وقتی نیست ...


بیانیه 13 تن از علمای اصفهان در سال 1285

این خدام شریعت مطهره متعهد و ملتزم شرعی شده ایم که:

اولا: قباله‌جات و احکام شرعیه از شنبه به بعد روی کاغذ ایرانی بدون آهار نوشته شود. اگر بر کاغذ های دیگر بنویسند، مهر نمی کنیم.

ثانیا: کفن اموات اگر غیر از کرباس و پارچه اردستانی یا دیگر پارچه های غیر ایرانی باشد، ما متعهد شده ایم بر آن میت، نماز نخوانیم.

ثالثا: حرام نمی دانیم لباس های غیر ایرانی را، اما ما ملتزم شده ایم حتی المقدور بعد از این تاریخ، لباس خود را از منسوج ایرانی تهیه نماییم.

13 نفر از علما نیز آن را امضا کردند مانند آقانجفی، فشارکی، مدرس و ...

در پی این بیانیه سفیر انگلستان نامه ای به وزیر خارجه ایران نوشت و مراتی گلایه و نگرانی خود را از قطع ارتباط تجاری ایران و اروپا ابراز داشت.


مریم برادران

طراوت

سبزی درختان 

شکوفه ها

هوای پاک

باران

و مهمتر از همه ذهن تکانی...

 


مریم برادران

زندگی به چند؟

می گوید آدمهای کمی هستند که آنقدر شعور داشته باشند که بدانند بی مهابا نباید پا بگذارند به خلوت کسی و اگر هم آمدند بفهمند نباید تنهایی اش را شخم بزنند. می گوید آدمهای کمی هستند که بفهمند حرف ارزش دارد و قیمت قول و قرار کم نیست. می گوید آدمهای کمی هستند که می فهمند روح آدمها شناختن می خواهد و بعد از شناختن است که تازه باید سر درد دل باز شود؛ آن هم درد دلی که دل بطلبد. می گوید اینها حرف امروز یا دیروز نیست، تا بوده همین بوده، اینها قصه دنیاست و آدمهایش و رابطه هایی که می سازند. می گوید و می گوید و می گوید و سر آخر سرش را به تاسف تکان می دهد و نگاهش را خیره می کند و آرام می گوید آدمهای کمی هستند که ارزش دوست داشته شدن را دارند عزیز و دنیا بدون آنها هیچ است. 

و من حالا دارم به خودم فکر می کنم، به داشته ها و نداشته ها و دوست داشتنی هایی که محک ارزشمندیم خواهند بود...


مریم برادران

رد پای زندگی در خانه تکانی

1

شیشه را که پاک می کنم، رد پارچه روی شیشه می ماند. کمی سعی می کنم پاک شود اما بعد از آن می گذرم: "بگذار ردش بماند." قبلترها دوست داشتم شیشه به چشم نیاید. انگار که نیست. اما حالا انگار دوست داشتم معلوم باشد که هست و رد پارچه روی صورتش خود نشانی از بودن است... کنار می کشم. بابا می گوید "اگر با روزنامه پاک کنی، اینطوری نمی شود." نمی خواهم برای بابا توضیح دهم اینطوری دوست دارم. چیزی نمی گویم. این روزها به بودن بیش از نبودن نیاز دارم. بگذار چیزها ابراز وجود کنند...

2

مرتب کردن خانه و تمیز کردن و آراستنش از تفنن هایی است که گاهی وقتی حال و روز روحی ات خوب نیست هم به کارت می آید. این را فقط یک زن می فهمد احتمالا. به همین دلیل هفته دوم اسفند را دوست دارم؛ شتابی که انگار دارد به پایان دنیا خبر می دهد یا از نگاهی دیگر، به شروعی دوباره. همه می دوند. عقربه ها هم انگار تندتر. من هم. این ساعات پایانی که زمین می رسد به لبه دور قبلی اش به دور خورشید چه در درون دارد که چنین غوغایی می آفریند؟  

3

دوست دارم از چیزهایی که هست لذت ببرم. اگر کار کردن دل زده ام کند، میدانم دیگر به گردش نخواهم چرخید. به همین دلیل سعی می کنم کار خانه را هم با لذت همراه کنم. این روزها ساعتی را به جمع کردن گذرانده ام و در همان حال بین اثاثی که جمع شده اند در گوشه ای، به دیدن فیلمی نشسته ام یا به خواندن کتابی و ساعتی را به شست و شوی ظروف و البسه... ابنطوری خسته نمی شوم. کارها را پیش می برم و خاطراتم را مرور می کنم. روزهای متفاوتی گذشته اند، حس و حال هایی آمده اند و رفته اند، اشکها و لبخندها مهمان کارهای پایان سال 95 است و شکری که جاری می شود هر از گاهی از درونم و می ریزد روی لبانم.

4

درون آدمی است که روح می دهد به آنچه می تراود از دستهایش، از صورتش، از نگاهش. به تو می گویم "گره بزن این بند را به خودت، به نامت، به بی انتهایی ات، به چیزهایی که رنگ تو را دارد، بوی تو را می دهد..." و امیدم به این است که بهار را که می آوری به زمین، دلهایمان را هم رنگ بزنی، رنگ شادمانی، رنگ صداقت، رنگ رهایی. و جز تو کیست آن کس که صاحب درونهاست.


مریم برادران

مرا و طلب تو، پای محکم کن...

رسید مژده که آمد بهار و سبزه دمید

وظیفه گر برسد مصرفش گل است و نبید

صفیر مرغ برآمد بط شراب کجاست

فغان فتاد به بلبل نقاب گل که کشید

ز میوه​های بهشتی چه ذوق دریابد

هر آن که سیب زنخدان شاهدی نگزید

مکن ز غصه شکایت که در طریق طلب

به راحتی نرسید آن که زحمتی نکشید

ز روی ساقی مهوش گلی بچین امروز

که گرد عارض بستان خط بنفشه دمید

چنان کرشمه ساقی دلم ز دست ببرد

که با کسی دگرم نیست برگ گفت و شنید

من این مرقع رنگین چو گل بخواهم سوخت

که پیر باده فروشش به جرعه​ای نخرید

خدای را مددی ای دلیل راه حرم

که نیست بادیه عشق را کرانه پدید

شراب نوش کن و جام زر به حافظ ده

که پادشه به کرم جرم صوفیان بخشید


مریم برادران

گز بستنی و بنی آدم

مدتها بود کتاب خوش دستی را بین دستانم نگرفته بودم تا هم کاغذهایش حالم را خوش کند، هم وزنش بدون مزاحمت مرا مهمان  آرامش دنیای کتاب کند و هم طرح داستانش سلولهای خاکستری مغزم را تکان بدهد که "یعنی منظورش چیست؟ چقدر سیال ذهن! چه خلاقیت عجیبی! چه ادبیات محکمی!"

از صدقه سر تفرج دیروز، کتاب بنی آدم دولت آبادی را که چند داستان کوتاه است دستم گرفته ام و بین راه و در سرویس اداره لحظات خوشم را با آن گذراندم. آنقدر هیجان زده شده بودم که دلم خواست تجربه جدید دیگری هم داشته باشم. رفتم سراغ بستنی که در شاد کردن نقشی اساسی دارد. خواستم تجربه نو ام - مانند تجربه داستان کوتاه از دولت آبادی آن هم با صنعت خوبی از چاپ - را تکمیل کنم که چشمم افتاد به گز بستنی. یک دلم گفت احتمالا مزخرف است اما آن دل دیگرم که با کودک درونم رابطه ای دارد و بعد از مدتها خشکسالی ادبیات در زندگیم سرش را از دیدگانم بیرون کشیده بود و قلقلکم میداد، تحریکم کرد تجربه کنم. و حالا از تجربه ام خوشحالم.

گاهی شادیهای کوچک برای حرکتی بزرگ لازم اند. ما آدمها موجودات پیچیده ای هستیم، گاه در این حد که نیازهای اولیه مان اگر به رضایت برگزار نشوند می توانند چشممان را ببندند بر نیازهای بزرگی که هدف بودنمان را از چشممان پنهان کنند. گاهی همین شادی کوچک می تواند به یادت بیاورد که چقدر خوشبختی که می توانی بستنی بخوری، سلامت باشی، انتخاب کنی، لذت ببری، خداوند را شکر کنی و .... هزار یادی که به اندازه فهمت بستگی دارد.

آدمیت آدم اما باید بیدار باشد تا غرق این شادی کوچک نماند. رد شود از این خوشیهایی که گاهی روح ساده اش به آن محتاج است. و یادش بماند باید شادیهایش را با دیگران تقسیم کند و دیگران را در آن شریک کند، می خواهد با صدقه باشد، با یاد دادن ماهیگیری به دیگری باشد که بتواند حرکت کند در آینده، با خوش اخلاقی حاصل از این شادمانی باشد، یا حتا ابراز دلتنگی برای دوستی که مدتهاست از او بیخبری. به قول حافظ شیرازی "کی شعر تر انگیزد، خاطر که حزین باشد."

 

 


مریم برادران

دیدار در یک بعدازظهر بارانی

باران زیبا بود اما همین زیبایی گاهی می تواند تو را مردد کند در کاری که قرار است انجام بدهی. به خصوص که تاکسی ها هم وقتی باران می بارد کارهایی شگفت برای سوار نکردن مسافر ازشان صادر می شود. اما عزم جزم کرده بودم. پا سفت کردم که "باید بروی، بعد از مدتها می خواهی کاری کنی که که باز فضای نوشتنت برگردد، ادبیات وارد شود به زندگیت، کمی به خودت ثابت کنی که تصمیمهایت را می توانی عملی کنی، حتی اگر تاکسی ها هم با تو سر ناسازگاری بگذارند..."

و رفتم؛ شهر کتاب مرکزی، حضور دولت آبادی و چکناواریان. چه شلوغ بود، عجیب. همیشه امیدوارم این شلوغیها برای حضور بزرگان، معنی اش حداقل قدردانی باشد اگر فهم آثارشان نیست.

برنامه تقریبا تمام شده بود، میدانستم دیر شده است اما رفتم که از نزدیک ببینمشان و اگر بشود یک جمله از تجربه این عمر گذشته از این نسل فرهیخته را بنوشم. و همین مرا بس که چکنواریان گفت: "فکر نکنم کسی بتواند به شما جواب دهد الهام چطور نازل می شود، باید وقتش برسد، خدا باید بخواهد و این به هیچ چیزی بستگی ندارد...."

و چه نازنین بودند این موسپیدانی که عمری را پایداری کردند در راه اعتقادشان. من این پایداری را دوست دارم؛ یک عمر استقامتی که هر کس در راه عقیده و مرامش داشته باشد، ارزشی را به نام اراده انسانی در این عالم به نمایش گذاشته است که گاه فراموشمان می شود بدون آن انسان شدن محال است.

و چه خوب بود این استقامتم برای دیدن این دو بزرگوار. بوی خوش هنر گرفته ام. باورت می شود؟ حالم را خوب کردند با همین عزمشان و بودنشان و دیدنشان...


مریم برادران

جمله جهانی؛ ساده اما پر معنی

او مرد...

جمله ای که نیاز به توضیح زیادی ندارد. بدون تجربه کردن هم قابل فهم است. قابل فهم یعنی اینکه همه می فهمند دیگر آن آدم نیست که قدم بزند، بخندد، بگرید، بنوشد و .... دیگر تبدیل شده به نقشی در ذهن، به زندگی در فضایی دیگر، به چیزی غیر از آنچه بود.


مریم برادران

انسانم آرزوست...

به تو کم زنگ می زنم، کمتر می بینمت؛ دوست خوب متفاوتم. می دانم مشغله هایت زیاد است اما این کم بودنها به معنی کم بودنت در یاد و قلبم نیست. از آن دسته آدمهای متفاوتی هستی که همیشه در دل و جانم عزیز می دارمت.

دیشب از آن شبها بود که دلم می خواستت و حرف زدیم... مثل همیشه پر از شور زندگی، کارهای جدید، فکرهای نو، کلنجار با زندگی. هر وقت با تو حرف میزنم احساس می کنم یک قدم جلوتر رفته ای و این است آن حس خوبی که تو را در دلم شیرین می کند.

دیشب نزدیک خداحافظی گفتی: دعا کن به خدا نزدیکتر شوم. به او که نزدیک شوی، دیگر هیچ چیز برایت مهم نیست. 

و ندیدی چطور اشکهایم ریخت... دعاهای فراموش شده این روزها که فقط از زبان تو می شود شنید و نمی دانی چقدر این فراموش شده ها بغض های ناگفته ای شده که گاه مرا از بودنم و از انسان بودنم هراسان می کند.

 


مریم برادران

برای روحی که دارد تجربه هایی می کند...

شاید اولین بار است که روز تولدم را شادمانم. حسی است خوش که پا گذاشته ام به  چهل سالگی، سن کمال. همیشه از جوانی چنین روزی را تصور می کردم و دوست داشتم بدانم چگونه خواهم بود. شاید کنجکاوی ساده ای بوده باشد. هرچه هست مسئولیتهایش نباید کم باشد و این شادمانی شاید از سر نادانی است، جهل است از آینده. نمی دانم. فقط میدانم باید مراقبت کنم در سنی است که مرا باید به خرد گره بزند، ثمره زندگیم را باید جوانه بزند، خلاقیت رخ بنمایاند، روزهای جدیدی را رقم بزند و مرا مراقبت کند از چیزهایی که نباشد کمال ممکن می شود. دشواری اش را حس می کنم اما گاهی قدمت را باید استوار کنی در چیزی که واردش شده ای.

دعایم در این لحظه این است: به لطف الهی، اعوذ بالله من الشیطان الرجیم، ادخلوها بسلام آمنین

آمین


مریم برادران

صفحه نخست
آرشیو وبلاگ
پست الكترونيك

مریم برادران


نویسندگان
مریم برادران


آرشیو من
فروردین ٩٦
اسفند ٩٥
بهمن ٩٥
آذر ٩٥
مهر ٩٥
شهریور ٩٥
تیر ٩٥
خرداد ٩٥
اردیبهشت ٩٥
فروردین ٩٥
اسفند ٩٤
بهمن ٩٤
دی ٩٤
آذر ٩٤
آبان ٩٤
مهر ٩٤
شهریور ٩٤
امرداد ٩٤
تیر ٩٤
خرداد ٩٤
اردیبهشت ٩٤
فروردین ٩٤
اسفند ٩۳
بهمن ٩۳
دی ٩۳
آذر ٩۳
آبان ٩۳
مهر ٩۳
شهریور ٩۳
امرداد ٩۳
تیر ٩۳
خرداد ٩۳
اردیبهشت ٩۳
فروردین ٩۳
اسفند ٩٢
بهمن ٩٢
دی ٩٢
آذر ٩٢
آبان ٩٢
مهر ٩٢
شهریور ٩٢
امرداد ٩٢
تیر ٩٢
خرداد ٩٢
اردیبهشت ٩٢
فروردین ٩٢
اسفند ٩۱
بهمن ٩۱
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
تیر ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
فروردین ٩۱
اسفند ٩٠
بهمن ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
آبان ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
اسفند ۸٩
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤
امرداد ۸٤
تیر ۸٤
خرداد ۸٤
اردیبهشت ۸٤
فروردین ۸٤
آبان ۸۳
مهر ۸۳
شهریور ۸۳
امرداد ۸۳
تیر ۸۳
خرداد ۸۳
اردیبهشت ۸۳
فروردین ۸۳
اسفند ۸٢
بهمن ۸٢
دی ۸٢
آذر ۸٢
آبان ۸٢
مهر ۸٢
شهریور ۸٢
امرداد ۸٢
تیر ۸٢
خرداد ۸٢
اردیبهشت ۸٢
فروردین ۸٢


لینک دوستان
GOODREADERS
تجربه های مدیریتی من
دیکشنری
ليست وبلاگ ها
قالب هاي وبلاگ
اخبار ایران
فناوری اطلاعات
پردیس من


آمار وبلاگ


وبلاگ فارسی
  RSS 2.0