مي آيد. شرم به ميانجيگري مي دود. چشمم به زير مي افتد. دل سر به ديوار سينه مي كوبد. صداي استخوانها بلند مي شوند. لب به استغاثه مي لرزد. دستهايت اشكهاي پيشانيم را مي نوازد. راه نفسم باز مي شود. چشم مي گشايم. او رفته است. فاتح مي شوي. سربلند مي كنم. مي خندي.

لبريزم مي كني. از ترس آنكه مبادا بر زبان بيايي، مي خواهم بر گوشه دفترم پنهانت كنم. قلمم لكنت مي گيرد. سر بر مي دارم. مي خندي. دستهاي به طلب نشسته ام را تهي مي گذاري و به سكوت تشويقم مي كني.

در كوچه پس كوچه هاي خيال پرسه مي زنم. از پس ديوار جلويم مي پري. هميشه غافلگيركننده اي و رهزن. ساعتها به بازيم مي گيري. من هم مي آيم، آرام و رام. مي گرياني ، مي خنداني. وجد و شور و غم هم مي آيند و خود را در بزم ما مي چپانند. در دلم تنگ مي شوي. دعا مي كنم كه به بودنت عادت نكنم.

سيراب نمي شوم. مي دوم. نگاهم مي كني. چشمهايت به جنون نشسته اند. تاب نمي آورم. چشم مي بندم. اشكهايم را قورت مي دهم. چشم مي گشايم. نيستي! خرد مي شوم. طلب مي آيد. قدمهای طلب هم گویی سبك است. مي ترسم باد با خود ببردش. شيريني ات در دلم مي نشيند و او را زمينگير مي كند.

ذهنم را مسح مي كني و تمام دغدغه ام مي شوي. مي دوم. به پاي طلب، تشنه. دورتر مي شوي. عطش قريب دل ، به حسرت مي نشيند. تاول ، ميهمان پاها مي شوند. بي قراريم مي شوي و از چشم جاري. نبودنت را تجربه مي كنم.

بي اعتنا مي گذري. صدايت مي كنم. مي ايستي ولي برنمي گردي. مي گويم: خرابم، خراب. مي گويي: ويراني از ما. «خود» را بيافرين. مي گويم: باش تا بشوم. مي گويي: در خلقتت تكرار نيست. مي گويم: عطش مي كشدم. نگاه تندي مي كني. دستم را به اميد راهنمايي دراز مي كنم. به بيراهه مي خوانيم. وحشت مي آيد. توكل را به راهم مي آوري. انتخاب مي كنم. مي خندي و بر مي گردي.

«هر کسی را شب قدری است که در آن ناگزیر از انتخاب است.»

مریم برادران

 

برشانه هايم خم شد
شانه هايش پهن بود
-به پهناي هستي-
زير سايه اش آرام
خفتم
بوي آفرينش مي آمد : خاك ، آب ، روح
زمزمه عشقش را چون لالايي شنيدم و مست
دلم را بر ضريح زلفش
گره مي زدم
مي گريست بر بالينم گويي
خيس مي شدم
چشم گشودم
ابري سياه بر سرم
سايه افكنده بود و مي باريد
تاوان مستي ام را با غرور پذيرفتم
از آن روز
هرگاه باران مي بارد
سرم را بالا مي گيرم زير باران
و چشم مي بندم
تا غمش بر وجودم ريزد
بي حساب و بي ترديد
من تبعيدي زمين نيستم
تبعيدي اويم

مریم برادران

 

هر وقت پرسيدم : «چرا اين طور شد ؟» گفتند:«حتما بايد مي شد .» نمي دانم چرا بايد همه سئوالها را جواب بدهند ؟ احساس بدي از بعضي بايدها بهم دست مي دهد . احساس مي كنم اين جوابها ، آدم بودنم را زير سئوال مي برد . كاش آدمها سعي نمي كردند هميشه به سئوالها جواب بدهند . حداقل گاهي صبر مي كردند و منتظر مي ماندند . آدم را تشنه بگذارند بهتر از اين است كه مسكرش دهند . اين از خدا بي خبرها گاهي چه ها كه نمي كنند . همين آدمها را مي گويم كه براي هر سئوال جوابي توي آستين دارند .
دلم مي خواهد آنقدر تشنه بمانم و براي عطشم آنقدر بدوم تا آنجا كه بفهمم «بايد» ، بفهمم «حتما» . تا آن وقت كه بتوانم به سئوالها جواب ندهم و به آدمها اجازه تجربه كردن ، لذت بردن ، بزرگ شدن و فهميدن را بدهم . دلم مي خواهد آنروز آنقدرها هم دور نياشد . حداقل تا لحظه آخري كه در دنيا هستم .

يک لحظه دوست داشتنی

مریم برادران

 

فاينمن يكي از فيزيكدانان دوست داشتني و نازنين است كه به «نيمي نابغه نيمي دلقك» در دلها مانده است . او مبتكر دياگرامهاي مشهوري به نام خويش است كه كمابيش همه آنها را ديده اند ، فلشهايي كه اندركنش ذرات را نشان مي دهند . اين فلش ها در آدم اين توهم را ايجاد مي كنند كه گويي مي فهمد در برخورد بين ذرات واقعا چه اتفاقي مي افتد . اين ساده سازي و ساده نگاه كردن فاينمن در همه امور زندگي او هم به چشم مي خورد . مي گويند كلاسهاي درس او آنقدر جذاب و هيجان انگيز بود كه گاهي شاگردان بي اختيار شروع به كف زدن مي كردند . اما در برخوردهاي رسمي هميشه دچار مشكل مي شد . داستانهاي زيادي كه بيشتر شبيه طنز اند از او به جا مانده است .
فاينمن هم از آن دسته دانشمنداني است كه جايزه نوبل را از آن خود كرده است . وقتي خبر اعطاي جايزه نوبل را شنيد ، دلش نمي خواست آن را بپذيرد . جوايز و مراسم اعطاي آنها برايش ناخوشايند بود . ولي قانع شد كه نپذيرفتن جايزه بيشتر و بدتر از پذيرفتن آنست . البته برخلاف انتظارش آن مراسم را پسنديد . به خصوص قسمت شب نشيني را كه كنار دانشجويان بعد از شام رسمي پادشاه سوئد برگزار شد ، همراه با رقص و موزيك كه فاينمن با شعف و شادي مثل هميشه در آن شركت كرد . پس از دريافت جايزه در ژنو بايد سخنراني مي كرد . او با كراوات و لباس نو كه تازه از خياط گرفته بود ، در محل ظاهر شد و گفت كه رسمي بودن را از سوئدي ها آموخته است . حاضران خنديدند و فرياد زدند : قبول نيست . قبول نيست . فاينمن هم كت و كراوات خود را در آورد و سخنراني خود را با همان پيراهن و آستين بالا زده ، مثل فاينمني كه سر كلاس بود ، ايراد كرد .
به نقل از كتاب: هايزنبرگ احتمالا اينجا خوابيد .
تاليف: ريچارد . پي . برنان

مریم برادران

 

باران كه مي بارد و آفتاب مي تابد ، رنگين كمان درست مي شود . مثل ديروز که رنگين كمان خوشگلي درست شده بود در شرق تهران . ذره هاي آب هر كدام نور خورشيد را به رنگي برمي تاباند . هفت رنگ : بنفش ، نيلي ، آبي ، سبز ، زرد ، نارنجي و قرمز . مثل آدمها ، هفت رنگ هركس به رنگي . بعضي سبز ، بعضي زرد و بعضي قرمز . اما آدمهاي جامع سفيدند . همه طيف را دارند . همه نور را مي گيرند و همه آن را منعكس مي كنند .
خدا نور است و آدمها طيف اين نور . آفتاب كه خوب مي تابد و ذرات تن مي دهند به اين گرمي و نور ، همه بخار مي شوند . ديگر نه رنگي مي ماند ، نه رنگين كماني .


«خدای گرد و خاک
خدای قوس و قزح
خواهش می کنم کمک کن
کمک کن بفهميم
اگر گرد و خاک نباشد
قوس و قزح هم از بين می رود.»
لنگستون هيوز(شاعر سياه پوست)



مریم برادران

 

صورتش را بين متكا كه از اشك خيس شده بود فرو كرد . نمي خواست صداي هق هقش را كسي بشنود . سومين سالي بود كه بدون او سالگرد تولد مي گرفت . فكر كرد تا سه سال پيش چقدر از به دنيا آمدنش خوشحال بود . چه قدر از زندگي لذت برده بود . چه قدر خوشبخت بود كه او را داشت و با او زندگي مي كرد . اما حالا ... . دلش لك زده بود براي ديدن دوباره او . براي اين كه بنشيند نگاهش كند ، دستهاش را در دست بگيرد و صدايش را بشنود . چشمهاش را بست و او را زير لب صدا زد . هر بار كه اسمش را مي آورد صداي جواب او را مي شنيد . صدا چنان واضح بود كه دلش لرزيد . بي آنكه چشم باز كند گفت «كاش خودت بودي .» و شنيد « خودم هستم . مگر نمي خواستي بيايم . خب آمدم . تولدت مبارك .» خنده تلخي كرد و گفت« دلم مي خواهد دستهايت را لمس كنم .» دستهاي او را روي شانه هاش حس كرد . دستهاي خود او بود . با همان شستي كه پهن تر بود و روي بندهاش تركش داشت . نفس كشيدنش را هم حس كرد . سرش را آورده بود نزديك و زير گوشش زمزمه مي كرد . فکر كرد شايد بتواند او را بياورد پيش خودش و نگه دارد . پیش خودش گفت «اين بار ديگر نمي گذارم برود .» صداي خنده او مستي را از سرش پراند . فهميد كه همين چند لحظه اي را كه پيش آمده بهتر است از دست ندهد . چه قدر گذشت نمي دانست . با صداي اذان بلند شد . چه قدر شاداب بود . احساس مي كرد چند سال جوان تر شده .
آنروز هركس از در وارد مي شد و مي بوسيدش مي گفت «چه قدر ريبا شده اي !» آنروز متولد شده بود و بهترين تولد عمرش را مي گرفت .

مریم برادران

 

نماز كه مي خواند دلت هوايي مي شود . دوست داري بهش اقتدا كني . اما چون نمي تواني فقط حسرتش برايت مي ماند ، حسرتي شيرين . صورتش شبيه باران است . انگشتان بلند و كشيده اش براي نوازش نتهاي پيانو و اشارتهاي فيلسوفانه چشم را به دنبال خود مي كشد . و قامت بلندش وقتي گردنش خم مي شود ، ترا مي برد كنار بيد مجنوني كه در حياط كاشته اند ، وسط آن همه درختچه ها و چمنها و بته هاي رنگارنگ گل رز . سكوتهاي طولاني ، نگاههاي كوتاه ، دزديده گذشتن ها ، خنده هاي كوتاه نمكي . فلفل اين آدم كمي غدي است و يك دندگي و گاهي وقتها پنهانكاري هاي شايد مصلحت انديشانه اش . با همه اينها نمي شود دوستش نداشت . هر گلي خاري هم دارد .


مریم برادران

 

بالاي كوه كه مي روي و از آن بالا پايين را نگاه مي كني همه چيز كوچك است . آنقدر كه به چشم گرداندني همه را مي بيني . خانه ات قاطي بقيه خانه ها گم است . احساس مي كني چقدر نيستي . حالا اگر روح تا قله انسانيت اوج بگيرد ، شكوه عجز چنان آشكار مي شود كه هيچ چيز به چشم نمي آيد . گم مي شوي در آن بزرگي كه بزرگتر از آن نيست .
مریم برادران

 

منتظر دو همنشين دارد : تنهايی و سکوت
مریم برادران

 

عشق كه مي آيد ، ويرانت مي كند . بايد ويران كند تا دوباره بسازد . از آلونكي ، قصري و از بياباني لم يزرع ، بارگاهي . همه بودنت را مي گيرد . مي بيني كه نيستي . نه! نمي بيني . چون ديگر تو نيستي . مي كشدت . مي ميري . چه مست مي شوي . همه بزرگيها مال تو مي شود . اما ديگر هيچ چيز در چشمت مهم نيست جز عشق. هيچ چيز براي از دست دادن نداري . مثل روز اولي . زاده شده اي و اگر بداني همه زايشي ، حياتي . پس «بميريد قبل از آنكه بميريد.»
مریم برادران

 

بارون خوشگلي مي بارد. زير بارون فقط بايد خدا را تنفس كرد. بايد دعا كرد. خدا نزديك تر شده. به رحمتش هويدا شده. پس دعا بايد كرد. بايد خواندش. به اسم تك تك آدمها ، به اسم تك تك آرزوها ، به اسم تنها خودش. بايد دعا كرد.
مریم برادران

 

انسان مختار است ، اختيار دارد. خيلي وقتها گمان مي كند اين يعني اينكه مي تواند هر كاري بكند ، آزاد است. اما مختار و اختيار هر دو از خير مي آيند. يعني اينكه انسان بايد خير را انتخاب كند. دو راه پيش پايش گذاشته اند اما هر بار كه اشتباه مي رود و از جاده اصلي دور مي افتد ، از انسانيت دور مي شود ، اختيارش كمرنگ مي شود ، در انسانيتش كوتاهي مي كند ، به انسانيت خيانت مي كند. پس براي اينكه انسان بود يك راه بيشتر وجود ندارد:«الصراط المستقيم»
مریم برادران

 

آدمها مثل گل اند . بعضي را اگر بيني درون گلبرگهاشان فرو كني ، به عطسه اي مهمانت مي كنند . بعصي را اگر دست به حريمشان دراز كني ، دستت را به خارشان زخمي مي زنند . خار لازمه زیستنشان است . بعضي آن قدر در هم پيچيده اند كه عمقشان پيدا نيست . بعضي زود مي ميرند و بعضي حتا اگر از ريشه جداشان كني ، مدتها زنده مي مانند . بعضي مثل كاكتوس استوار و سخت اند يا مثل شقايق ، احساساتي ، زود رنج و زود مرگ . بعضي را بايد نشست و فقط تماشا كرد . بعضي را مي برند سر مزار ، بعضي را وقتي مي خواهند بروند عيادت بيمار مي برند و بعضی را عشاق به هم می دهند . بعضي گل آپارتمان اند ، نور غير مستقيم ! بعضي را بايد زير آفتاب كاشت تا رشد كند . اصلا گل آفتاب اند . بعضي مال دوره خاصي از زمان اند . بعضي را در همه فصول مي توان يافت . ممكن است گاهي شاداب تر شوند و گاهي پژمرده اما مي مانند ، زندگي مي كنند ، مبارزه مي كنند . نبود هركدام از اينها نقص در هستي است . بايد باشند و هستند . حالا تو از كدام دسته گلهايي ؟
مریم برادران

 

آن قديم ها سلاطين يك «باز» دست آموز داشتند كه روي ساعدشان مي نشاندند . براي آنكه باز را به خودشان عادت بدهند , چشم هايش را مي بستند . مدت طولاني بهش غذا نمي دادند . باز خوب كه گرسنه مي شد مي آوردندش پيش سلطان . سلطان چشم او را باز مي كرد مي نشاند روي ساعدش و بهش غذا مي داد . روز به روز ساعت هاي گرسنه ماندن باز را هم كم مي كرد . باز مي ديد تنها كسي كه به او خوبي مي كند و به دادش مي رسد و بهش زندگي مي دهد سلطان است . خب دست آموز مي شد . كجا بهتر از ساعد سلطان ؟ حتا اگر پر كشيده بود و رفته بود دور ، گوشش به صداي طبل سلطان آشنا بود . صدا را كه مي شنيد پر مي كشيد به طرف ولينعمتش .

« بشنيدم از هواي تو آواز طبل باز باز آمدم كه ساعد سلطانم آرزوست »

مریم برادران

 

«جلوي من راه نرو ، من نمي توانم دنباله رو تو باشم .
پشت سر من راه نرو ، من نمي توانم رهبر تو باشم .
كنار من باش و دوست من .»

آلبرت كموس

مریم برادران

 

اگر يك ميدان گرانش باشد و ذره اي به دام چاه اين ميدان بيفتد ، دو حالت دارد : يا اين چاه خيلي عميق نيست يا هست . اگر خيلي عميق نباشد و اين ذره انرژي كافي داشته باشد يا بتواند بگيرد ، مي تواند از چاه فرار كند . اما اگر چاه بي نهايت باشد ، ذره بيچاره است . هرچه تقلا كند جز آنكه بيشتر به در و ديوار بخورد ، چيزي عايدش نمي شود . تا آخر عمرش همانجا زمين گير مي شود . آن قدر كه حتا وقت نمي كند سرش را بلند كند و آسمان بالا سرش را نگاه كند . حداقل هوس پرواز را به دلش راه بدهد . قصه آدم و دنيا هم مثل همين ذره و چاه است . خدا كند هيچ وقت دچار چاه دنيا نشويم .
مریم برادران

 

خنديد و از شكر خنده اش اين همه گل خلق شد . به خاطر همين هم وقتي كسي مي خندد مي گويند صورتش مثل گل شكفت . لبش مي خندد اما توي صورتش هم منتشر مي شود . به هر كس هم كه او را مي بيند شكرش مي رسد ، دلش شاد مي شود . وقتي دلش شاد شد ، او هم ديگري را شاد مي كند . آن وقت اين مي شود كه اگر بخندي دنيا به رويت مي خندد .
مریم برادران

 

خوشا چشمی که اندر وادی عرفان
رخ آن يوسف مصری ببيند

خوشا دستی که در قربانگه
اسماعيل
در ماوای خواهش ها
به خون آغشته گرداند

و خوشتر قلب مجنونی
که در بيت الحزن
در کنج بی خويشی
و دور از هر خراباتی
چنين بيند
چنين گردد.

مریم برادران

صفحه نخست
آرشیو وبلاگ
پست الكترونيك

مریم برادران


نویسندگان
مریم برادران


آرشیو من
آذر ٩٥
مهر ٩٥
شهریور ٩٥
تیر ٩٥
خرداد ٩٥
اردیبهشت ٩٥
فروردین ٩٥
اسفند ٩٤
بهمن ٩٤
دی ٩٤
آذر ٩٤
آبان ٩٤
مهر ٩٤
شهریور ٩٤
امرداد ٩٤
تیر ٩٤
خرداد ٩٤
اردیبهشت ٩٤
فروردین ٩٤
اسفند ٩۳
بهمن ٩۳
دی ٩۳
آذر ٩۳
آبان ٩۳
مهر ٩۳
شهریور ٩۳
امرداد ٩۳
تیر ٩۳
خرداد ٩۳
اردیبهشت ٩۳
فروردین ٩۳
اسفند ٩٢
بهمن ٩٢
دی ٩٢
آذر ٩٢
آبان ٩٢
مهر ٩٢
شهریور ٩٢
امرداد ٩٢
تیر ٩٢
خرداد ٩٢
اردیبهشت ٩٢
فروردین ٩٢
اسفند ٩۱
بهمن ٩۱
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
تیر ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
فروردین ٩۱
اسفند ٩٠
بهمن ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
آبان ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
اسفند ۸٩
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤
امرداد ۸٤
تیر ۸٤
خرداد ۸٤
اردیبهشت ۸٤
فروردین ۸٤
آبان ۸۳
مهر ۸۳
شهریور ۸۳
امرداد ۸۳
تیر ۸۳
خرداد ۸۳
اردیبهشت ۸۳
فروردین ۸۳
اسفند ۸٢
بهمن ۸٢
دی ۸٢
آذر ۸٢
آبان ۸٢
مهر ۸٢
شهریور ۸٢
امرداد ۸٢
تیر ۸٢
خرداد ۸٢
اردیبهشت ۸٢
فروردین ۸٢


لینک دوستان
GOODREADERS
تجربه های مدیریتی من
دیکشنری
ليست وبلاگ ها
قالب هاي وبلاگ
اخبار ایران
فناوری اطلاعات
پردیس من


آمار وبلاگ


وبلاگ فارسی
  RSS 2.0