یا ضامن اهو
بانو حال و روز خوبی ندارد. پناه آورده به تو، تویی که در خوبی همتایی نداری، مهربانی و دلهای دردمند را ضمانت میکنی.
بانو پناه آورده به تو. ضمانتش کن که با شفا برگردد، با آرامش و کلیدی که قفل مشکلهایش را بگشاید.
¤ نوشته شده در ساعت ۸:٤٥ ق.ظ توسط مریم برادران
۱۳٩٠/۱٠/٢٤
رو راست باشم با خودم
سخت ترین کار دنیا آدم شدن است....
و بعد از آن، مدیریت کردن
در یک جمع هر کس ویژگی هایی دارد، توانایی و تجربیاتی متفاوت. همین تجربه ها گاهی کار را سخت میکند، چون در بینش و نگرش افراد سمت و سویی ایجاد میکند با ایمانی استوار.
اینکه بشود بین همه الفتی ایجاد کرد رضایت بخش، که همه در خدمت اهداف قرار بگیرند، کار ساده ای نیست. به خصوص که گاهی افراد به هم مشکوک میشوند که آیا در لوای اهداف گروه و تیم و سازمان، آیا غرضهای فردی یا آرزوهای شخصی پنهان نیست؟
این چیزی است که شاید به راحتی قابل تحلیل نباشد. اما یک چیز بسیار کارگشاست؛ اینکه هرکس دل خودش را صاف کند با خودش و با هدفش و با دیگران. آیا دیدهای بشود دل دیگری را بخوانی بی هیچ غلط؟
پس توقع نباید داشت دیگران بتوانند. خودت در خلوت نیت را که راست کردی و سعی در درستی کار، حداقل وجدانت را نخواهی کشت از دردی که تاب آوردن زیر این درد، در حد هر کسی نیست. شاید حداکثر روزی که دانه های دلت پیدا شد، بتوانی با روی گشاده بگویی، دیدی دغل نداشتم....
¤ نوشته شده در ساعت ۸:۱٠ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳٩٠/۱٠/٢۳
محال را ممکن کنم ...
می خواهم آدم شوم.
راهی هست؟
بارها فکر کرده ام و شروع کرده ام و نشده است.
این حس مشترکی است بین بعضی از ما.
دیروز فاطمه همین را می گفت و روز قبل محدثه! یعنی چه چیزی اینطور ما را نگران کرده است؟
شاید این حس که «من رفتنیام»...
می خواهم در دنیا آدم شوم، نه از ترس رفتن، بلکه برای انکه فرصت برای بودن زیاد نیست...
¤ نوشته شده در ساعت ٤:٠۸ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳٩٠/۱٠/۱۸
گاهی دلم را خوش کن تا بتوانم گام بردارم ....
باز خواب ماهی دیدم.
اما این بار ماهی سیاه کوچولو را که از تنگ بیرون زده بود، توانستم نجات بدهم. وقتی انداختمش توی تنگ، زیبا، بزرگ و فرز شده بود!
این یکی یعنی که در این کار موفقیتی است انشاءالله.
اما همه چیز به تدبیر آدمی است و نه خواب هایی که البته می توانند آرامشی آورند یا هشداری دهند.
¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:٢٠ ب.ظ توسط مریم برادران
۱۳٩٠/۱٠/۱٦
چرا کار خوب نمی کنیم که بمانیم؟
پدر کانالها را عوض می کند و با دلخوری می گوید «از این فیلمهای ایرانی دیگه حالم به هم میخوره. نمی دونم چرا به هیچ دردی نمی خورن.»
یکباره روی یک کانال مکث می کند و من هم که مشغول خواندن رمان جذاب «در غرب خبری نیست» هستم، با دیدن صحنه ای جذاب میخکوب می شوم: اکبر عبدی دراز کشیده روی تخت و تکه یخ را به دهان می برد ....
با آهنگ مزخرف تبلیغات بین فیلم، نفسی می کشم. به پدر نگاه می کنم و می گویم «دیدی فیلم ایرانی خوب هم داریم. ده بار هم که ببینیم باز حاضریم تکرارش را هم ببینیم.»
پدر می خندد به رضایت و می گوید «شاهکار است این فیلم. خدا حاتمی را بیامرزد.»
¤ نوشته شده در ساعت ٦:۱۳ ب.ظ توسط مریم برادران
